اولین قطرهها که بر خاکِ ترکخورده نشستند، هیچکس در میدان نفهمید باید چه حسی داشته باشد؛ انگار زمان، برای چند نفسِ کوتاه، در آستانهی یک معجزه مکث کرده بود. بعد، وقتی قطرهی دوم و سوم هم فرو افتادند و لکههای تیره روی زمینِ تشنه شکوفه زدند، زمزمهای آرام از میان جمعیت گذشت؛ زمزمهای که خیلی زود به نجواهای هیجانزده، به لبخند، به فریاد و به خنده تبدیل شد. پیرزنِ خمیدهای که عصای چوبیاش در دست میلرزید، کف دستش را بالا گرفت تا باران را بگیرد و با صدایی که از اشک میلرزید، گفت: «داره میاد… خداوندا، داره میاد…» کودکی دوید و وسط میدان دستهایش را گشود، طوری که انگار میخواست تمام آسمان را در آغوش بکشد. مردی که صورتش از گرد و غبار پوشیده بود، سرش را بالا گرفت، قطرهای را از لبش چشید و ناگهان زد زیر خنده؛ خندهای بلند و بیاختیار که خیلی زود به خندهی دیگری و بعد به گریهی شوق بدل شد. مردم همدیگر را صدا میزدند، نام عزیزانشان را فریاد میکشیدند، و در حالی که باران هر لحظه سنگینتر میشد، شهرِ خشک و فراموششده زیر موجی از حیرت و شادی جان میگرفت.
اما درست در همان لحظه که شادی در میدان میپیچید، نبودنِ رها مثل سایهای روشن در دلِ آن نورِ تازه حس میشد؛ عجیب بود، انگار همه میدانستند این باران از هیچ کجا نیامده و بیدلیل هم نباریده است. نگاهها آرامآرام از آسمان جدا میشد و به ردِ آبیرنگی که هنوز بر خاکِ میدان میدرخشید برمیگشت. همانجا، جایی که رها ناپدید شده بود، زمین هنوز گرم بود؛ نه از آتش، که از خاطرهی نیرویی که از آن گذشته بود. چند نفر با احتیاط نزدیک شدند. یکی از جوانها، که هنوز از شوق میلرزید، زانو زد و دستش را روی خاک گذاشت. زیر انگشتانش، لرزشی خفیف و نامحسوس جریان داشت، مثل تپشِ قلبی در عمقِ زمین. او با وحشتِ شیرینِ کودکانهای سرش را بالا آورد و گفت: «زندهست… زمین زندهست…»
این جمله، مثل جرقهای در میان مردم افتاد. همه شروع کردند به نگاه کردن به اطراف؛ به شکافهای خشکِ دیوارها، به درختهای پژمرده، به جویهای خالی و به گلدانهایی که سالها رنگ آب ندیده بودند. یکی از زنان، بیاختیار مشتی از خاکِ خیسشده را برداشت و آن را بو کشید؛ چشمانش پر از اشک شد، نه از ترس، بلکه از باور کردن چیزی که سالها انتظارش را میکشیدند. بوی خاکِ بارانخورده، بوی زندگی بود؛ بویی که نسلها فقط در قصهها و خاطرههای پیران شنیده بودند. و حالا، این بو واقعی بود. واقعی، سنگین، و شیرینتر از هر دعایی که تا آن روز زمزمه شده بود. مردم شروع کردند به دویدن میان کوچهها و خبر دادن به یکدیگر؛ از پنجرهها سر بیرون میکشیدند، دستها را به سوی آسمان میبردند و زیر باران میخندیدند. بعضیها کفش از پا درآوردند تا مستقیم روی خاکِ نمگرفته راه بروند، بعضیها کودکهایشان را در آغوش گرفتند و بعضی دیگر فقط ایستاده بودند و گریه میکردند، چون نمیدانستند برای این همه شادی باید کدام کلمه را انتخاب کنند.
و با این همه، در میانهی آن شادمانیِ پرشور، چیزی در آسمان هنوز آرام نگرفته بود. ابرهای بنفش، که تا پیش از آن بر شهر سایه انداخته بودند، حالا میان باران شکاف برمیداشتند؛ نه اینکه کاملاً کنار بروند، بلکه گویی راه را برای چیزی دیگر باز میکردند. در عمقِ آن مهِ تیره، خطی از روشنایی لرزید، بعد محو شد، بعد دوباره ظاهر شد؛ مثل چشمِ بستهای که تازه میخواهد باز شود. هوا دیگر آن سنگینیِ خفهکنندهی پیشین را نداشت، اما هنوز هم در گوشها زمزمهای نامفهوم میپیچید؛ زمزمهای که هیچکس نمیتوانست تشخیص دهد از آسمان میآید یا از خودِ زمین. پیرمردی که به ستونِ میدان تکیه داده بود، نگاهش را از باران گرفت و به دوردست خیره شد. لبهایش بیصدا تکان خوردند، انگار نامی را به یاد آورده باشد؛ نامی که سالها در کتابهای ممنوعه خوانده بود، اما هیچوقت باورش نکرده بود.
در همان هنگام، در نقطهای دورتر از میدان، جایی میان کوچهای باریک و نیمهویران، زنی جوان با شنلی تیره ایستاده بود و به باران نگاه میکرد. صورتش زیر کلاه پنهان بود، اما از لرزشِ شانههایش میشد فهمید که این صحنه برایش تنها یک معجزه نیست، بلکه نشانهای است که مدتها انتظارش را کشیده. او آهسته زمزمه کرد: «پس بالاخره… بیدار شد.» بعد سرش را پایین آورد و دستش را روی کیسهای چرمی که به کمر داشت فشرد. از درون آن، چیزی کوچک و فلزی در جوابِ باران داغتر شد و نور بسیار ضعیفی از میان درزِ کیسه بیرون زد؛ نوری همرنگِ همان هالهی آبی که رها را بلعیده بود. زن لحظهای سکوت کرد، بعد بهآرامی در سایهی کوچه عقب رفت، بیآنکه کسی متوجه حضورش شده باشد.