
فلش مموری — قسمت سوم
صدای بیسیم هنوز توی هوا میلرزید که سایهها از راهپله بالا ریختند.
سوجین حتی فرصت نکرد عقب برود.
دستهای خشن بازوانش را گرفتند. تقلا کرد، لگد زد، فریاد زد:
«ولم کنین!»
همان مردی که به او «کمک» کرده بود، بیاحساس نگاهش میکرد.
یکی از افراد چیزی شبیه قلم فلزی از جیبش بیرون آورد. سوجین تازه فهمید چیست که سوزش تیزی در گردنش پیچید.
«نه— صبر کنین—»
ماده مثل آتش سردی در رگهایش دوید. دنیا شروع کرد به چرخیدن. صدای نفسهای خودش از پشت ماسک کشدار و بریده شد. دستهایش سنگین شدند. تصویرها تار… کشدار… انگار کسی نور را کم میکرد.
آخرین چیزی که دید، نگاه همان مرد بود.
بیتفاوت. محاسبهگر.
و بعد… سیاهی.
وقتی چشم باز کرد، اول از همه سرما را حس کرد.
نه یک سرمای معمولی. سرمایی که از کف فلزی زمین بالا میآمد و تا مغز استخوانش نفوذ میکرد. نور سفید و تیز لامپ فلورسنتی از بالای سرش میتابید و چشمهایش را میسوزاند.
دستهایش به پشت صندلی فلزی بسته شده بود. مچهایش درد میکرد.
بوی نم و آهن زنگزده در هوا پیچیده بود.
درِ فلزی با صدای کشیده و خشنی باز شد.
سه نفر وارد شدند.
همان مرد جلوتر از بقیه ایستاد. حالا دیگر هیچ نقابی نداشت.
چند قدم جلو آمد، خم شد و با صدایی آرام اما سنگین گفت:
«بالاخره بهوش اومدی.»
سوجین سعی کرد صدایش نلرزد.
مرد لبخند کوتاه و بیروحی زد و بلند داد زد:
«فکر کردی میتونی از دستم فرار کنی؟»
و ناگهان—
سیلی محکمی به صورتش زد.
صدای برخورد دست با صورتش در اتاق پیچید. سر سوجین به طرفی پرت شد. از گوشه لبش خون گرم و آهسته پایین آمد و روی چانهاش چکید.
چشمهایش پر اشک شد، اما گریه نکرد.
مرد یقهاش را گرفت و سرش را بالا کشید.
«فلش کجاست؟»
سوجین نفس عمیقی کشید.
«شما منو اشتباهی گرفتید.»
مرد اخم کرد.
سوجین ادامه داد، صدایش خشدار اما محکم بود:
«مگه خودت به من دستور ندادی فلش قلابی رو بیارم؟ برای اینکه پلیسا رو سر در گم کنم تا شما راحتتر فلش اصلی رو بگیرید؟»
چند ثانیه سکوت.
مرد نگاهش تغییر کرد. انگار چیزی در ذهنش جرقه زد.
یکی از افراد پشت سرش زیر لب گفت:
«رئیس… تو نگفته بودی یه نفر رو برای انحراف پلیس استخدام کردی؟»
مرد فکّش سفت شد.
یقه سوجین را محکمتر گرفت، آنقدر که نفس کشیدنش سخت شد.
«پس تو چرا به جای گمراه کردن پلیسا… ما رو گمراه کردی؟!»
سوجین با سختی گفت:
«شما خودتون افتادید دنبالم… بعد از اینکه از جاده فرعی رد شدم، پلیسا پشت سرم بودن. اون دختری که دنبالش بودید، راهی رو رفت که من باید میرفتم و پلیسا افتادن دنبال اون. اگه شما هم میرفتید دنبالش، مستقیم میافتادید تو دست پلیس.»
چشمهای یکی از افراد مردد شد.
سوجین ادامه داد، این بار با عصبانیت واقعی:
«علاوه بر اون… وقتی با اسلحه افتادید دنبالم، چه انتظاری از من داشتید؟ وایسم دست تکون بدم؟!»
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
یکی از افراد آرام گفت:
«شاید راست بگه… ما واقعاً مسیر رو عوض کردیم.»
مرد چند لحظه به سوجین خیره ماند. نگاهش سرد، اما حالا پر از شک بود.
دستش را از یقهاش رها کرد.
چرخید و چند قدم رفت. انگار داشت چیزی را کنار هم میچید.
بعد ناگهان ایستاد.
بیسیمش را روشن کرد.
«فلش رو بیارین اینجا.»
قلب سوجین یک ضربه جا انداخت.
در باز شد.
و همان مردی که اولین بار بازویش را گرفته بود، وارد شد…
فلش مموری در دستش بود.
اما وقتی آن را روی میز فلزی گذاشت، مرد اصلی با ابروهای درهم گفت:
«این… فلش قلابیه.»
سکوت.
چشمها آهسته به سمت سوجین برگشت.
مرد آرام، خیلی آرام، لبخند زد.
«پس فلش اصلی کجاست، سوجین؟»
و سوجین… تازه فهمید که بازیای که فکر میکرد کنترلش را دارد، از اول اصلاً دست او نبوده.
خوب چطور بود؟
هیجان بهتون منتقل شد؟نگران نباشید هنوز کمکم هیجانش داره اوج میگیره به نقطه اوجش نرسیده.