آلمای عزیز! عمر ما که رو به پایان است. نه این که پایمان لب گور باشد، جوانی ما از جانمان پریده است و معلوم نیست که بتوانم تو را با این رمق باقیمانده در هیچ گوشهای از این دنیا پیدا کنم. اما به پای خیال من که زنجیری نبستهاند. من در همه خیابانها با تو قدم میزنم. حتی در آن خیابانهایی که نیستند. اگرچه که این رویاست و من دیگر جایی در واقعیت ندارم ولی تو در رویا هم زیبایی. میآیی، نفس میکشی و هر روز از من بیجان دل میبری. من هم هستم. همینجا. کنار همه این تنهایی من شانه محکمی برای تو هستم. شانهای که شاید کمی گرد و خاک گرفته باشد ولی وجود دارد.
در این هیاهویی که چیزی برای زندگی باقی نگذاشته است، تو نشانه توتهایی هستند که رسیدهاند. کودک جنگزدۀ درونم هم کمی قد کشیده ولی برای چیدن این توتها، روی نوک پاهایش میرود و تو را میچیند. شاید آنچه از تو نمود بیرونی پیدا میکند ریشهای سفید و خمودگی بیشتر و چشمهای ضعیفتر باشد ولی چاره چیست؟ از وقتی که یادم میآید چیزی شبیه به تو در جایی از ذهن من زندگی میکرده. تو نه مستاجر من، تو صاحبخانهای و من نمیتوانم تو را بیرون کنم.
مینشینم تا بهار به تابستان و گرما به سرما برسد و سرآغاز هر فصل و هوایی، با تو در جایی که دلم میخواهد رویا میسازم. در خرداد با تو در پناهگاه فرضی زیر حمله دشمن، در مرداد باغ زردآلو در قم و در پاییز، نارنجی باغهای سیب و انگور نازلوی ارومیه را به تنت میزنم و زمستان در خشتهای یزد حل میشویم. شاید فاصله واقعیت با رویا آنقدر زیاد باشد که زندگی آن را گردن نگیرد ولی کسی برای تصورات وهمانگیز یک نویسنده پولکی که جُرمی تعریف نکرده. اینکه بخواهم از آرزوها بگویم حتی اگر چیزی از جوانی در من باقی نمانده باشد.
نه که زندگی کردن سخت باشد ولی بدون تو فرصت من رو به اتمام است. جرقههای قدیم که من را تا مدتها شعلهور میساخت، امروز از دست رفته است. باران هم که نمیبارد و این عصاره زندگی است که موجودیاش رو به اتمام میرود. مثل فندکی که گاز ندارد، موبایلی که شارژ ندارد و آدمی که آدم دیگری را ندارد.
میخواهم که بشود. یعنی بتوانم جایی در بیمعنایی و نامُردگی کنکاش کنم و تو را پیدا کنم.
اندازه تَنِت خاکستری شدم / از این هیاهو، از این کَسی شدن
از این بهارام که دَم نمیزنن / از این خیالت که سَر به زیر شدن
مَنو تا ابرا کشیدن اینا / از این خیابون، از این خودم شدن
از این صداها که حرف نمیزنن / از همه عیدا که بی تو سَر شدن
از آرزوهام شاید گفتم دوباره / از بی تو بودن، که کمتر هَم شدن
از این بارونا که نم نمیزنن / از همه دَردام، که دیگه سِر شدن
ساچ / پنج شهریور ۱۴۰۴
