MSD·۲ ماه پیشمرگ (پارت یک)(ایزابل)مقابل جمع همکارهایم ایستادم و منتظر شدم تا سرهنگ معرفیام کند. «ایشون سرگرد ایزابل رایت از بخش ویژه هستن و قراره روی پرونده شما نظا…
EB474·۵ سال پیشVioletفصل1:خاطرات(قسمت19)(زنگ گوشی)کیوان:الو اشکان اشکان: بله کیوان ؟کیوان:یکسری خبرا دارم ساعت 9 بیا کلبه اشکان: نمیتونم باید مهمونی بابام باش…
EB474·۵ سال پیشVioletفصل 1خاطرات ( 14)?:حس پیروزی بزرگی رو دارم... این حق منه ...بعد از این همه سال انتظار.... بالاخره زمانش رسید ..همه ی این سالها تلاش کردم…