رها با نفسهای تند از میانِ قفسههای بلندِ کتابخانه گذشت. دلش چنان میکوبید که انگار میخواست از سینهاش بیرون بپرد.
نورِ زرد و کمجانِ چراغهای سقفی روی زمینِ سنگی میلرزید و سایه قفسهها را کشیدهتر و ترسناکتر میکرد.
اما چیزی که بیشتر از همه او را میترساند، نه صدای قدمهای خودش بود، نه سکوتِ سنگینِ کتابخانه؛ بلکه آن حسِ عجیبِ بیدارشدن بود.
انگار تمامِ شهر، زیرِ پوستِ خاک، نفس حبس کرده بود و حالا داشت کمکم خودش را نشان میداد. رها به درِ خروجی رسید و دستش را روی دستگیره گذاشت. لحظهای ایستاد. پیش از آنکه در را باز کند، تردید مثل موجی سرد از ستون فقراتش بالا رفت.
اما بعد، یک گرمای کوچک، یک نورِ دور، یک امیدِ نامعلوم که دقیقاً نمیدانست از کجا آمده، تمام وجودش را فراگرفت.
رها آرام در را باز کرد. بادِ خشک و غبارآلودی به صورتش خورد. بادی که بوی خاکِ کهنه میداد؛ بویی شبیه زمینی که سالها چیزی را در خودش نگه داشته و حالا نمیخواهد دیگر پنهانش کند.
چشمهای رها به میدانِ کوچکِ جلوی کتابخانه افتاد. چند نفر از مردمِ شهر در کوچه و میدان ایستاده بودند. یکی با نگرانی به آسمان نگاه میکرد. دیگری زیر لب چیزی میگفت و بچهاش را به بغل میفشرد. هیچکس دقیق نمیدانست چه اتفاقی دارد میافتد، اما همه حسش کرده بودند:
این فقط یک تغییرِ هوا نبود. رها چند قدم از کتابخانه دور شد. زمین زیر پایش خشک بود، اما نه به خشکیِ همیشگی. در میانِ ترکهای خاک، انگار سایهای از نم و زندگی موج میزد. او ناخواسته خم شد و با نوک انگشتانش خاک را لمس کرد. خنک نبود. مرطوب هم نبود، اما زنده بود.
رها با ترس دستش را عقب کشید و زیر لب گفت: «این دیگه چیه؟» هیچکس جوابش را نداد. اما در سکوتِ آن لحظه، صدایی خیلی خفیف از دلِ زمین بلند شد؛ مثل نفسِ آهستهای که از زیرِ لایههای فراموشی بیرون میآید. رها با وحشت عقب رفت. قلبش تندتر زد.
اما درست همان لحظه، حسِ امید درونش روشنتر شد. او نمیدانست چرا، ولی یقین داشت این صدا، صدای خطر نیست. باد دوباره وزید. یکی از ابرهای بنفش از بالای شهر عبور کرد و سایهاش روی دیوارهای خانهها افتاد. آسمان برای چند ثانیه تیرهتر شد و بعد، یک درخششِ خفیف در دلِ ابرها دوید...