ویرگول
ورودثبت نام
راضیه بندگانی
راضیه بندگانی
راضیه بندگانی
راضیه بندگانی
خواندن ۱ دقیقه·۸ روز پیش

میان

در آغاز، بود.

همانند نطفه‌ای در زمان و سکون.

می‌توانی به خاطرت بیاوری.

می‌توانی به کلمه بخوانی‌اش.

و اکنون، شدن.

او را بایستی در ذاتِ عبورش نگاه داری.

مأمنِ یک آغاز، یک پایان و تاریخچه‌ای بلند.

با من باش و اعجاز مرگ جاذبه را حس کن.

در لحظه، معناست؛ حاوی "بود" و آنچه که "خواهد بود".

در این گذرگاه توقف، ناشدنی است.

بگذار آنچه را که نمی‌توانی لمس کنی در تو رسوخ کند.

او در این جریان، ضد خود را داراست؛ آنچه که "می‌شود" در ثانیه‌ای بعد، دیگر "نیست" و "نشدن" زاده می‌شود!

حضوری پرهیاهو و خاموش.

با من باش و به غبار معلق در هوای پیرامونت خوب بنگر؛

بنگر که در درخشش نور، گاهی هست و گاهی نیست!

یک رقص در کشاکش بودن و نبودن، آیا به راستی مسئله این است؟

ای انسان، بیاندیش؛

چرا که زبان برای بیان حقیقتِ این شدنِ شگفت انگیز گنگ است و خطاکار.

آنچه که در کلمه، به "شدن" می‌چسبد تنها به "خواهد بود" آن اشاره دارد؛

"شدن" از هر کلمه‌ای عاری است.

"شدن"؛ آنچه که آدمی به یاری‌اش از تنگنای بودنش گذر خواهد کرد تا "باشد".

او به‌سان آفریدگاری است که از امکان، بودن را برمی‌کشد.

با من باش و بنگر به فاصله‌ای که یک برگ از شاخه تا خاک طی می‌کند.

اوست حرکت، میان بودن و بودن؛ دارای بودن و نبودن.

کلمهتفکرفلسفهادبیات
۰
۰
راضیه بندگانی
راضیه بندگانی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید