ویرگول
ورودثبت نام
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی📝 اینجا پناه واژه‌هاست؛ پناه امن دلنوشته‌ها، دکلمه‌ها و حرف‌هایی که از دل میان و به دل میشینن.
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

آخرین زمزمه های آذرخش | خلاصه داستان

در روزگارانی که هنوز نام کوه‌ها کامل نشده بود و رودها زبان آدمیان را می‌فهمیدند، آسمان با این سرزمین عهد بسته بود؛

پیمانی خاموش میان ابر و خاک، میان رعد و ریشه، میان نور و جان.

پیرانِ قصه‌گو در شب‌های بلند نقل می‌کردند که باران، فقط آب نیست؛

نفَسِ آسمان است وقتی دلش برای زمین تنگ می‌شود و آذرخش، فقط شکافتنِ تاریکی نیست؛

صدای موجودی‌ست که در بلندای ابرها بیدار است و نام فراموش‌شده‌ی جهان را زمزمه می‌کند.

اما سال‌ها بود که آن زمزمه خاموش شده بود. سال‌ها آسمان پشت به زمین کرده بود، بی‌هیچ رحمتی بر فراز دشت‌های ترک‌خورده می‌گذشت و حتی یک قطره از اندوه خود را فرو نمی‌ریخت. دریاچه‌ها به گودال‌هایی خاموش بدل شده بودند، رودها در بستر سنگی‌شان به خاطره شباهت داشتند و باد، به‌جای بوی باران، خاکسترِ تشنگی را از شهری به شهر دیگر می‌برد.

در آن سال‌های خشکسالی، مردم دیگر از باران بعنوان یک واقعیت حرف نمی‌زدند؛ از آن مثل افسانه‌ای دور یاد می‌کردند.

مادران برای کودکانشان قصه‌ی ابرهای سنگین و بوی خاک خیس را می‌گفتند، و کودکان، که هرگز بارش واقعی ندیده بودند، خیال می‌کردند باران هم چیزی شبیه اژدهایانِ خوابیده در کوهستان یا پرندگانِ نقره‌ایِ آن سوی مه است؛ زیبا، شگفت‌انگیز و غیر واقعی.

با این حال، هنوز در دورترین روستاها و کهن‌ترین برج‌های سنگی، زمزمه‌ای قدیمی دهان‌به‌دهان می‌چرخید:

این‌که اگر روزی آسمان پس از آن همه سکوت دوباره لب به سخن باز کند، آن باران، دیگر بارانِ معمولی نخواهد بود و هیچ‌کس نمی‌دانست که آن روز، از همیشه نزدیک‌تر است.

بارانآسمانافسانه
۰
۰
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی
📝 اینجا پناه واژه‌هاست؛ پناه امن دلنوشته‌ها، دکلمه‌ها و حرف‌هایی که از دل میان و به دل میشینن.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید