ویرگول
ورودثبت نام
سعید خمسه
سعید خمسهسلاخ واژه. http://ble.ir/word_shambles
سعید خمسه
سعید خمسه
خواندن ۱ دقیقه·۱۶ روز پیش

من به حبسی تا ابد در چشمهایت راضی‌ام!

بنای ذهن تو از بن چه سست است
ستون و سقف آن کج از نخست است
نیارزد چون که دیوارش بریزم
بگویم هر چه می‌گویی درست است


این کفه صلح است و بهروزی، چو سنگ
آن کفه جنگ و سیه‌روزی، چو ننگ
در ترازوی خراب روزگار
خیر و شر مشغول این الاکلنگ


دواندی ریشه با حرص و، تَرَک زد کنج این لانه
مرا گریانده، بِشکستی، شدی با من تو بیگانه
مبارک باد آزادی، ولی این صحنه را بنگر
من این گلدان بِشکسته، تو گُل، پژمرده، بی‌خانه


گرفت آن نامه‌ام را سوی دلبر، قاصدی در بر
ز شوق مقصدش آنی بشد راهی، قدم بر در
غلط کردم سپردم دست غوغاگر پیامم را
که کردش قاصدک را باد، با فریاد خود پرپر!


سهم سقفم رشته‌ای از دار بود
بهترین پایان این تکرار بود
نیش زد بر جان و مرگ از من رمید
آن طناب لعنتی یک مار بود


زاهدی، بدکاره‌ای بردش پناه
تا کند در پیش او توبه ز راه
تا بدیدش فاحشه رنگش پرید
یادش آمد با همین بودش گناه


خم ابرویت، این عقرب به ساعت، رو به کی داد
به هر نوبت زمان را دست یار تازه‌ای داد
نمی‌کردی حسابم در میان جمع اعداد
منم آونگ و آویزان تو، ای داد و بیداد


قوچی، بهر رهایی ز بر گله پرید
گرگ آمد پی او، سینه و پهلو بدرید
دگری ماند، دلش را به همین گله سپرد
عاقبت تیغه‌ قصاب، گلویش ببُرید


بساط هر شب من زیر نوری پایه می‌گیرد
که در آن، روح تنهایم یکی همسایه می‌گیرد
میان درددل، آهم که می‌آید، نمی‌داند
به فوتی بند باشد، جان شمع و سایه می‌گیرد


متهم بر دل‌سپردن بر تو، گشتی قاضی‌ام
حکم تبعیدم سرآمد، همچنان در بازی‌ام
باز شد درهای زندان، بند مژگانت، ولی
من به حبسی تا ابد در چشمهایت راضی‌ام

ادبیاتشعرزندگیداستان
۹
۲
سعید خمسه
سعید خمسه
سلاخ واژه. http://ble.ir/word_shambles
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید