Ruda.writer·۲ ماه پیشدر جنگل چشمانش؛ آبان هنوز می باریددر جنگلِ تاریکِ چشمانش، درونِ کلبهی چوبیِ تنهاییم، روی صندلیای از جنسِ احساس نشستهام. بارانی از خون شروع به باریدن میکند.
Ruda.writer·۲ ماه پیشجنگل سبز چشمانش ؛ توهمی ، حقیقی به نام عشقبه گمانش، عشق سرابی بیش نبود! ناگهان، نگاهش به نگاه بانویی در تصویر گره خورد. گرچه عکس بیجان، عاری از اینهاست، اما گویی این دلها بودند…
Ruda.writer·۲ ماه پیش«اعدامِ اصواتِ حقیقت»و خون بیرنگ آن اجساد بیحسشدهای که زمانی سرشار از امید واهیِ شنیدهشدن بودند،چون رودی خروشان پیش میرود...