ویرگول
ورودثبت نام
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی📝 اینجا پناه واژه‌هاست؛ پناه امن دلنوشته‌ها، دکلمه‌ها و حرف‌هایی که از دل میان و به دل میشینن.
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

پلاک بی نام | قسمت اول

مهِ غلیظی از سمتِ کوه «عینالی» سرازیر شده و تمامِ بافتِ قدیمیِ تبریز را در بر گرفته بود. صدایِ مبهمِ اذان در فضایِ سردِ ساختمانِ آگاهی می‌پیچید. روشا، افسرِ آگاهی، خسته از شیفتِ طولانی، پشتِ میزِ فلزی‌اش نشسته بود.

پرونده‌ «پژویِ سیاه در جاده‌ اهر» روی میز بود. جسدِ مردِ غریبه پشت فرمان در عکس‌های پرونده بود. در مشتِ گره‌کرده‌اش، قطعه‌ای فلزی و ظریف، شبیه به ماشه‌ یک اسلحه با حکاکی‌های اسلیمیِ بسیار قدیمی می‌درخشید. در تبریز، هر شیءِ قدیمی قصه‌ای از تاریخ را با خود داشت، اما این اتفاق بویِ مرگ می‌داد.

سروان همایون با یک لیوان چایِ قندپهلو وارد شد. بخارِ چای در هوای سردِ اتاق می‌چرخید. «روشا، شناسایی نشد. حتی اثر انگشتاش هم طوری ساییده شده که انگار سال‌هاست با هیچ سطحی تماس نداشته. انگار عمداً هویتش رو از تویِ سوابقِ مملکتی پاک کرده.»

روشا به عکسِ ماشه خیره شد. باید به محله‌ «مقصودیه» می‌رفت؛ به جایی که «یوسف»، مرمت‌گرِ اسناد و اشیایِ فلزیِ قدیمی، در دلِ یک خانه‌ تاریخیِ بازسازی‌شده کار می‌کرد. او تنها کسی بود که می‌توانست بگوید این قطعه از کجا آمده است.

وقتی روشا به درِ چوبی و سنگینِ کارگاه رسید، صدایِ ضرباتِ ملایمِ چکش روی مس می‌آمد. یوسف، با پیراهنی که آستین‌هایش را بالا زده بود، در را باز کرد. نگاهش به محض دیدنِ روشا، از کنجکاوی به نوعی اضطرابِ پنهان تغییر کرد. روشا بدون مقدمه، عکسِ ماشه را رویِ میزِ کارِ یوسف گذاشت. «یوسف، این چیه؟»

یوسف به عکس نگاه نکرد. به دستانِ روشا خیره شد، انگار که داشت گزینه‌ها را در ذهنش بالا و پایین می‌کرد. بعد، با لهجه‌ای که غلظتِ ملایمِ تبریزی‌اش، جدیتِ کلامش را دوچندان می‌کرد، گفت: «روشا، چرا اینو آوردی اینجا؟»

روشا نفسش را حبس کرد. «اون مرد مرده یوسف. تویِ جاده پیدا شده.»

یوسف به سمتِ پنجره قدیِ کارگاه رفت که قطراتِ باران روی شیشه‌اش می‌لغزیدند. «می‌دونم. چون اون مرد، پارسال توی همین اتاق، به من التماس کرد که اینو ازش بگیرم. این بخشی از یک «کلیده» ؛ کلیدِ اسلحه‌ای که تویِ کتابا بهش می‌گن “اسلحه‌ سایه‌ها”. سلاحی که هویتِ آدم‌ها رو از حافظه‌ تاریخ پاک می‌کنه.»

سکوتِ سنگینی در کارگاه حاکم شد. یوسف به سمت روشا برگشت؛ نگاهش پر از هشدار بود. «روشا، اگه این رو آوردی اینجا، یعنی اون جریان دوباره شروع شده. اون مردِ کشته شده، آخرین کسی بود که می‌دونست این “ماشه‌ بی‌نام” به کدوم قفل می‌خوره. و حالا که اون مرده… یعنی تو هم واردِ این بازی شدی، چه بخوای چه نخوای.»

روشا حس کرد پایش را در باتلاقی گذاشته که هر لحظه عمیق‌تر می‌شود. آن ماشه‌ی فلزی، در نورِ کم‌سویِ کارگاه، سرد و بی‌رحم به نظر می‌رسید. در همین لحظه، ضربه‌ای محکم به درِ چوبیِ کارگاه خورد. روشا دستش را رویِ قبضه‌ی کلتِ سازمانی‌اش گذاشت. بازی شروع شده بود.

کارگاهپلیسیجناییاسلحه
۰
۰
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی
📝 اینجا پناه واژه‌هاست؛ پناه امن دلنوشته‌ها، دکلمه‌ها و حرف‌هایی که از دل میان و به دل میشینن.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید