
داستانک ۴۵- نیویورک- سال ۲۰۲۷
پابرهنه، زیر نور مهتاب ایستاده بود. خنکی سنگفرش حیاط، کف پایش را نوازش میکرد. نوای ملایم ترانهای کردی از اتاق پدربزرگ به راه بود، هرچند درهمتنیده بود با آواز جیرجیرکها. نفس عمیقی کشید. بوی گرم و شیرین یاس رازقی کنج حیاط، نان تازهی مادر، هل و زیره همراه با خنکی دجله، پیچید در عمق وجودش، رفت تا کف پاهایش.
ناگاه دست جمیل پیچید دور کمرش و لعیا را از آن شب بهاری موصل، گرفت و کشید... و کوبید کف آپارتمانشان در منهتن، توی طبقهی ۳۷. « دوباره که به ماه خیره شدی؟! » گونهاش را بوسید « چقدر امشب با این لباس برازنده بودی عروسکم. سزاوار هزار دلار بود. » دوباره بوسیدش و با لبخند گفت: « میروم دوش بگیرم. »
لباس زیادی باز بود. کفشها پایش را میزد.
لعیا ساکت دم در کمد ایستاده بود. انگشتهایش را آرام روی گلدوزیهای لباس کردیاش میکشید. عبایی با گلدوزیهای طلایی، سرخ و بنفش. با همان پارچهی ضخیمی که بوی چوب صندل و زعفران میداد، بوی خانه، بوی مادر. لباسی که هرگز نپوشیده بود چون جمیل از آن بیزار بود.
صبح، سر کار باید مثل همیشه شروع میشد. اما امروز را با خیره شدن به این قدح طلایی کوچک، آغاز میکرد. که شاید زمانی روی دست تندیس ایشتار بوده. باید اصالت این اثر اهدایی به موزهی متروپلیتن را تأیید میکرد. تندیس مرمرین ایشتار برهنه، شبیه به هلن یونانی ایستاده بود، با دستی خالی که چیزی را پیشکش میکرد. و چشمانی از سنگ سرخ که به لعیا خیره شده بود. لعیا با خود میگفت به راستی ایشتار هماکنون در جهان زیرین است، بی زیور و برهنه، به دور از تختش. به اطراف نگریست. پوزخندی زد « به جای شلوارکش، تنها همین قدح به او بازگشته. » به تندیس نزدیکتر شد و آرام گفت: « انگار تو هم دیگر قرار نیست به خانه برگردی. » ته کاسه به خط میخی نوشته بود « سرنوشت ». قدح را گذاشت کف دست ایشتار. لبخندی زد و گفت: « سه هزار سال طول کشید تا سرنوشتت را پس بگیری. شاید چون... عروسک بودی... » غمی در چشمان لعیا نشست. قورتش داد. برخاست. خانه منتظرش بود.
در خانه عبای کردیاش را پوشیده بود و خود را در آینه مینگریست. پارچه، با همهی زبری و سنگینیاش او را در آغوش کشیده بود. لعیا آرام بود. لبخند میزد. نرم میچرخید. به آینه گفت: « خوب... دکتر لعیا برزنجی... دلت هوای خانهی مادر را نکرده؟! » مدتی بود که جمیل پاسپورت و اسناد اقامتش را از او گرفته بود. حتی یادش نمیآمد برای چه. ولی دیگر کافی بود... چشمانش برقی زد، انگار تصمیمی گرفته باشد. رفت سراغ کشوی میز کار جمیل.
گاهی چیزهای کوچکی چرخ انقلاب بزرگی را به گردش میاندازد. مثلا یک گردنبند الماس، یا یک ترانه و در اینجا یک نامه. نامهی حمدان، از موصل که به پاسپورت چسبیده بود و همراه آن آمد در دستان لعیا. حمدان در نامه نوشته بود: «جمیل، برای فروش زمینهای ارثی لعیا مشکل حقوقی پیش آمده. پسرعمویش ئآراز و خواهرش لیلا سند مالکیت آوردهاند و گفتهاند تا لعیا زنده است، جمیل حق فروش ندارد. وکالتنامهای که از او جعل کردی هم دیگر بیاعتبار شده. باید خود لعیا پای برگه را امضا کند وگرنه همه چیز لو میرود. زودتر یک کاری بکن. »
صورت لعیا داغ شده بود. نامه با وزن واژگانی که مثل سیلی روی گونهاش نشسته بودند، در دستان لعیا سنگینی میکرد. زمزمه کرد: « تا زنده است... زودتر یک کاری بکن... » تاریخ نامه دو ماه پیش بود. یادش آمد، جمیل همان هفتهی بعدش یک بیمهی عمر مشترک سنگین تنظیم کرد. چه عاشقانه که در آغوشش کشیده و در گوشش زمزمه کرده بود: « عزیزم پوشش مرگ اول تنظیم کردم. اینطوری هر کدام از ما که زودتر برود بازهم از دیگری محافظت میکند. » و گرم بوسیده بودش.
دستش شل شد. نامه افتاد داخل کشو. لعیا سرش را بلند کرد. رفت سراغ کیفش، به جای گردنبند فلش درایو، قرصهای ضد بارداری به دستش آمد. نگاهشان کرد. انداخت در سطل زباله. دوباره ئاراز به یادش آمده بود. آن روز گرم تابستانی کنار دجله، که با لبخند سنجاق سینه را به لباسش زد. چیزی داشت به قلب لعیا چنگ میانداخت. کمی مکث کرد. لبهایش را بر هم فشرد. به جایی در دوردست مینگریست. جایی پشت این دیوارها. رفت سراغ کمد، دنبال همان سنجاق سینهی انار نشان. یادگار ئاراز که از موصل تا اینجا، مثل رازی کوچک همراهش آمده بود. سنجاق را زد به عبای کردیاش. خودش را در آینه نگریست. چیزی فرق کرده بود. خشم بود یا زندگی یا شاید تنها تولد یک امید تازه که داشت در چشمانش میدرخشید. لبخندی زد « انگار دارم هبوط ایشتار را باژگونه طی میکنم... سنجاق سینهام را هم که پس گرفتم... اما... اما کارم هنوز با تو تمام نشده جمیل خان... » و لبخندش در سایهای از خشم گم شد.
گوشواره و گردنبند الماسی که جمیل برایش گرفته بود را برداشت و نگریست « زنجیر بردگی من از الماس بود... یا شاید هم اینها بهای سکوتم بود. از کجا معلوم... شاید اصلا الماس نبودند. » نفسش را با آهی کوتاه بیرون داد و پرتشان کرد داخل کمد.
مقالات و مدارک دانشگاهیاش را گذاشت داخل پاکتی که آدرس لیلا را رویش نوشته بود. گردنبند فلش درایو لاجورد نشانش را از کیف بیرون کشید، نگاهش کرد در مشتش فشرد. چشمانش را بست، نفس عمیقی کشید و آویخت. و بالاخره... زد بیرون.
در خیابان با عبای کردی قدم میزد. پاکت را در صندوق پست انداخت. از زنی که از کنارش گذشت، شنید: « برگرد به خانهات!! » پوزخندی زد، زمزمه کرد: « حتما همین کار را میکنم! » و به اولین تاکسی گفت: « فرودگاه لطفاً. »
در اربیل کنار در خانهی لیلا ایستاده بود. یاس رازقی از بالای دیوار سر کشیده و خم شده بود داخل کوچه تا در چشمان لعیا بنگرد. و او تازه یادش آمده بود که چقدر دلش برای این بوی شیرین تنگ شده. دو شاخه یاس چید و به هم تابید. به رسم کودکیاش تاج کوچکی از گل یاس ساخت و گذاشت روی سرش. خندید و گفت: « خوب این هم از تاج سلطنتیام... حالا فقط باید از این دروازه نیز بگذرم... بالاخره برگشتم. » و در زد و داخل شد.
چند روز بعد لعیا فلش درایو را از گردنش باز کرده بود. باید از جمیل تشکر میکرد. پروندهی کلاهبرداری جمیل از آصلان، شریک عزیز جمیل را مدتها در این فلش نگه داشته بود. سه ماه پیش خودش هم نمیدانست چرا این کار را میکند. شاید غریزه... یا شاید سرنوشت... هرچه بود الان آصلان هم حق داشت بداند... و شاید او به سبک خودش با جمیل حساب کند، او خیلی به قانون و شکایت اعتقاد نداشت. مشکلات را مردانه و به سیاق کهن، با آتش و فلز حل میکرد... لعیا ایمیل را ارسال کرد و گفت: « قانون جهان زیرین این است که باید کسی را به جای خودت بفرستی. » و فنجان چایی بابونه را برداشت. بویید و سرکشید.