آن اولترها که مینوشتم نیم نگاهی به جذب دنبالکننده و مخاطب هم داشتم. یعنی مینوشتم که دیگرانی بیایند و بخوانند. اما از جایی به بعد دیگر خواننده چیزهایی که مینوشتم اهميتی نداشت. مهم این بود که بنویسم تا ببینم چقدر زندهام. حتی گاهی از سیستم افزایش بازدید ویرگول هم استفاده کردم. اما به نقطهای رسیدم که همه چیز را کنار گذاشتم، نه کسی را دنبال میکنم، نه خیلی به نظراتی که بعضیها لطف میکنند و میگذارند جوابی میدهم. زندگی در جای وحشتناکی مثل ایران، حقیقا رمقی در تن رنجور آدمی باقی نمیگذارد.
نمیدانم پژوهشی، تحقیقی چیزی در این باره شده است یا نه. اما حجم خستگی واردشده به جان و ذهن انسانی که در ایران امروز زندگی میکند خیلی بالا و بزرگ است. اگر این خستگی از یک جناح و حوزه بود شاید میشد برای آن راه حلی پیدا کرد اما اینجا همه چیز بر پایه حوادث جانکاه و کشنده میگذرد. با اینکه میگویند زندگی بالا و پایین دارد موافقم اما اگر تمام این بالا و پایینها در بخش منفی نمودار زندگی رخ دهد چه کاری باید انجام دهیم؟ زندگی در ایران این شکلی است که تا میآیی به کشندهنبودن روند زندگیات عادت کنی، اتفاقاتی میافتد که باید از گزند وحشتناکترین اتفاقات و آدمها و شرایط فرار کنی. نه آن اولی لزوما بالا محسوب میشود و نه آن دومی فرار از پایین!
در این بین تقریبا همه آن چیزی که برای زنده ماندن نیاز یک انسان است باقی میماند. نه دیگر شجریان به دل مینشیند، نه آرزوی دور و دراز عاشقی معنایی دارد و هر جقدر میگردی حتی احساسی برای بروز پیدا نمیکنی. اینکه درون خودت حفرهای تشکیل میشود که چیزی در آن نیست، حاصل زیستن در کشوری است که در جان مردمان و حکومت فشلش هم همین حفره وجود دارد. در ساحت این حفره نه عشق معنا دارد، نه هدفی برای خشمگین شدن وجود دارد و حتی در پس امید به اصلاح شرایط چیزی به جز بیابانی غمانگیز و خشک دیده نمیشود.
تمام این خستگی هر روز از قسمتی به قسمتی دیگر میلولد. صبح در تخت خستهای، ظهر سرکار خستهای، غروب در مترو و اتوبوس خستهای و شب هم خانوادهات میخ آخر را بر تابوت خستگیات میزنند. خودم دیگر از چیزهایی که کمی قبلتر نوشتم، چیزی نمیفهمم. در تمام سالهایی که تن رنجور و ذهن ترکخوردهام را به زور و زحمت حمل میکردم به اندازه امروز خسته نبودم. بیهودگی زندگی را باید با زندگی در ایران کشف کرد و شناخت. اینجا دیگر زندگی زنده نیست.
حتی همان نقطه روشن در کهکشانی تاریک که دلم را به آن خوش کردهام، در ساعاتی از روز رنگ میبازد و با همه اطرافش یکی میشود. حتی همین اندک احساسی که ممکن است در این نوشته به کار برده باشم، مطمئنم مدتی بعد، به خاطر زندگی در ایران، به نحوی معنای خودش را از دست میدهد. به نظر من باارزشترین چیزی که با زندگی در ایران ما آدمها از دست میدهیم، صرفا عمر و سلامتی و بعضا جانمان نیست، ما قطعات روحمان را هر روز و هر ماه در جای جای تاریخی از دست میدهیم که حتی قرار نیست کسی آن را به یاد بیاورد یا حتی کسی پیدا شود که این قطعات را از نو هم به بچسباند.
حتی اگر از نگاه مثبتنگرترین مثبتگرایان هم به زندگی نگاه کنیم و با گرفتن فرضی محال، بگوییم که اینجا اگر هر روز سگدو بزنی به چیزی که میخواهی میرسی؛ ولی مگر حال خوب چیزی غیر از حال خوب جمعی است؟ من که هر چقدر هم داشته باشم (که ندارم) و هر چقدر هم خوشحال باشم (که نیستم) و هر چقدر هم فارغ از این خستگی باشم (که نیستم) با دیدن هموطن مفلوک و همسایه و فک و فامیلی که ذهنشان آش و لاش شده است، چطور میتوانم به معنای واقعی کلمه، برای یک روز هم که شده خوب باشم؟
شاید همه این دنیا را بشود با عاشقی تحمل کرد. یعنی کسی باشد که بتوان بیچند و چون با او عاشقی کرد. نه من بخواهم از تنش استفاده کنم و نه او دنبال متر زدن جیب من باشد. که همین هم خودش از غیرممکنترین حرفهایی است که میتوان زد. حتی داشتن این آرزو هم از سر دیوانگیست. وقتی در ذهنت تصور کنی که با کسی ممکن است روزی از راه آهن تا تجریش را عاشقانه قدم بزنی، مطمئن باش کمی تا قسمتی مجنون شدهای. چیزهای کوچکی که برای من خوشی میسازند دیگر وجود خارجی ندارند.
آن خستگی حاصل از زندگی در ایران، شاید تمامش به مال و ثروت برگردد. میگویند «بیپولی کمی بهتر از مردن است» به همین خاطر است که اگر مالی نداشته باشی - منظور از مال البته حقوق بیست سی میلیونی ماهانه نیست و ماشین و خانه و... را میگویند - خستگی و عاشقی نکردن که هیچ، تو تقریبا وجود نداری. تمامی این لوندیها و عشق ابدیها که میبینید را آن درصد جزئی نَرِ پولدار میسازد تا باقی مادهها برای همان چند درصد بجنگند. ماها در گوشهای از جهان برای اینکه بگویند نویسندهای هم وجود داشت است خیس میخوریم و بدنمان و واژههایمان در تنهایی و خستگی زیر زمین مدفون میشود.
شاید روزی نوشتم که نویسندهای که در به در عاشقی کردن است و از ترس جیبش در خفا و خفقان از خستگی مینویسد، هر شب چه بر سرش میآید...
