رها چشمانش را گشود. اینجا دیگر نه آن میدانِ آشنا بود و نه آن بُعدِ سرد و بیزمان. او در مرکزِ دنیایی ایستاده بود که زمینش از شیشهی مذاب و آسمانش از آذرخشهای نقرهای ساخته شده بود. مقابلش، دختری ایستاده بود که گویی انعکاسی از خودش بود، اما با چشمانی که کهکشانهای خاموش در آن میچرخید. آن موجود، بیآنکه لب بگشاید، در ذهنِ رها سخن گفت: «تو بازگشتی تا عهدی را که خاکِ مرده فراموش کرده بود، به یادش بیاوری. این باران، پایانِ طلسم نیست؛ آغازِ پیوند است. تو دیگر نه یک دخترِ طلسمشده، که شریانِ حیاتیِ این سرزمینی.»
رها حس کرد که تمامِ خاطراتِ زمین، تمامِ رودهایی که خشکیده بودند و تمامِ بذرهایی که زیر خاک منتظرِ جرئتِ جوانه زدن بودند، مثلِ سیلی از انرژی واردِ وجودش شدند. او دیگر درد نمیکشید. او دردی نداشت، چون او خودِ زمین شده بود. با یک ارادهی ساده، دستانش را گشود. در همان لحظه، در دنیای واقعی، بارانِ سنگین و بنفش، به بارانی شفاف، گرم و حیاتبخش تبدیل شد. آن غبارِ سنگین که سالها ریههای مردم را میآزرد، با نسیمی خنک شسته شد و اولین جوانههای سبز، به سرعتی باورنکردنی از میانِ ترکهای زمین سر برآوردند. مردم که مات و مبهوتِ این معجزه بودند، بهتشان به سروری بیپایان بدل شد؛ شهر در حالِ تغییر بود، دیوارها در حالِ رنگ گرفتن و خاک در حالِ بیدار شدن.
رها با یک حرکتِ نرم، از آن دنیای نورانی بیرون کشیده شد و درست در همان نقطهای که ناپدید شده بود، روی خاکِ خیسِ میدان فرود آمد. او دیگر تنها نبود؛ مردم دورش را حلقه کردند، نه با ترس، بلکه با حرمتی که نثارِ ناجیشان میکردند. زنِ شنلدار که در گوشهی کوچه پنهان بود، لبخندی زد و در سایهها محو شد؛ مأموریتش پایان یافته بود. رها بلند شد، قطرات باران روی صورتش میدرخشید و چشمانش، حالا به رنگِ آبیِ عمیق و زلالی درآمده بود. او به شهر نگاه کرد، به سبزیِ نابی که به سرعت در حالِ گسترش بود، و به مردم که با نگاهی پُر از پرسش و ستایش به او مینگریستند.
او لبخندی زد؛ لبخندی که تمامِ خشکسالیهای تاریخ را به یکباره از یادها میبرد. رها دستش را روی زمین گذاشت، و در یک آن، چشمهای از آبِ زلال و گوارا از دلِ همان خاکِ خشکِ قدیم جوشید. صدایِ خندهی کودکان، بویِ خوشِ چمنِ تازه و زمزمهی آب، میدان را پر کرد. او دیگر آذرخشِ وحشیِ آسمان نبود؛ او آذرخشِ آرامِ زندگی بود که پس از طوفانی بزرگ، راهش را به خانه پیدا کرده بود. طلسم شکسته بود، نه با زور، بلکه با بیداریِ قلبی که یادش نرفته بود چطور میتپد.
سالها بعد، وقتی نوهها در کنارِ چشمهی اصلیِ شهر بازی میکردند، پیرمردان برایشان از دختری میگفتند که یک شب، میانِ رعد و برقی بنفش، زمین را دوباره به نفس کشیدن واداشت. و اگر کسی خوب گوش میسپرد، میتوانست در صدایِ وزشِ باد میانِ درختانِ بلند، صدایِ ضعیف اما آشنایی را بشنود؛ صدایِ آخرین زمزمهی آذرخش که حالا دیگر به جای وحشت، نویدبخشِ آرامش بود. زمین زنده بود، و تا زمانی که رها به آن میاندیشید، زندگی هرگز در آن سرزمینِ سبزِ دوبارهیافته، متوقف نمیشد.