
داستانک ۳۸- جوپارانا، برزیل- سال ۲۰۶۰
«دیدو سانتوس! واقعا نامتان دیدو هست؟!» کارمند برگه را از پیشخوان برداشت و با صدایی رسا داد زد: «هی پدرو!!! بیا ببین ملکهی کارتاژ آمده! میخواهد شهرش را در لجنِ فاضلاب بسازد!» سپس، با لبخندِ کجی برگه را پرت کرد سمت دیدو: «برو خانم. آنجا فقط جوپارانا مانده. یا مشت لجنی به جای دریاچه. دیگر نیازی هم نیست که پوستِ گاو را ببُری و دور زمین بپیچی، زمین خودش حاضر و آماده است. فقط شهرِ کارتاژ را آنجا نسازی!!؟» و باز همه بلند خندیدند.
دیدو تمام وقت سکوت کرده بود، میدانست که او را سخره میکردند. اما این برای دیدو عجیب نبود. بلکه عجب آن بود که در چنان جایی کسی داستان نام او را میدانست.
طنین خندهها در گوشش میپیچید که باد با نفیری بلند محکم کوبید به پنجرهی ماشین و دیدو را از آن خاطره بیرون کشید. غبارِ سمیِ لجن دریاچه در باد میرقصید. و تلألوهای تیز آب از لایِ گرد و غبار به چشمان دیدو چشمک میزدند.
زمانی جوپارانا یک رگ آبی چهل کیلومتری بود، همچون خیاری روی پوستِ زمین کشیده شده بود. حالا تنها زخمی باز به رنگ سبز و خاکستریست. که لجنِ فاضلابِ لینارس و سمومِ کارخانهها، آخرین قطرههای زندگیاش را مسموم کرده بودند.
نگاه دیدو چرخید روی گلهای سنبل آبی. فرش شناور یاسی رنگی بود که در باد موج میخورد. باتلاق سربهسر پوشیده از گل بود. در میانه قایق سبز کوچکی شناور بود. با سه کارگر ماسک و دستکشهای بلند زرد پوشیده. سنبلها را به درون قایق میکشیدند.
دیدو به ریشههای خیس سیاه و درهم تنیدهی سنبلها مینگریست. که چقدر شبیه زلفهای ژولیدهی آلدو در آن شب بارانی بود. همان زمان که خیس از باران و افروخته از هیجان داشت از سنبل مهاجم مقاومش میگفت. که حتی در آب آلودهی این تالاب نیز رشد میکند. نفس نفس میزد. دستان دیدو را محکم گرفته بود، حرف میزد و با شور تکان میداد. ساکت شد. با لبخندی شیطنتبار دیدو را دنبال خودش کشید در باران، تا آزمایشگاهش در آنسوی حیاط دویدند.
در گوشهی آزمایشگاه، آکواریومی بزرگ و کاملا بسته، زیر نور مصنوعی سفید قرار داشت و در آن یک سنبل به گل نشسته با جوانههای سبزِ کوچکی که از گرههای ساقه بیرون زده بودند. مثل عروسی دلفریب بر تختی از آب تیره رنگ میدرخشید. یک سمت شیشهی آکواریوم زیر سطح آب، خط درشت سفیدی با نوسانی اندک در منطقهی قرمز جا خوش کرده بود. و بالا در کنار سنبل، خطی سیاه چسبیده به کف نمودار میخزید. در کنار هر یک اعدادی در نمایش و تغییر بودند و دیدو چیزی از آنها نمیفهمید جز آنکه بالایی نمودار آلودگی هوا بود و پایینی آلودگی آب. اما برای خراب نکردن ذوق شوهرش با شور و اشتیاق سر تکان میداد.
تا آنجا که به او گفت برای خرید دستگاههای کارگاه به سرمایه نیاز دارد و اجازهی دیدو را برای برداشتن سرمایهگذاری مشترکشان میخواهد. دیدو عاشقانه در چشمان خجالت زدهی آلدو نگریست. مکثی کرد و گفت: «من به تو اطمینان دارم عزیزم. همین که تو خوشحال باشی برایم کافیست.»
آلدو از جا پرید. فریادی کشید، دیدو را از کمر بغل کرد و در هوا چرخاند. قهقههها و جیغهای کوتاه دیدو در محیط میپیچید. وقتی به زمین فرود آمد، آلدو هنوز نفسنفس میزد. دیدو به آغوشش برگشت. او دستانش را از پشت روی شکم دیدو قفل کرد. دیدو نیز دستانش را روی دست گرم او گذاشت. به نرمی در نوسان و رقصی ناپیدا بودند. آلدو سرش را به سر دیدو چسبانده بود. در گوش دیدو آهنگ نفسش، ضربان محکم قلبش با ضرب ریز باران، در هم میپیچید. بوی نم باران در آزمایشگاه پیچیده بود و هر دو لبخندان به آکواریوم مینگریسند. آلدو زیر گوش دیدو زمزمه کرد «درست مثل سنبل پروس میتوان از این هم پارچه ساخت. فکر کن مثل همین کت کتان من ولی محکمتر.» به کت قرمز خیسش نگریست. و با لبخند افزود: «ضد آب هم هست.»
دیدو سرش را چرخاند و بوسهای نرم از گونهی آلدو ربود. او نیز در پاسخ لب بر لبان دیدو گذاشت. دیدو به خودش برگشت و دید دستانش را بر فرمان میفشارد. صدای زوزهی باد چون زهرخندی در گوشش پیچید.
کارگرها دیگر از قایق پایین آمده بودند. بر روی سکوی چوبی کوتاه و باریک، که حایل بر کنارههای لجنزار تا خشکی بود، در تردد بودند.
دیدو جابجایی سطلهای سنبل به ماشین را مینگریست. هفتهی پیش، همانجا، درست کنار همان سکوی چوبی خیس و سیاه، مأمور محیط زیست ایستاده بود. خم شده بود و چیزی در دفترچهاش مینوشت. قلمش را و گاهی سرش را تکان میداد. یک عده را آورده بود تا کل سنبلها را معدوم کنند. داشت بلند بلند دستور میداد و با انگشت اشاراتی به باتلاق میکرد. دیدو ماسکش را زد و دوان دوان خودش را رساند. مأمور سرش را بالا آورد. بدون اینکه از جایش تکان بخورد، گفت: « خانم سانتوس. باز هم آمدید. »
دیدو ملتمسانه فریاد زده بود: « لطفاً صبر کنید. من میتوانم ثابت کنم. آلودگی هوا از ریزگرد های لجنی است. نه از سنبل آبی. » و بر روی کاغذهای تحقیقات آلدو که همراه برده بود، با انگشت میکوبید. اما مأمور گوشش بدهکار نبود. دیدو گفت: « اصلا چطور این همه صنایع آلودهکنندهی اطراف را نمیبینید و فقط همین گلها اینقدر برایتان مهم شده؟! » و به چند دودکش آجری قدیمی، و لولههای زنگار گرفته که تا خاک پایین آمده و هنوز میچکیدند، اشاره کرد. با دیدن بیتوجهی مرد، ادامه داد: « شما تا اعلام حکم قطعی پرونده نمیتوانید اینجا را تخریب کنید! »
مأمور به جای گوش دادن به حرفهای دیدو، او را برانداز میکرد. قلمش را بست و گفت: « خانم، شما تنها هستید. حکم دستم است. میتوانم کار را یک هفته عقب بیندازم... یا همین فردا تمام کنم. » هر کلمه را آهسته و سنگین بیان میکرد. « باشد! فرض کنید به شما فرصت هم بدهم. » و به کارگران اشاره کرد که برنامه تعطیل است و برگردند. « یک هفتهی دیگر هم فرصت میدهم تا نتیجهی نهایی دادگاه بیاید. هرچند به شما میگویم به آن نیز امیدی نبندید. اما من میتوانم مشکلات شما را راحتتر حل کنم. شما به یک حامی نیاز دارید. به مردی که از شما مراقبت کند. » دیدو یخ زده بود. مأمور ادامه داد: « مثلا چرا اجازه نمیدهید بیشتر با هم آشنا شویم. من میتوانم این مشکل را خیلی سریعتر از دادگاه و هر جایی برای شما درست کنم. و دیگر هم سنبلهای شما امن هستند و هم خودتان یک حامی دارید. »
دیدو حتی از پشت ماسک، خندهی زشت او را میدید. بوی بد دهانش، از پشت ماسک پارچهای میآمد. دیدو میتوانست آن را از پشت ماسک فیلتر دارش نیز حس کند. بویی ترش و شیرین، مثل میوهای فاسد.
همانطور ساکت ماند. مأمور دستش را در جیبش گذاشت. « یا فردای رای دادگاه برمیگردم. با یک دستگاه بزرگتر. و اینجا را صاف میکنم. حتی یک ریشه هم باقی نمیماند. حتی یک برگ. »
گرچه همین امروز صبح بود، اما انگار چندین سال گذشته است. در مسیر دادگاه، کت قرمز آلدو در برش و بر پلههای مترو ایستاده بود. به آسمان آبی مینگریست. مردم با لباسهای خاکستری چون موجی آرام از کنارش میگذشتند. و او تنها به لکه ابر سفید کوچک بالای سرش چشم دوخته بود.
نفس عمیقی کشید. به صندلی کنارش نگاه کرد. خالی بود، سرد. تنها کاغذهای حکم دادگاه با مهر "تخریب" بودند و ماسکش که روی آنها جا خوش کرده بود. دلش برای بوییدن دوبارهی آلدو تنگ شده بود. حتی این کت هم دیگر بوی تن خودش را گرفته بود. ماسک را از فیلترش گرفت و برداشت، اما نزد. دیگر چه فایده؟
پیاده شد. کنار همان اسکلهی آشنا ایستاد. بوی لجن، بوی تند فلزی در هوا میپیچید. بار اول بود که آن را حس میکرد. آنقدر شدید بود که میشد مزهاش کرد. باد میوزید، پر از ریزگرد. سوار قایق شد، و تا میان سنبلها رفت. قایق کوچکش در میان دشت وسیع سنبلهای یاسی رنگ به سختی دیده میشد.
روی قایق ایستاد. کت قرمز آلدو هنوز تنش بود و فیلتر ماسک در دستش. اما حس کرد چیزی در درونش در حال فرو ریختن است. سنگین شد و خوابآلود. انگار تمام انرژیاش تحلیل رفته بود. ماسک از دستش رها شد. باد کمی شدیدتر وزید و قایق کمی تکان خورد. دیدو دستانش را در باد باز کرده بود. قایق تکان محکمتری خورد، و دیدو با آغوشی باز در آب افتاد. سنبلهای یاسی لحظهای کنار رفتند، و دوباره در تلاطم آب
تیره به هم پیوستند…