
در این عالم که سهم بازی از آنِ زرنگ است
نصیب بُرده نامی آید و بازنده ننگ است
خوشا آن که نگار دلبری همبازیاش شد
که نام و ننگ و برد و باخت این بازی قشنگ است
چو دال و واو و سین و تِ و میم و رِ ز بَر شد
برای همکلاسی «دوستت دارم» خبر شد
معلم بر الفبای دروس، صدآفرین گفت
الفبای دل اما با فلک، با ترکه سر شد
چون گمان داری که خونت از منی رنگینتر است
گفتگو آخر، سکوتی تازه و ننگینتر است
لایق شأن تو این بالانشینیها که نیست
بر ترازوی ادب این وزن من سنگینتر است
بین این تندیسهای باشکوه و بیمثال
میخراشد صورتی، پیکرتراشی با ملال
تا که بتواره نسازد عقل مردم زین جمال
عامدانه نقص میسازد هنر را در کمال
به کاغذهای هذیانگو که چون افکار من نیست
چه بنویسم که رنگی بر تن خودکار من نیست
پناه این مچاله، خطخطیها در زبالهست
که رقص پوچ واژههای مبهم کار من نیست
مار کور از صید میپرسد که راه خانه کوست؟
موش زیر سایهاش، ایمن ز هر چه گربهخوست
او نمیپرسد چرا خوشخطوخال افکنده پوست
اقتضای نفع میسازد ز دشمن، یار و دوست
به سوی پیروان عقل فانی
بخوانی تا بدانی تا برانی
به کوی رهروان عشق جانی
برانی تا بدانی تا بخوانی
به جاده گام خود را در تب میخانه سد کرد
به باده کام خود را بر لب پیمانه صد کرد
شنید آن بوق ممتد، خط صافی را که رد کرد
شنید این بوق ممتد، خط صافی را، که بد کرد
که خواهد آسمان را تیره ابری تار و بیتاب؟
که نفرین میکند بیبرگی این بید بیخواب؟
که سنگی میزند بر لرزهنوری روی مرداب؟
چه میخواهد ز مهتاب، این نحیف کرم شبتاب؟
تمام رد پایش نقطهچین شد، بس که پرسید
میان دشت برفی، نبش قبری کرد و ترسید
هواری میزدش بر آسمان: لعنت به خورشید
هویج و چوب و شالش در کفن افتاد و پوسید
فکر کنم دیگه یکی، نهایت دو تا بار شعر دارم که از قبل رو زمین مونده😁 اونا رو هم که اینجا بگذارم، دیگه طبیعتاً با فاصله زمانی بیشتری این سلسله نوشتههای «مسلخ» مسلک رو منتشر میکنم. چون باید تعداد کارهای جدید به ده تا، یا حداقل پنج تا برسه تا منتشرشون کنم. امیدوارم که تو این مسیر ثابت قدم باشم.
در هر صورت، ممنون که تا پایان این نوشته همراه من بودین و امیدوارم که از این قطعهها لذت برده باشید. ضمناً، اگر خواستید به محض نوشتن قطعههای جدید ازشون مطلع بشید، میتونید کارهای من رو تو پیامرسان بله با شناسه word_shambles دنبال کنید.