
فلش ممو
ری — قسمت اول
صدای نفسهایش از زیر ماسک شنیده میشد.
کوچه تاریک بود و چراغ خیابان مدام سوسو میزد؛ انگار خودش هم از چیزی میترسید.
سوجین فلش مموری کوچکی را محکم در مشت گرفته بود؛ آنقدر محکم که لبهاش کف دستش رد انداخته بود.
این فقط یک فلش ساده نبود… چیزی داخلش بود که چند نفر حاضر بودند برایش آدم بکشند.
صدای قدمها نزدیکتر شد.
سه نفر.
نه عجله داشتند، نه حرف میزدند؛ فقط مطمئن بودند شکارشان جایی همین نزدیکی است.
سوجین زیر لب گفت:
«فقط برس به خیابون اصلی… فقط همون.»
اما وقتی پیچ کوچه را رد کرد، قلبش فرو ریخت.
ماشین مشکی همانجا پارک بود. در عقبش آرام باز شد.
دام بود.
بیفکر دوید. کفشهایش روی آسفالت خیس لیز خورد اما خودش را نگه داشت. صدای فریاد پشت سرش پیچید:
«فلش رو بده! کارت تمومه دختر!»
سوجین فقط دوید.
از پلههای اضطراری ساختمانی نیمهکاره بالا رفت؛ نفسش میبرید، پاهایش میسوخت، اما توقف یعنی پایان.
طبقه سوم که رسید، ناگهان دستی بازویش را گرفت.
جیغ کوتاهی کشید…
اما مرد فقط گفت:
«اگه میخوای زنده بمونی، الان باید به من اعتماد کنی.»
چشمهای سوجین از ترس و تردید پر شد.
نمیشناختش. اما صدای پاها داشت نزدیک میشد.
یک لحظه بیشتر وقت نداشت.
فلش مموری هنوز توی دستش بود…
و تصمیمی که میتوانست سرنوشتش را عوض کند.
فکر میکنین قراره چه اتفاقی بیافته؟
میتونه به اون مرد اعتماد کنه یا نع؟
نظرتونو بهم بگید