ویرگول
ورودثبت نام
سالار چایچی
سالار چایچیخرم آن روز کزین منزل ویران بروم
سالار چایچی
سالار چایچی
خواندن ۳ دقیقه·۵ ماه پیش

آخرین برگ که افتاد

تا همین چند سال قبل عادت شده بود که به شکم پاییز عاشقانه‌های زیادی می‌بستم. آخر خوابگاهمان در جایی بود که از جلو و پشت ساختمان به انبوهی از درختان کوتاه و بلند و مزارع سیب و انگوری دید داشت که به محض رسیدن پاییز چنان رخت نارنجی و زرد و قهوه‌ای تن می‌کردند که اگر عاشق نمی‌شدی، خود آب‌وهوایی که در آن نفس می‌کشیدی به تمسخرت روی می‌آوردند. با این حال با اینکه تلاش‌هایم برای عاشق بودن و عاشق ماندن در آن‌ روزها که قله جوانی‌ام بود به ثمر ننشست،‌ در خیلی سال‌های بعد از آن هم پاییز را کم و بیش - نه مملو از عشق - بلکه یادآوری نخ‌نمایی از گذشته‌ای یا تصویری مبهمی از آینده‌ای می‌دانستم که عشق در آن تاحدودی وجود داشت.

اما امروز در روزهای ابتدایی پاییز ۱۴۰۴ اگر همه چیز سیاه نباشد، بیشتر چیزها چند دست لباس خاکستری روی هم پوشیده‌اند. اگر عمل خوابیدن را کنار بگذارم، تقریبا چیز لذت‌بردنی‌ای در جهان باقی نمانده است. اگرچه همین خاکستری پررنگ هم ارزش زندگی‌کردن دارد اما آن تناژ رنگ‌‌های بی‌شمار پاییزی بیست و چند سالگی این روزها جای خودش را به تلی از خاکستری‌های کمرنگ و پررنگ داده است و اگر این تپش قلبی که از اضطراب و افسردگی و تنهایی روزی هزار بار خودش را نشان می‌دهد نبود، زندگی به آن معنای خودش وجود نداشت و در کمال بودن، می‌شد نبودگی را احساس کرد.

گاهی اوقات اما چیزی می‌شنوی. انگار میخی بلند، به اندازه ده سال پیدا شده، جوری درون ذهنت نفوذ می‌کند که می‌بینی آدمی چگونه می‌تواند با شنیدن یک موسیقی چنددقیقه‌ای ناگهان رنگ‌‌ها برایش در میان این همه خاکستری نمایان شود؟ با اینکه حسی تغییر نکرده اما دستکاری میخ نامرئی و ناخونک زدن به ناخودآگاهی که در فراموشی به سر می‌‌برده،‌ ناگهان با بسته‌‌های احساسی روبرو می‌شود که با اینکه جایی برای انبارکردنشان ندارد ولی همه‌شان را می‌پذیرد. آنجا که هایده می‌خواند:

به چشم‌‌‌های تو سوگند / که عشقت واسه من رنگ جنونه

به چشم‌‌های تو سوگند / که عشقت مثل آتیش تو قلم مثل خونه

به چشم‌‌ها، به نجوای شنیدن نامم از زبان دیگری، به دست‌ها و به موهایی که در باد می‌رقصند؛ به یاری که نیامده و به اسمش که نمی‌دانم چیست به شکل حسرت‌انگیزی غبطه می‌خورم. غبطه می‌خورم که چشم‌هایش را ندیدم، صدایش را نشنیده‌ام، دست‌هایش را لمس نکرده‌ام و موهایش در باد، به رقصی غمزه‌کشان بر صورتم جا خشک نکرده است. حسرت‌بار است که آنقدر نیامده که دیگر نمی‌دانم ورودی قلبم کجاست و آنقدر لب به دوستت‌ دارم باز نکردم که سال‌هاست جمله‌ام به اتمام نمی‌رسد. بعد از دوستت دارم اسم چه کسی را بیاورم؟

در آن بخش ناپیدا از دنیای ما ایرانی‌ها، جایی که هنوز به عشق، به بخشی از ارزش‌های غیرمادی معنوی آدمی هنوز باور دارند، من هنوز در پاییز بیشتر از قبل تو را دوست دارم. با اینکه به محض ورودم به دنیای امروزی همه چیز همانقدر خاکستری، مادی، جنسی و بی‌قیمت و ارزان می‌شود اما در خیال من یا در خیالی که در واقعیت شاید هنوز وجود داشته باشد،‌ ما منتظر دخترمان هستیم که به‌دنیا بیاید. با اینکه خیلی چیزها را می‌دانم اما در آن خیال تو همیشه زیباترین اتفاقی که افتاده است باقی می‌مانی،‌ هر چند در دنیا نفسمان گرفته باشد و نامُرده شده باشیم.

از بدن درختی که عریان‌شدنش نشانه‌ای بود

آخرین برگ که افتاد.

سواره بر برگ پاییزی،

آخرین پاییز تنهایی

در انتهای یادت به سوگ نشستم.

می‌‌دانستم زمستان است

سرد است

برف است

اسفند چقدر نامرد است

اما قول دادند که بهار در راه است.

هفت‌سین را که بچینند

توپ را که در کنند

با اولین جوانه زنده می‌شوم.

سی و یک بهار گذشته و

هنوز هیچ پاییزی من را به بهار تو نرسانده است.

ساچ / مهر هزار و چهارصد و چهار

ارومیه / نازلو - پاییز ۱۳۹۴
ارومیه / نازلو - پاییز ۱۳۹۴

پاییززمستانعشقدوست داشتنیار
۴
۰
سالار چایچی
سالار چایچی
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید