ویرگول
ورودثبت نام
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی📝 اینجا پناه واژه‌هاست؛ پناه امن دلنوشته‌ها، دکلمه‌ها و حرف‌هایی که از دل میان و به دل میشینن.
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی
خواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیش

جنگ گل سرخ | قسمت نهم

با وجود تمام اضطرابی که مثل یک مهمان ناخوانده در خانه پرسه می‌زد، زندگی در شهر نه تنها متوقف نشده بود، بلکه با شدتی عجیب، حتی قوی‌تر از قبل در جریان بود. ماه رمضان بود؛ هوا در شب‌ها با بوی نان سنگک و صدای اذانِ دوردست، رنگ و بوی دیگری داشت. رویا و امین، با وجود تمام آشفتگی‌ها، روزه‌شان را می‌گرفتند و وقت افطار، دور سفره‌ای می‌نشستند که سادگی‌اش، گرمایِ عجیبی به آن می‌داد.
روزها برای رویا به شکلی تکراری سپری می‌شد؛ یا در خانه پدری بود و یا خانواده‌اش به دیدن او می‌آمدند. خانه‌شان برخلاف انتظار، اصلاً ساکت نبود. رویا که از سر بی‌حوصلگی و برای فرار از فکرِ انفجارها، مدام فیلم می‌دید، خانه‌اش پاتوقی برای تماشای فیلم‌های سنگین و غیرکمدی بود. گاهی صدای خنده و گفت‌وگوی مهمان‌هایی که شب‌ها می‌آمدند، فضای خانه را پر می‌کرد و برای چند ساعت، سایه‌ی جنگ را از روی دیوارها می‌راند.
امین، در این میان، شخصیت عجیبی پیدا کرده بود. او هر روز صبح به سر کار می‌رفت و عصر برمی‌گشت. با وجود اینکه یک دوره‌ی چند روزه، کارخانه‌اش به خاطر شرایط تعطیل شد، اما باز هم روحیه‌اش سر جای خودش بود. امین همزمان هم سرخوش بود – انگار می‌خواست با این سرخوشیِ ظاهری، به ترس‌هایش دهن‌کجی کند – و هم عصبی؛ عصبیتی که ریشه در انتظاری طولانی برای چیزی ناشناخته داشت.
وقتی شب از نیمه می‌گذشت، نوبت به آیینِ هر شبِ آن‌ها می‌رسید. ماشین را روشن می‌کردند و به دلِ شهر می‌زدند. برعکسِ تصورِ رویا که فکر می‌کرد شهر باید خاموش و خلوت باشد، خیابان‌ها غلغله بود. حسی از یک جریانِ انقلابی و پرشور در رگ‌های خیابان‌ها می‌دوید. مردم بودند؛ پرچم‌های ایران در دست‌های رهگذران در باد می‌رقصید و شعارها یا نجواها، فضایی از وحدتِ ناخودآگاه را شکل داده بود. هیچ‌چیز بویِ مرگ نمی‌داد، انگار شهر تصمیم گرفته بود در برابر تهدیدها، بلندتر از همیشه زندگی کند.
شیرینیِ این شب‌گردی‌ها برای رویا و امین، فقط در بستنی‌ها و آبمیوه‌های خنکی بود که امین از مغازه‌های شلوغِ شهر می‌خرید. خوردنِ بستنی در هوای فروردین، در حالی که خیابان‌ها پر از شور و هیاهو بود، تنها راهی بود که امین بلد بود تا رویا را برای چند دقیقه هم که شده، از آن بی‌حوصلگیِ کشنده بیرون بیاورد.
با این‌همه، وقتی به خانه برمی‌گشتند و پشتِ درِ بسته قرار می‌گرفتند، آن هیجانِ خیابانی کم‌کم جای خودش را به همان دل‌شوره می‌داد. رویا به تقویم نگاه می‌کرد؛ روزهایی که به خاطر ترس از جاده، خبری از سفر نبود. سفر، حالا به یک رؤیای دور تبدیل شده بود. اما در میانه‌ این تضاد، در میانِ آن پرچم‌های در اهتزاز، تماشای فیلم‌های تلخِ عصرانه و بستنی‌های شبانه، رویا داشت یاد می‌گرفت که چطور میانِ خشم و امید، میانِ ترس و سرخوشی، تعادل برقرار کند. او فهمیده بود که در این روزها، زندگی نه در «رفتن»، که در «ماندن و نفس کشیدن» در میانِ هیاهو تعریف می‌شود.

ماه رمضانجنگگل سرخداستانک
۶
۰
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی
📝 اینجا پناه واژه‌هاست؛ پناه امن دلنوشته‌ها، دکلمه‌ها و حرف‌هایی که از دل میان و به دل میشینن.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید