منوچهر·۳ روز پیشروزهای زمینیآقا علاالدین وثوقالدوله داستانک ۴۹. تهران. سال ۲۰۳۴« ایستاده در اقیانوسی بیانتها. تا مچ پا در آب. بر سطحی همچون آینهای شکسته که تا بیکر…
منوچهر·۶ روز پیشقرارداد در ناصرخسروداستانک ۴۸. تهران. سال ۲۰۳۴مهمانی در خانهی دکتر فرشاد گورانی، همسایهی جدید، برقرار بود. تمام همسایگان دعوت بودند، برای آشنایی. سامان بلوز…
منوچهر·۱۴ روز پیشفرار بزرگداستانک ۴۷- تهران- سال ۲۰۳۴« ننه من که نمیگویم حتما باید برای من نوه بیاوری. من فقط میگویم هم سن و سالهای تو الان به فکر جهاز دختر سومشو…
منوچهر·۱۸ روز پیشمأموریت برای گربه سیاهداستانک ۴۶- تهران- سال ۲۰۳۴« ویرا، آنلاین شد. نسخهی خطی را بارگذاری کن، سامان. »مکث کوتاهی کردم. سنسورهای بیومتریک را چک کردم و ادامه دادم…
منوچهر·۱۸ روز پیشتاس سرنوشتیاس رازقی یا یاس عربیداستانک ۴۵- نیویورک- سال ۲۰۲۷پابرهنه، زیر نور مهتاب ایستاده بود. خنکی سنگفرش حیاط، کف پایش را نوازش میکرد. نوای ملایم…
منوچهر·۱ ماه پیشگلهایی که برای ما میشکفدداستانک ۴۴- مشهد - سال ۲۰۳۰. سامان در پی کشف وجود خودش پا به دنیای رویا میگذارد تا بالاخره زیر درخت انجیر معابد آرزویش را بیابد.
منوچهر·۱ ماه پیشداستان سامان[پیشدرآمد اسیر آرزو. زمان ۲۰۲۷]« سامان؟ » از پشت در صدایی مردانه و خشک آمد، زنگش به گوشم آشنا بود. اما از کجا؟! در باز شد، بیاجازهی من.…
منوچهر·۱ ماه پیشهیگانباناداستانک ۴۳- دنیای بازی- سال ۲۰۳۰لیلیوم یا زنبق عنکبوتی. هیگانبانا« اوه عزیزم! این یک بازی نیست. این فقط یک شروع هست… » سامان به تابلوی تبلی…
منوچهر·۱ ماه پیشاسیر آرزوداستانک ۴۲- مشهد- سال ۲۰۲۸به من بگو چه آرزویی داری؟! هرچند نیازی نیست بپرسم. خودت تا مرا میبینی، شروع میکنی. و من همیشه دوست دارم خواسته…
منوچهر·۱ ماه پیشتلهموشداستانک ۴۱- دیار بینام- سال ۲۰۲۷« بیدار شو جوان! » مردی میانسال با نگاهی سنگین شانهاش را تکان میداد و گفت « ایستگاه آخر است. خوابت برده.…