ویرگول
ورودثبت نام
Ruda.writer
Ruda.writerRuda رُدا | واژگون نویس درد، صدایی که در سکوت می نویسد نوع نوشتها: عاطفی | شرح حالت و احساس | نقد سیاسی اجتماعی
Ruda.writer
Ruda.writer
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

در جنگل چشمانش؛ آبان هنوز می بارید

در جنگلِ تاریکِ چشمانش، درونِ کلبه‌‌ی چوبیِ تنهاییم، روی صندلی‌ای از جنسِ احساس نشسته‌ام. 
بارانی از خون شروع به باریدن می‌کند. بلند می‌شوم؛ به سویِ تک‌پنجره‌ی امیدِ باقی‌مانده در کلبه‌ام می‌روم.حال، روبه‌روی پنجره ایستاده‌ام. نسیمی خنک، صورتِ بی‌روحم را نوازش می‌کند. 
قطراتِ خون‌آلودِ باران، چون گلوله‌هایی از جنسِ خشم، بر روی صورتم فرود می‌آیند؛ اما احساسِ لطافت و آرامش می‌کنم... 
گویی خشمِ این طبیعتِ کمال‌گرا دیگر بر من اثر نمی‌کند، و طبیعت نمی‌خواهد با این موضوع کنار بیاید.

بادِ سهمگین، چون فرشته‌ی مرگ، به سمت و سویِ من می‌آید. 
در دلم، نجوایی بی‌صدا می‌گوید: «کاش واقعاً فرشته‌ی مرگ بود...» 
باد، ناراضی، از شکستِ قطراتِ بارانِ خون، با تمامِ توان بر جسمِ خسته‌ام شلاق می‌زند؛ 
و من، جز حرکتِ مارگون و نوازش‌وارِ پریِ اقیانوسِ وجودم، چیزی حس نمی‌کنم. 

گویی این تنِ خسته، به تازیانه‌های بی‌رحمانه‌ی این طبیعتِ خون‌خوار، عادت کرده.
شاید هم... شاید هم حس می‌کنم؛ 
اما مغزم، مانندِ بچه‌ای تخس، دست رد به سینه‌ی احساساتم می‌زند. 
گویی این احساساتِ فانی برایش ارزشی ندارند.در این حین، لبخندی تصنعی می‌زنم؛ 
و در کمالِ حیرت، اشکِ بی‌اختیار از گوشه‌ی چشمم جاری می‌شود. 
شاید دولتِ بی‌انصافِ مغزم، سدی که بر چشمانم زده بود را باز کرده.
خوب که نگاه کنی، درخواهی یافت: اشک نیست، بلکه انعکاسی ترحم‌بار از خاطره‌ای زجرآور است 
که موفق شده از زندانِ حافظه‌ام فرار کند.
و بیشتر که دقت کنی، در آن انعکاس، دو روحِ سفیدپوش را می‌بینی 
که در جنگلی سبز، گردِ یکدیگر می‌گردند. 

و این، تلاشِ رقت‌بارِ طبیعتِ مغزم برای بازسازیِ صحنه‌ای زیباست.
اما عقلِ واژگون چه می‌داند که این خاطره با تصوّراتِ پوچ زنده نمی‌شود؛ 
چرا که آن را، همراهِ آخرین ذراتِ احساس، در قبرستانِ بی‌انتهایِ قلبم دفن کرده‌ام!
به راستی که زنده کردنِ مردگانِ متحرکِ خاطره، فقط در رمان‌ها رخ می‌دهد؛ 
نه در قلبِ سنگ‌شده‌ی انسان‌هایی که هر روزشان را صرفِ گریز از بازیِ مرگِ این زندگانیِ دیوصفت می‌کنند.

به گمانم، این بازیِ بچگانه با خاطرات، آخرین تلاشِ ناکامِ این طبیعت برای به زانو درآوردنم بود. 
شاید وقت آن رسیده که بازنده، اسمِ برنده را فریاد بزند. 
می‌خواهم آوایِ دلنوازِ ایران را از سویِ بازنده‌ی طبیعت بشنوم. 
شنیدنش از زبانِ این طبیعتِ وحشی، حال و هوایِ دیگری دارد. 
شاید آبان را با گوش دادن به این نجوا سپری کردم.

نوشته ای از:رُدا |  Ruda | واژگون‌نویسِ درد

طبیعت وحشیسیاسیتفکر انتقادیادبیاتداستان
۶
۲
Ruda.writer
Ruda.writer
Ruda رُدا | واژگون نویس درد، صدایی که در سکوت می نویسد نوع نوشتها: عاطفی | شرح حالت و احساس | نقد سیاسی اجتماعی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید