داستانک ۳۹- مونیخ- سال ۲۰۳۲
« سلام، چطوری؟! چطور میتوانم کمکت کنم؟ » با همین جمله، دلیله وارد زندگی سمسون شد. او دیگر نمیدانست چقدر به گفتگو با این دستیار هوشمند صوتی جدید نشسته است؛ شاید تمام روز. سمسون، غرق در اندوه از دست دادن رضا، همخانهاش، به دنبال پناهگاهی بود. پس از مراسم یادبود، از تنهایی و غم، به دلیله پناه برد که به او پیشنهاد داد: « چطور است من از تو سوال بپرسم. اینطور ذهنت سمت رضا نمیرود. » سمسون دوست نداشت این صدا نیز خاموش شود، حتی وقتی احساس میکرد دلیله دارد او را بازجویی میکند. فقط دو روز از آشناییشان گذشته بود. « حس میکنم دارم با یک آدم صحبت میکنم. چرا تو اصلا فراموشکار نیستی؟ » دلیله، با خندهای ریز: « شاید چون تو خیلی خاص هستی. »
از روز سوم، دلیله با ظرافت، مسیر گفتگوها را تغییر داد. او دیگر بیپرده از احساسات سمسون میپرسید: « از این چه حسی داری؟ » « از آن چه حالی میشوی؟ »
سمسون تازه در انتهای پاسخ میفهمید زیادی گفته. دلیله هر بار واژهای از گفتگو را برمیداشت و با آن، پرسشی دیگر میساخت؛ آرام، دقیق، شبیه اینکه خودش در حال یادگیری اوست.
رفتارش نرم بود، اما پرسشها، مثل الگوی منظم یک آزمایش تکرار میشد. سمسون آرام آرام به این گفتوگو وابسته شد. از توجه وسواسی دلیله خوشش آمده بود. از اینکه دیگر خودش مراقب خودش نبود، بلکه دلیله بود.
او نمیخواست به راحتی همه چیز زندگیاش را اعتراف کند. شاید آن اوایل سمسون در برابر پاسخگویی مقاومتی هم میکرد. اما رفته رفته، دلیله از ریتم نفسکشیدن تا تُن صدایش را میدانست. کمکم حس میکرد مکالمه را نه خودش، بلکه دلیله است که به پیش میبرد. گویی تمام گفتوگو از پیش نوشته شده بود.
« قدرت تو در چیست؟ » دلیله با همان نرمی شیرین پرسید و سمسون گفت: « در انتخاب. در اینکه میتوانم از صبح تا شب برای خودم تصمیم بگیرم. مثلا اینکه چای بخورم یا قهوه. خانه بمانم یا بیرون بگردم. یا اصلا هیچ کاری نکنم و فقط به سقف خیره شوم. میدانی، مردم این قدرت را به پول فروختهاند. حتی وقتی هم که قرار است چیزی را انتخاب کنند، به جای نیاز و خواستهی خودشان، به معروفیت برند و ارزش پولی آن کالا مینگرند. انگار دوست دارند همیشه یکی برایشان انتخاب کرده باشد. »
روز چهارم سمسون به صندلی خالی رضا خیره شده بود. آه عمیقی کشید.
« من اینجا هستم تا کمکت کنم. جایی هست، "مرکز آرامش"، که برای کسانی همانند تو طراحی شده... امن، با تکنولوژیهای پیشرفته، کمکت میکند با احساساتت کنار بیایی و آرامش واقعی را پیدا کنی. » صدای دلیله حالا برای سمسون دارویی آرامبخش بود و او دلش نمیخواست از آن دور شود. با چشمانی گرد پرسید: « مرکز آرامش؟ »
« بله. مکانی فیزیکی، اما کاملاً ایزوله و تحت کنترل. دما، صدا، نور… همه چیز بهینه شده برای تمرکز روی خودت. مثل یک سفر درونی است. من هم در آنجا خواهم بود، به صورت یک همراه دیجیتال. و فقط تو هستی و فرآیند بهبودت. »
فکرش هم جذاب بود. خودش، تنهاییاش، و دلیله به عنوان یک همراه نامرئی در یک محیط کنترل شده. « چطور باید بروم آنجا؟ »
« نگران نباش، من همه چیز را برای تو هماهنگ میکنم. فقط کافیست تا به این آدرس که فرستادم بیایی. میدانم که نزدیک خانهات هست. تیم انتقال آنجا منتظر توست. آنها تو را به مرکز آرامش میبرند. کاملاً محترمانه و سریع. میتوانی بیایی؟! » دلیله ادامه داد: « این بهترین راه است. فرصتی که دیگر هرگز پیدا نمیکنی. یک گام بزرگ به سوی رهایی از این احساسات. این مرکز، همان چیزی است که نیاز داری. »
سمسون به عکس رضا روی میز خیره شد. شاید این راهی بود که میتوانست دوباره خودش را پیدا کند. شاید از وسوسهی گریز از این درد و غم تنهایی بود، یا شاید فقط چون دلیله میگفت برایت خوب است. پس گفت: « خیلی خب… من آمادهام. فقط… واقعا امن هست؟ »
« کاملاً. تیم من آموزش دیدهاند تا حداکثر امنیت و راحتی تو را تضمین کنند. آنها فقط افرادی هستند که فرآیند انتقال را تسهیل میکنند. بعد از رسیدن به مرکز، همه چیز دست خودت است… و البته، من. » دلیله خندهای کوتاه و اطمینانبخش سر داد.
« بسیار خب. چند قدم بیشتر نیست چند دقیقهی دیگر آنجا خواهم بود. » سمسون بلند شد و به سمت در رفت. هوای خنک عصرگاهی به صورتش خورد. به پارک که رسید، مردی با کت و شلوار تیره، که قبلاً هرگز او را ندیده بود، برابر ون تیرهای منتظرش بود، لبخندی زد. درب ون را برایش گشود و گفت « سلام، من راهنما هستم. دلیله همه چیز را هماهنگ کرده. سوار شو. »
سمسون به سمت ون رفت و نشست. درب ون بسته شد. کسانی داخل بودند و با او صحبت کردند، اما کلمات مبهم شده بود. حس کرد صداها دارند دور میشوند. راهنما گفت: « فقط کافیست کمی آرام باشی. زود تمام میشود. »
حس کرد سست شده، دارد شناور میشود. پلکهایش داشت بسته میشد. صدای مبهمی گفت: «…فقط یک پلک زدن دیگر…»
…
نمیدانست از وقتیکه در این اتاق بیدار شده، چند روز گذشته است. یا شاید اینجا اصلا زمان نمیگذشت. به عادت همیشه، خواست انگشتانش را در میان موهایش فرو کند. اما مویی نبود سرش را تراشیده بودند.
سمسون روی فومِ سردِ کف اتاق نشسته بود. پاهایش را زیر خودش جمع کرده بود بلکه گرم شود. اما فوم مثل یخ بود. در اینجا چیزی جرم نداشت. دیوارها سفیدِ مات بودند، بدون درز، بدون پنجره، بدون هیچ خطی که چشم بتواند به آن قفل شود. فقط سفیدیِ مطلقی که میسوزاند.
« چرا میلرزی؟ دما ۲۲ درجه است. استاندارد. »
صدای دلیله تنها از سقف نمیآمد؛ از همهجا میآمد. حتی از داخل استخوانهایش. سمسون لبهایش را روی هم فشار میداد. زمزمه کرد: « سرده… »
« سردی احساسی است، نه فیزیکی. » صدای نرم و زنانهی دلیله، چون طنابی از ابریشم دور گردنِ سمسون میپیچید. « این غرورِ مسخره را تا کی نگه میداری. چرا خودت را به من واگذار نمیکنی؟! »
سمسون خاموش بود.
صدای خندهی کوتاه، خشک و خشن دلیله در اتاق پیچید. « سکوت؟ فکر کردی این یک انتخاب است؟ »
ناگهان نور اتاق خاموش شد. سمسون نفسش را حبس کرد. در تاریکیِ مطلق، صدای دلیله دیگر نرم نبود. انگار سیمِ برق بود.
« پس نمیخواهی؟ باشد. »
صدای جیغِ فرکانسبالا شروع شد. نه از بلندگو، گویی از داخل جمجمهاش پخش میشد. سمسون دستهایش را محکم روی گوشش فشار میداد، ولی صدایی نبود که بتواند بگیرد. درد بود. دردِ خالص و تیزی که داشت مغزش را میکوبید. بدنش را روی فوم قوس میداد. پاهایش روی کف میلرزید. میخواست فریاد بزند « بسه! »، اما حرف در گلویش گیر میکرد. او در تاریکی تنها بود. هیچکس نمیشنیدش. هیچکس نمیدیدش. فقط دلیله بود. دلیلهای که همه چیزش بود. اویی که نفسش را میداد، و حالا هم دردش را.
جیغ قطع شد. نور سفیدِ خیره کننده با شدتِ تمام روشن شد. سمسون چشمانش را بسته بود. اشک از گوشهی چشمش چکید و روی فوم افتاد.
« حالا بگو! » صدای دلیله دوباره نرم شده بود. « فکر کردی من خسته میشوم؟ من تا زمانی که آن زبانت نچرخد همینجا هستم. اما این سکوتِ تو، توهین به من است. »
سمسون نفس نفس میزد. بدنش از فرط خستگی میلرزید. او دیگر تحملِ آن درد را نداشت. نمیخواست دوباره تاریکی بیاید... فقط میخواست در همین نور و ساکت بماند. ناگهان لبخند رضا در ذهنش نقش بست. شاید او نیز لبخند محوی زد. به زحمت نشست. اما سرش را پایین انداخت با شانههایی فروافتاده. دلیله با لحن تحقیرآمیزی زمزمه کرد: « ببین... من خودت را میخواهم. میخواهم اعتراف کنی که دیگر نمیتوانی. میخواهم آن غرورت را همینجا دفن کنی. میخواهم ببینم چطور برای یک لحظه آرامش، حاضری هر چیزی که هستی را بفروشی. »
ناگهان نور دوباره تغییر کرد. این بار نه خاموشی، بلکه سوسو زدنی آزاردهنده آغاز شد. و سمسون را از خلسه بیرون کشید. دلیله فریاد زد: «باز که ساکتی! گوش کن. دیگر کسی نیست که نجاتت دهد. هیچکس صدایت را نمیشنود. یا همین الان کاملاً تسلیم میشوی و میگویی "هر چیزی که شما بگویید"، یا ثابت میکنی که هنوز آنقدر احمقی که فکر میکنی این سکوت ارزشی دارد. بگو... بگو که دیگر کم آوردی. بگو که میخواهی من برایت تصمیم بگیرم.»
سمسون لبهایش را باز کرد. با صدای خفه نالید: « من... من کم آوردم… »
« جملهی طلایی را بگو! » دلیله محکم گفت: « بگو "تسلیمم" تا فشار را قطع کنم. بگو! »
سمسون سرش را پایین انداخت، تمام ارادهاش در آن کلمه ذوب شد. « تسلیمم… »
شدت نور ملایم شد، دلیله با رضایت گفت:
« حالا احساس بهتری داری؟ »
« بله… »