تبر با دست کین گردیده همساز
که افتاده به جان هرزعلف، باز
امان از ذهن مسموم چنین خاک
که فکر هرز او شد دردسرساز
تپش در قلب میافتد، ز چشمانت که درگیرم
ببین این تیکتیک نابهنجارم که میگیرم
چه سود از ساعتی بیمار؟ زمان از دست من رفته
چو میخواهم که بیدارت کنم، آن لحظه میمیرم
به چنگ آوردم آخر من، همان معشوقه تک را
که با هر ساز من رقصید و پایان داد هر شک را
نه سنگی او به دل دارد، نه زخمی میزند بر جان
ببین این یار بیهمتا، رخ بیجان، عروسک را!
به قصد رفتن از ساحل، به قایق مبتلا گردید
که با او همسفر باشد، ولی بار بلا گردید
سقوطش موج گشت و سوی ساحل باز شد قایق
چه رفتی و چه برگشتی؟ فقط سنگی فنا گردید
زیر چشمانم شده زین اشکها سیلی روان
نام این دلدادگیها را تو بیمیلی بخوان
بحث نام است ار میان، مجنون صدایم کن، ولی
محض حفظ قافیه، نام خودت لیلی بدان
مشورت کن، پند گیر از جمع آرای کثیر
موعد تصمیم شد، ذهنت مکن بر کس اسیر
اینکه خود، راه غلط را برگزینی بهتر است
تا دگر فردی برایت راست بنماید مسیر
زخم عشقت میزند بر من شبیخون، کاری است
اخم چشمت، نقش تیغی از مروت عاری است
اشک من با جوهر سرخی به کاغذ میچکد
زیر هر واژه در اینجا ردی از خون جاری است
که هستیم؟ گله، گوسفندان بیفهم و زبانی
چنین نامیده ما را این پیمبر در شبانی
بدوشد شیر ما را زنده و این مردهمان را
سپارد دست گرگان بهر آن عهد و تبانی
رها از وهم اقیانوس ذهن و، شور جزر و مد
نه شادی بادبانم شد، نه غم لنگر، نه راهم سد
نباشد در سرم سودای ساحلها، بر این دریا
برقصد قایق حسم، به روی موج بیمقصد
مرگ در این دهکده، مشغول محکمکاری است
کدخدا جلاد باشد، فرد مردمداری است
بذر نفرت شد شکوفا جای جای مزرعه
پُشته از کُشته درو گَشته به روی گاری است

ممنونم که این ده تا دوبیتی رو خوندید و امیدوارم که لذت برده باشید. ضمناً، با شناسه word_shambles@ توی پیامرسان بله، میتونید اشعارم رو دنبال کنید.