
فلش مموری — قسمت دوم
سوجین فقط یک ثانیه به چشمان مرد نگاه کرد.
نه تهدیدی توی نگاهش بود، نه عجله… فقط اطمینان.
صدای قدمها حالا از پلهها بالا میآمد.
سوجین نفسش را حبس کرد و فلش را جلو برد.
«باشه… فقط کمکم کن.»
مرد بدون لبخند فلش را گرفت، سریع داخل جیب کتش گذاشت و دست سوجین را کشید.
«از این طرف.»
او را به اتاقی نیمهکاره در همان طبقه برد؛ دیوارهای سیمانی، بوی رطوبت و پنجرهای که هنوز شیشه نداشت. پشت چند تخته چوب خم شدند.
صدای مردها رسید.
«اینجا بالا اومده.»
«دور نشده. بگردین.»
قلب سوجین آنقدر تند میزد که فکر کرد صدایش لو میدهد. مرد آرام دستش را روی شانهاش گذاشت؛ حرکتی کوتاه، اما عجیب آرامکننده.
چند دقیقه گذشت… یا شاید چند ثانیه.
بالاخره صداها دور شد.
سوجین نفسش را بیرون داد.
«فکر کردم تموم شد… ممنون.»
مرد کمی عقب رفت. نگاهش دیگر آن گرمای چند دقیقه پیش را نداشت؛ بیشتر شبیه کسی بود که دارد چیزی را سبکسنگین میکند.
«هنوز تموم نشده.»
سوجین اخم کرد. «منظورت چیه؟»
مرد دست در جیبش برد. سوجین ناخودآگاه یک قدم عقب رفت… اما او فقط فلش را بیرون آورد. لحظهای نگاهش کرد، بعد زیر لب گفت:
«دقیقاً همون چیزیه که دنبالش بودن…»
سوجین خشکش زد.
«چی؟ تو که گفتی—»
جملهاش نصفه ماند.
چون همان لحظه صدای بیسیم کوتاهی از جیب مرد پخش شد:
«پیداش کردی؟»
و مرد
… جواب داد:
«آره. پیش منه.»
خب چطور بود؟
فک میکنین چه بلایی قراره سر سوجین بیاد؟
حتما نظرتون رو بگید تا ادامش رو بنویسم.