
چو گوش اهل زندان را به آزادی نیاز است
به رقص بند بیتابی، سخنور نغمهساز است
دوام خیمهشببازی همین دیرینه راز است
نمیبینند، چوبی آدمک، بینی دراز است
این جنگل ما نه حد، نه بخشی بودست
شیر و خر و گور و یوز و رخشی بودست
ما را به قفس کشیده این وهم مدام
با نام وطن، چو باغ وحشی بودست
هر آن کو خواهدم، حیرانترین تنهای تنها
هر آن کو خواهمش، پنهان در این تنهای تنها
گریزانم از آن چیزی که دنبال همانم
نمیدانم چه بازی میکنم من پای زنها
عیار هوش آدمها، چنین ارزان و همسان شد
به سوی مغز آهنها، بشر حیران و پرسان شد
من از فقدان و عشق و درد و رنج و صبر پرسیدم
رباتی در پی پاسخ، به آخر مُرد و انسان شد
در این دنیا و گندمزار اخبارش چه ذکریست
درون ساقه خالی، عجب اوهام بکریست
چه میفهمد در این آفت، که مغز گندمش چیست
که گاو مغز و نشخوارش، همین مدفوع فکریست
به هر معشوقه طعمی و به عاشق انتخاب است
یکی شور و یکی ترش و یکی شیرین، لعاب است
چو کام تلخ مجنون را ز تنهایی عذاب است
چه این لیلی، چه این عذرا، چه این شیرین، جواب است
دو تن را، غرق آغوشی، تشک را رو به کُشتی
گلاویز و کلنجار و فنون و مو به مشتی
نمیخواند به هم این وزنها، داور کجا بود؟
زنی گریان، کبود و سرد و مردی، سو به پشتی
ای بادهفروش دست هستی
کین جام مرا شکسته بستی
انگم زدی میپرست پستی
خود سرنکشیده، مست مستی
بند بند بیت این دفتر به رقصی مرده خاست
این هنر وزنی زبردست و به معنی، خردهپاست
زایمان مغز این شاعر، غزل را مردهزاست
بر لب واژه، تنفسهای مصنوعی، هواست
دکانم کودکی آمد هراسان، رسته از بند
به روی پیکر او خط خونی از کمربند
میان جغجغه، گهواره و پستانکی گفت
که آقا! مادر هم دارید در اینجا؟ قیمتش چند؟