
قطرات باران آرامآرام روی صورتشان میلغزید و لباسهایشان کمکم خیس میشد.
آن دو دستهای هم را گرفتند و قول دادند هرگز یکدیگر را فراموش نکنند. بعد از سالها دوستی، آخرین آغوش را به هم هدیه دادند؛ اشک بیاختیار از چشمانشان سرازیر شد.
صدای روشن شدن ماشین آمد. دختر سوار شد و از صمیمیترین دوستش جدا گشت… جداییای که هیچکدام نمیدانستند چقدر طولانی خواهد بود.
۱۶ سال بعد…
— ببخشید خانم کیم، یک نفر بیرون با شما کار دارند.
— الان میآیم. بگویید همانجا منتظر بمانند.
چند دقیقه بعد…
— سلام.
— سلام، وقت بخیر. ببخشید، شما خانم کیم سویان هستید؟
— بله، خودم هستم. بفرمایید.
— من خانم مین جی هستم. گفته بودید ساعت شش بیایم خدمتتان. کاری داشتید؟
— بله، بفرمایید داخل… خانم پارک، لطفاً دو فنجان چای به دفترم بیاورید.
داخل اتاق، صدای خانم کیم کمی گرفته بود:
— وضعیت دخترم خیلی حاد شده… واقعاً نگرانم.
— متأسفم خانم کیم. طبق پرونده، شرایطش سخت است؛ اما اگر اجازه بدهید خودم معاینهاش کنم، شاید بتوانم عملش کنم.
— (نفس عمیقی کشید) چاره دیگری ندارم… لطفاً برویم بیمارستان.
صدای تقتق در آمد.
— خانم کیم، چایتان آماده است.
— بعداً میخورم. الان باید بروم بیرون. اگر کسی تماس گرفت، بگویید نیستم.
بیمارستان
— خانم مین… دخترم را دیدید؟ امیدی هست؟
— بله، اما بهتر است بیرون صحبت کنیم.
بیرون بیمارستان — هوا بارانی بود.
— نمیخواستم کسی حرفهایمان را بشنود… قلب دخترتان خیلی ضعیف شده.
در همین لحظه نگاه خانم کیم روی خال کوچک دست مین جی ثابت ماند.
چیزی در ذهنش جرقه زد.
— … مین جی… خودتی؟ منم سویان… دوست بچگیت. آخرین بار زیر باران از هم خداحافظی کردیم…
مین جی با تعجب نگاهش کرد؛ انگار خاطرهای دور ناگهان زنده شده باشد.
— سویان؟… واقعاً خودتی؟ باورم نمیشود… چقدر تغییر کردی.
اشک در چشمان هر دو جمع شد. همدیگر را در آغوش گرفتند؛ حس گرم دوستیِ سالهای کودکی دوباره میانشان جان گرفت.
— فکر میکردم دیگر هیچوقت نبینمت… قولمان یادت هست؟
— آره… اینکه هیچوقت همدیگر را فراموش نکنیم.
— نگران نباش سویان، هر کاری بتوانم برای دخترت انجام میدهم.
— ممنونم… واقعاً ممنونم.
— این حرفها چیه؟ ما دوستیم. دلم خیلی برات تنگ شده بود.
و اینگونه، بعد از سالها دوری، دوباره به هم رسیدند؛
عهدی که سالها پیش زیر باران بسته بودند، با آن آغوش صمیمی محکمتر از همیشه شد.