سکوتِ سنگینی بر میدان حکمفرما شد؛ سکوتی که نه از سر آرامش، بلکه از سرِ شوک بود. جایی که رها ایستاده بود، حالا تنها ردِی از سوختگیِ ملایم روی خاکِ خشک دیده میشد و ردی از آن نورِ آبی که گویی به درونِ اعماق زمین فرو رفته بود. مردم با چشمانی خیره و دهانی باز، به جای خالیِ او نگاه میکردند؛ انگار که دخترکِ تنها، در یک چشم به هم زدن توسط خودِ آسمان بلعیده شده باشد. هیچکس جرئت نمیکرد جلوتر برود، و تنها صدای باد بود که از میان کوچههای خلوت شهر، نالهای کشیده و بیروح میکرد.
اما تغییرات تنها به ناپدید شدنِ رها محدود نمیشد. جوّ شهر، سنگینتر و غلیظتر از هر زمان دیگری شده بود. آن ابرهای بنفشی که تا دقایقی پیش تنها سایههایی وهمآلود بودند، حالا مثل تودههایی از سرب، در هم گره خورده و پایین آمده بودند. هوا از حالتِ خشکیِ همیشگی خارج شده بود و نوعی فشارِ عجیب در گوشها حس میشد، درست مثل لحظاتی که پیش از یک طوفانِ عظیم، اتمسفر زمین نفسش را حبس میکند. بوی خاکِ کهنه جای خود را به بویی غریب داده بود؛ بوی اوزون و رطوبتِ سنگین، که انگار از لایههای بسیار دورِ آسمان به پایین میخزید.
ناگهان، اولین نشانه تغییر، نه در آسمان، بلکه در حسِ پوستِ مردم نمایان شد. نسیمی که از میان ساختمانها میگذشت، دیگر خشک و گزنده نبود؛ حالا سرد بود و رطوبتی نامحسوس در آن موج میزد. در لبهی افق، جایی که شهر با آسمان یکی میشد، تیره و تاریکتر از همیشه به نظر میرسید. ابرهای بنفش و خاکستری چنان در هم تنیده بودند که گویی قرار است بر روی شانههای شهر فرو بریزند. تکانهای خفیفی که از زمین میآمد، حالا با لرزشِ هوا همراه شده بود؛ لرزشی که خبر از چیزی میداد که در راه است.
در میانِ این سکوتِ پر از تنش، اولین قطرهی باران سقوط کرد. اما این یک بارانِ معمولی و آرام برای شستنِ غبار نبود. قطرهای بزرگ، سنگین و سرد، درست روی دستِ مردی که هنوز در بهت ایستاده بود، فرود آمد. او با تعجب به آسمان نگاه کرد. قطرهی بعدی، و سپس قطرهی بعدی، با سرعتی غیرعادی از میانِ تاریکی سقوط کردند. این قطرات نه مثل باران، بلکه مثل ضرباتی کوچک اما مقتدر بر زمین مینشستند. آسمانِ تیره، گویی داشت گریه میکرد، اما گریهای که با خشم و اضطراب همراه بود.
هوا ناگهان سرد شد و لرزهای بر تنِ تمامِ ساکنان شهر نشست. باران شروع به شدت گرفتن کرده بود و تاریکیِ شب را با خود میآورد. هر قطره باران که به زمین برخورد میکرد، انگار نوری از آن طلسمِ آبیِ رها را با خود داشت؛ رطوبتی که با زمینِ تشنه میجنگید. در حالی که بارانِ سیلآسا چشمانِ مردم را میپوشاند، در دوردست، میانِ تلاطمِ ابرها، رعد و برقی بنفش و خیرهکننده درخشید؛ رعدی که نه تنها گوشها را کر میکرد، بلکه لرزهی آن را مستقیماً در استخوانهای آدمیان حس میکردند. طوفانِ واقعی تازه آغاز شده بود، و با هر برخوردِ قطره به خاک، انگار پیامی از دنیایِ رها، به این جهانِ مادی مخابره میشد.