رویا سادات حسنی·۷ ساعت پیشپلاک بی نام | قسمت هفتممه مثلِ پردهای از جنسِ سرب، راه را بر چشمانشان بسته بود. روشا و یوسف، از کوچه بنبست خارج شدند...
رویا سادات حسنی·۹ روز پیشپلاک بی نام | قسمت ششمسحرگاه، تبریز در هالهای از مهِ خاکستریرنگ فرو رفته بود. نورِ اولِ روز، نه امیدوارکننده بود و نه ترسناک...
رویا سادات حسنی·۱۴ روز پیشپلاک بی نام | قسمت پنجمساعتِ روی دیوار صدای تقتقِ خشکی داشت. روشا به چشمهای یوسف خیره مانده بود...
رویا سادات حسنی·۱۷ روز پیشپلاک بی نام | قسمت چهارمبویِ دارچین هنوز در فضایِ کارگاه میچرخید. بخارِ کمرنگِ چای از لبه استکان بالا میرفت...
رویا سادات حسنی·۱۹ روز پیشپلاک بی نام | قسمت سومروشا بیصدا چرخید سمت در. اسلحه را برداشت و با اشاره دست به یوسف فهماند که پشت قفسههای اسناد پناه بگیرد...
رویا سادات حسنی·۲۳ روز پیشپلاک بی نام | قسمت دومضربه دوم که به در خورد، یوسف یک قدم عقب رفت. روشا همانجا ایستاد. دستش روی قبضهی کلت مانده بود...
رویا سادات حسنی·۲۴ روز پیشپلاک بی نام | قسمت اولمهِ غلیظی از سمتِ کوه «عینالی» سرازیر شده و تمامِ بافتِ قدیمیِ تبریز را در بر گرفته بود...
رویا سادات حسنی·۱ ماه پیشپلاک بی نام | خلاصه داستان«روشا» افسرِ ادارهی آگاهی است؛ دقیق، کمحرف و مشهور به اینکه در بازجوییها مدرکی پیدا کند...
MSD·۷ ماه پیشمرگ (پارت یک)(ایزابل)مقابل جمع همکارهایم ایستادم و منتظر شدم تا سرهنگ معرفیام کند. «ایشون سرگرد ایزابل رایت از بخش ویژه هستن و قراره روی پرونده شما نظا…