گر که باشد جفت از هر چیزی آن اوج آیدش
خود ببین اعضای تن را که همه زوج آیدش
صورتت را چشم و گوش و پلک و ابرو جفت بود
ماند تنها این دهان، بوس و دهانم بایدش
به حال این قماش پست و جاهل گریه کردم
به خود گفتند حق، ما را چو باطل، گریه کردم
چو این جلاد چشمان من از کاسه درآورد
بدون دیده و این بار با دل گریه کردم
چو بنشستی کنون در سوگ ایران
مگیر از چهرهات این چشم گریان
برای شستن خون خیابان
بِباید تا بِبارد سیل باران
در مصافم کرده این نفرین حتمی قد علم
میکند با داس تیزش هر چه میجنبد قلم
وقت پیکار است و کاغذ پیش خود دارم سپر
شد سلاح من همین شمشیر بران، این قلم
چو این دنیا دد و دیوانه شد باز
بکن بر این دو مصرع گوش خود باز:
نه بر اوقات یُسر و بخت دل بند
نه بر اوقات عُسر و سخت دل باز
آیِنِه بودم، سراغم را نمودی تو، چرا؟
دود و زنگار و غبار از من زدودی تو، چرا؟
من نبودم هیچ جز تو، بازتابی واقعی
مشت بر رویم زدی، جانم ربودی تو، چرا؟
دلبر طناز شهرآشوب، ای زیبا جمال
گر نمیگویی سخن، باکی نباشد زین ملال
من سکوتت را رضا تفسیر کردم تا شود
شهد آن لبهای شیرین بر لب و جانم حلال
تو چرا آغوش من را چون قفس پنداشتی
بذر حسرت در زمین باورم میکاشتی
گر تنیدم پیله دورت، شوق پرواز تو بود
کرم بودی! بیوجودم بال و پر میداشتی؟
چشمهایت، سحر و جادو کرده من را، یاغی است
بعد کلی زل زدن، مستی به قوت باقی است
اینکه من امشب شدم صدها بار عاشقترت
کار این جام شراب ناب باغ ساقی است
پیر گشتم، خم بیامد بند بند چهر من
تا پدید آید ترانه، بند بند شعر من
ذهن من زندان زیبایی پر از ناگفتههاست
با قلم بگشایمش این بند، بند فکر من
من با اینکه از شعر نوشتن خوشم میاد، اما هیچوقت به اون صورت اهل خوندن شعر نبودم. چیزی که واسه خودم کمی عجیبه. البته یه سری این قضیه رو واسه یه شاعری تعریف کردم و گفت، این اتفاقاً خوبه. یعنی تو با یه جوشش درونی داری این کار رو انجام میدی. و بعد گفت که به نظرش، هر کسی که مدت زمان زیادی شعر بخونه، میتونه شعر هم بنویسه.
البته واقعیت، یه دلیلی هم هست که من شعر نمیخونم. به ذهنم اینطور میاد که اکثر شعرها و خصوصاً غزلها، روایتگر داستان خاصی نیست. تمامی ابیات اونها، نمودی از یک مفهوم مشترک هست. مثلاً عشق، یا خیانت، یا هجران، یا هر چی. همین قضیه باعث میشه که کیفیت همه ابیات لزوماً بالا نباشه و بعد از مدتی، به ورطه تکرار بیفته.
اما دوبیتی داستانش فرق میکنه. سر جمع چهار تا مصرعه. خصوصاً مصرع آخر که باید شوکهکننده باشه. همین ایجازش قشنگش میکنه. تو باید یه کپسول فشرده از معنی رو یهو منفجر کنی تو مغز مخاطب (کمی خشن شد).
آیا این چیزایی که تو این نوشتار گذاشتم، مورد تایید خودم هست؟ خیلیهاش نه. این کارها مال همون هفتههای آخر دی ماه هست که نت قطع شد. منم که دسترسی به هوش مصنوعی و ... نداشتم. یه قلم و کاغذ فقط دستم بود و نشستن تو کنج اتاق. برای همین واقعیت، از کیفیت این کارها خیلی راضی نیستم. ولی خب، کیفیت از کمیت میاد. برای همین و آگاهانه، نمیزنم نابود کنم اینارو. از کجا معلوم، شاید یه مخاطب خوشش بیاد.
اما خب... اگر این نوشتهها رو میخونید، بگذارید خودم رو دلخوش به این بکنم که احتمالاً همه اشعار رو خوندید. دمتون گرم و بهتون قول میدم که چیزهای بهتری در راهه!

