ویرگول
ورودثبت نام
دفتر خیال
دفتر خیال✦ اینجا خیال نفس می‌کشه و قصه‌ها متولد می‌شن ✦ روایتگر دنیایی که شاید واقعی نباشه… اما حسش واقعی‌ه ✦ داستان می‌نویسم؛ از دل احساس، خیال و رویا ✦ فرار کوتاه از واقعیت؛ خوش اومدی به دفتر خیال
دفتر خیال
دفتر خیال
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

شنیدن آن سوی پارس و میو

سوجین همیشه فکر می‌کرد زندگیش زیادی معمولیه. مدرسه، خونه، گوشی، غر زدن درباره امتحانا… همون داستان تکراری. تا اون روز عجیب تو پارک.

بارون تازه بند اومده بود، زمین بوی خاک خیس می‌داد. سوجین روی نیمکت نشست که یه گربه خیس و پف‌کرده از زیر بوته پرید بیرون. سوجین طبق عادت خم شد گفت:

«اوخیی کوچولو، سردته؟»

همون لحظه یه صدا تو سرش پیچید:

«سرد که هیچی، آبرو هم برام نمونده! این بارون مدل موهامو نابود کرد 😒»

سوجین خشکش زد. اطرافو نگاه کرد. کسی نبود. دوباره گربه رو دید.

صدا دوباره: «چیه زل زدی؟ تا حالا گربه شیک ندیدی؟»

سوجین جیغ نزد… فقط آهسته گفت: «من… دارم صدای گ..گ...گربه رو می‌ششششنوم؟!»

گربه جواب داد: «آره خب. بالاخره یکی پیدا شد حرفامو بفهمه.»

و این شد شروع بدبختی‌های سوجین 😌

اول فکر کرد اتفاق موقته. ولی فرداش تو مسیر مدرسه، سگ محله شروع کرد:

«هی دختر! به نظرت امروز جذاب‌م یا نه؟.»

بعد کبوتر کنار جدول گفت:

«من مطمئنم اون تیکه نون سهم منه. عدالت مهمه. ولی خب اگه نشد، می‌قاپمش.»

حتی مورچه‌ای که روی کیفش راه می‌رفت غر می‌زد:

«این کوه چرا حرکت می‌کنه؟! خسته شدم انقدر بالا رفتم.»

اکثر حیوونا یا گرسنه بودن، یا حسادت می‌کردن، یا درباره چیزای کاملاً بی‌ربط فکر می‌کردن.

بدتر از همه پرنده‌ها بودن. فکرشون مثل کانال تلگرام شلوغ بود:

«نان! نان! اوه کفش براق! شاید غذا باشه؟ نه نیست. ولی براقه. براق خوبه.»

سوجین کم‌کم فهمید این قدرت بیشتر از اینکه مفید باشه، اعصاب‌خوره.

سر کلاس تمرکز نمی‌کرد چون گنجشک پشت پنجره هی می‌گفت:

«اگه الان بپرم داخل چی میشه؟ هیجان داره‌ها.»

یه بار هم رفت باغ‌وحش با دوستاش… اشتباه مرگبار 😅

میمون‌ها فقط درباره خوراکی و شیطنت حرف می‌زدن.

خرس قطبی فکر می‌کرد شنا کردن جذابه ولی تنبلیش نمی‌ذاشت.

یه فلامینگو هم کل تایم داشت درباره یه پایش غر می‌زد.

اما نقطه اوج وقتی بود که شب خواست بخوابه. پنجره باز بود. گربه همسایه زیر پنجره نشست و فکر کرد:

«امشب ساعت سه جیغ بزنم هنری تر میشه یا چهار؟.»

سوجین بلند شد، پنجره رو بست، گفت:

«باشه داداش… سه بزن، فقط بذار منم بخوابم.»

کم‌کم یاد گرفت این توانایی رو مدیریت کنه. تمرکز می‌کرد صداها کمتر شنیده بشن.

ولی یه چیز خوب هم داشت…

دیگه هیچ حیوانی احساس تنهایی نمی‌کرد کنارش. چون سوجین واقعاً می‌شنیدشون، حتی اگه حرفاشون عجیب یا بی‌منطق بود.

و خودش هم فهمید همه موجودات، حتی با فکرای بامزه و ساده، یه دنیای کوچیک مخصوص خودشون دارن.

البته هنوزم وقتی از کنار مرغ رد میشه و می‌شنوه:

«اگه پرواز کنم رئیس دنیا میشم»

نمی‌تونه جلوی خندشو بگیره 😂✨

خب اگه شما این قدرتو داشتین چیکار میکردین؟

داستانداستان کوتاهحال خوبرماننویسندگی
۱۳
۰
دفتر خیال
دفتر خیال
✦ اینجا خیال نفس می‌کشه و قصه‌ها متولد می‌شن ✦ روایتگر دنیایی که شاید واقعی نباشه… اما حسش واقعی‌ه ✦ داستان می‌نویسم؛ از دل احساس، خیال و رویا ✦ فرار کوتاه از واقعیت؛ خوش اومدی به دفتر خیال
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید