داستان زیر برای یک کتاب هنوز چاپ نشده است. از نویسنده اجازه گرفتم.
یکی نکته هم بگم که داستان رو به روایتهای دیگری هم گفتن. و این برداشت آقای نویسنده است:

نردبانها را سریع به دیوار خانه تکیه دادیم و با علامت من همه سربازها بالا رفتند. روی دیوار خانه رفتم تا اوضاع را کنترل کنم؛ اما وقتی به حیاط خانه نگاه کردم متوجه شدم که از تاریکی هوا چیزی دیده نمیشود. همه افراد به من نگاه میکردند و از نگاهشان معلوم بود نمیدانند چهکار کنند و فقط منتظر فرمان من بودند. با کمی نگرانی به پایین نگاه کردم و چون کسی حاضر به پایین پریدن نمیشد خودم اول از همه داوطلب شدم. دوست نداشتم پایم را محکم روی یک سنگ نوکتیزی یا زمینی نامناسب فرود بیاورم تا آسیب ببینم. اما چارهای نبود. چیزی نمیتوانستم ببینم.
ولی قبل از اینکه بتوانم کاری کنم ناگهان صدایی از داخل اتاق خانه به گوشم رسید: ای سعید! صبر کن تا خادمم راه را برایت روشن کند.
دیگر حرکتی نکردم و متعجب در جای خودم ماندم. و وقتی خدمتگزار ایشان با شمعی کوچک از اتاق وارد حیاط شد تعجبم بیشتر شد. خدمتگزار شمع را نزدیک، پایین دیوار آورد و نقطهای صاف را روی زمین نمایان و روشن کرد که روی آن بپرم.
من بالای دیوار و خدمتگزار پایین دیوار. او با چهرهای معمولی و ناخوانا در پایین به من نگاه میکرد بدون هیچ حرف دیگری. پایین پریدم و سالم روی زمین خاکی حیاط فرود آمدم. با علامت من بقیه افراد یکییکی روی نقطه روشن شده پریدند. بدون توجه دیگری به سمت اتاق رفتیم و بدون اجازه وارد شدیم. کفشهایمان خاک را به اتاق امام آورد و اتاق را کثیف کرد. دور امام حلقه زدیم و خادم ایشان کنارشان ایستاد. اتاق بهخاطر نور شمع در حال آب شدنی که کنار امام بود روشن بود. امام در سجده رفته و مشغول عبادت بود.
کمی اخم کردم و بلند حرف زدم: «همهجا را بگردید».
بلافاصله سربازان در خانه پراکنده شدند. هر گوشه و کوچکترین دریچهها را میگشتند. همه چیز را روی زمین ریختند.
من دستبهسینه بودم تا چیزی پیدا شود که ناگهان یکی گفت: «قربان! نگاه کنید…»
سرم را بهطرف صدا چرخاندم و کیسه سکهای که یکی از سربازها پیدا کرده بود را گرفتم. در کیسه را باز کردم و با دیدن تعداد زیاد سکههای طلا پوزخند عمیقی شامل لبهایم شد.
– بیاوریدش
بهطرف بیرون خانه حرکت کردم و سربازها امام را از ناحیه دست گرفتند و بهاجبار از سجده بلندش کردند و او را از خانه بیرون بردیم. هنوز شبهنگام بود که علی النقی (النقی به معنای پاک، و پاکیزه است) را وارد دربار متوکل کردیم. علی النقی روبهروی متوکل ایستاد. درحالیکه متوکل روی تختش تکیه داده بود. دور تخت جمعی دیگر از وزیران و درباریان حاضر بودند.
با اشارة دست متوکل جلو آمدم و کیسه سکهها را به متوکل دادم. قربان، این تنها چیزی بود که در خانه علی النقی پیدا کردیم.
متوکل که خوشحال بود لبخندی خودخواهانهای زد؛ چون حالا میتوانست امام را به جرم جمعکردن پول برای لشکرکشی و کودتا علیه حکومت وقت به زندان بیندازد. اما طولی نکشید که لبخندش با دیدن نشان مخصوص مادرش روی کیسه خاموش شد. سریع کسی را به اتاق مادرش فرستاد تا او را به این جا بیاورند.
وقتی مادر متوکل حاضر شد و متوکل کیسه سکه را به مادر داد گفت: مادر! چرا باید نشان مخصوص شما روی کیسه پر از طلایی باشد که از خانه علی النقی پیدا کردیم؟!
همه درباریان حاضر در این ماجرا متعجب نگاه کردند. حتی خود من هم کنجکاو بودم تا دلیل نشان مادر متوکل را روی کیسه بدانم.
– پسرم، این کیسه؟ من این کیسههای زر را موقعی که تو مریض بودی نذر کردم. نذر کردم که اگر تو درمان شدی به علی النقی بدهم.
بعد از این سخن همه حاضران شوکه، سرافکنده و متلاطم شدند و از همه بیشتر من.
حالا یادم آمد… متوکل در چندین روز پیش بیماری بدی داشت. یادم میآید وقتی که آن غده عفونت روی کمر متوکل رشد کرده بود و متوکل از شدت درد التماس میکرد که بمیرد. مردن را به تحمل درد بیشتر ترجیح میداد و وقتی هیچکدام از طبیبها راه مناسبی برای خارجکردن عفونت پیدا نکردند دست به دامن امام زمانه خودشان یعنی امام هادی، علی النقی شدند و بعد از تجویز شفابخش و معجزهآسای امام مادر متوکل کیسه طلا را به خانه امام فرستاد؛ و حالا امام هادی را میدیدم که بدون هیچ اتهامی از دربار متوکل خارج میشد.
متوکل خجالتزدهتر از همیشه به دور شدن و به قدمهای این مرد خدا نگاه میکرد صورت علی النقی مثل همیشه محکم و غیرقابلنفوذ بود. او کی بود؟ حقیقتاً او را هیچ وقت نشناختم.