توی دوران بیست روز قطعی اینترنت دی ماه ۱۴۰۴، یه چیزی رو خیلی خوب فهمیدم. اینکه خیلی مهمه، هر کسی بتونه یه فعالیتی، با حداقل دلبستگی به دنیای بیرونی داشته باشه. یک دلمشغولی خلاقانه که بتونه برای لحظاتی، تمرکز ذهن رو از غوغای دیوانهوار جهان بیرون، منحرف بکنه.
لازمه انجام این کار، پاسخ به یه سواله: چه کاری رو حاضرم همیشه انجام بدم، فارغ از تایید بیرونی و حتی وقتی که کسی قرار نیست نگاهم کنه؟ جواب من بهش، یه چیز بود: نوشتن. چیزی که به لطف تجارب قبلی زندگیم، از وجودش آگاه بودم. این شد که نوشتن شعر رو دوباره شروع کردم و این بار در قالب دوبیتی.
دلیل اینکه تصمیم گرفتم اینقدر کوتاه بنویسم، یکی این بود که حس پیشرفت و اتمام یک فرآیند خلاقانه رو در من به زودی زنده میکرد. دیگه اینکه خیالم از بابت کوتاه بودنش برای مخاطب امروز راحت بود. چون واقعیت اینه که دیگه کسی چندان حوصله خوندن متون بلند رو نداره (یکیش خودم).
اینترنت بعد بیست روز وصل شد، ولی من کماکان به این نوشتنها ادامه دادم و امیدوارم که ادامه هم بدم. طبیعتاً دوست دارم کارهام خونده بشه؛ حتی دوست دارم زمانی کتاب ازش چاپ بشه. اما از همه اینها مهمتر، میخوام هویتم رو با نوشتن، دوباره زنده کنم. چون که به لطف هوش مصنوعی، دیگه نمیتونم مثل سابق و تنها با برنامهنویسی، حس خلاقیت خودم رو ارضا کنم.
تا الان نزدیک به صد تا دوبیتی نوشتم و قصد دارم تو هر پست ویرگول، ده تا از اونها رو قرار بدم. دستچین هم نمیکنم کارهامو. بعضیها رو بیشتر دوست دارم، بعضیها رو کمتر. اما تقریباً همه رو، با همون ترتیب زمانی نوشتن، از اول به آخر اینجا میگذارم. همین دیگه... زیادهگویی نکنم. به مسلخ واژهها خوش اومدین!
در این گودال وهمآلود، دمی پرواز میکردم
سقوطم را به شوق آسمان، آغاز میکردم
درون پیله تاریک افکارم، ز تنهایی
برای مرگ هم گاهی کرشمه، ناز میکردم
پیکر چوبی خود را بِسِپردم بر باد
نغمه عاشقی و مهر کشیدم فریاد
این کلاغان که کشیدم به بر خویش، دگر
غارت مزرعه را پاک ببردند از یاد
تحفهای منحوس بود از کودکی، شد باورم
من نباشم لایق عشق و نباشد یاورم
بعد مدتها گدایی پیش پای دختران
عاقبت شد چارهام، در آشتی با مادرم
حبس کردی با سرانگشتان تن بیگار را
عاقبت آتش کشیدی جان بیمقدار را
مرگ من در بوسه بر لبهای گلگونت گذشت
دود و خاکستر نمودی این من سیگار را
قایقی هستم در این دریای جامه بر تنت
موجها درمینوردم، چینچین دامنت
نور چشمانت مگیر از من که فانوس من است
تا رسانم خود به ساحل، دکمه پیراهنت
اینکه میخواهی شوم همسان تو، نبوَد روا
در حصار عشق باید، هر دو تن فرمانروا
ما ز اضداد آمدیم و جذب همدیگر شدیم
قطبهای غیر همنامیم در آهنربا
در مکتب دلدادگی این رسم و مرام است؟
حالا که شدم محرم تو، بوسه حرام است؟
جان بر لبم آمد ز همین وعده وصلت
مُردیم و ندیدیم که آن روز کدام است!
ندارد نای تیر افکندن او با شست خسته
ندارد پای شیر افکندن او با دست بسته
ببین صیاد خود افتاده دام اهل جنگل
به گَردش جمله حیوانات جنگل دسته دسته
من که با چینش این قافیهها هست شدم
واژهها رقصکنان آمدند و مست شدم
شاعری بیت و غزل در تن من بس که سرود
عاقبت، شرح رخ یار، زبردست شدم
كس ندیدش آنچه در این نامهها اندوختم
شعر من ناخوانده ماند و ماتم آمد، سوختم
جامهای بر قامت فریاد خود پوشاندم و
سوزن و نخ را فراهم کرده لبها دوختم
اگر از این دوبیتیها لذت بردید و دوست دارین که کارهای جدیدم رو به محض انتشار ببینید، میتونید تو کانال شخصی من در پیامرسان بله (word_shambles@)، همراهم باشید. البته که تو اینستاگرام و تلگرام هم هستم، ولی بنا به شرایط اینترنت فعلاً راه دیگری نیست.
