
او مرده بود؛
اما نه آنگونه که مرگ بر زندگان تحمیل میشود،
بلکه او خود، مرگ خویش را برگزیده بود.
در آن لحظه، ارادهای برتر حضور داشت.
زیستن، همواره هزاران دلیل برای ادامه دارد؛ زندگی، با پشتوانهی سالیانِ عمر، خاطرات تلخ و شیرین، آرزوها، امیدها و مهمتر از همه، غریزهی بقا، همیشه قد برافراشته و هر صدایی جز صدای خویش را خاموش کرده است.
مرگ اما، هرگز یک انتخاب نبوده؛ بلکه یک اجبارِ مطرود بوده است؛ همان که سهمش، بدنهای سرد و رنگپریده است. همان نامِ شومی که همچون نفرینی ناگفتنی، هیچکس آن را برای دیگری آرزو نمیکند.
اما در آن ساعت، مرگ نیز به اندازهی زندگی، زنده بود. هویت داشت. در کنار زندگی ایستاده بود؛ شانهبهشانه، همسنگ و هموزن. و اینبار، سهم مرگ، یک انسان زنده بود؛کسی که او را انتخاب کرده و تماماً خواسته بود.
در واپسین لحظاتی که چیزی تا پایان باقی نمانده، گویی همه چیز میایستد؛
زمان،
جنبش،
نگاه،
و اندیشه...
اندیشه...
اندیشه...
همهچیز میایستد؛
شاید از سر احترام،
شاید برای تماشای یک اراده،
و شاید تنها از شدتِ بهت.
حتی در گرمترین روز تابستان نیز، همهچیز یخ میزند.
گویی مرکز ثقل جهان، ناگهان به جایی دیگر کوچ میکند.
زاویهها و گوشهها محو میشوند
و جهان، به دایرهای عظیم بدل میگردد؛
دایرهای که همهچیز در آن میچرخد
و سر، گیج میرود.
صدای نفسهایی که تندتر شدهاند،
آن اضطرابِ برهنهی وجود،
عرقِ دستان،
لرزشِ پاهایی که میکوشند او را از چهارپایه فرو بیندازند تا از زندگی نلغزد؛
هیچکدام توانِ بازگرداندنش را ندارند.
او تا نهایت توانِ خویش میایستد
و سرانجام،
مرگ، دستانش را میبوسد...
سکوتی غریب، فضای تهی از زندگی را پُر میکند...
و در آن گوشهی اتاق،
اکنون تنها جسمی مانده است که آرام تاب میخورد.
و دوباره...
همهچیز به راه میافتد...
جهان، بیاعتنا به او، امتداد مییابد.
او دیگر نه فرزند است،
نه همسر،
نه رفیق،
و نه حتی یک حضور.
او اکنون تنها بخشی از اتاق است.
او مرده بود.
ما همه جداافتادگانیم؛
بیندیش به آنچه که تو، نیستی.