ویرگول
ورودثبت نام
سالار چایچی
سالار چایچیخرم آن روز کزین منزل ویران بروم
سالار چایچی
سالار چایچی
خواندن ۳ دقیقه·۱۱ ساعت پیش

خودم هم نمی‌فهمم چرا هنوز امید دارم

قبل از همه این جریان‌ها، مدتی بود اسکرول‌کردن در اینستاگرام را کنار گذاشته بودم. میانگین استفاده‌ام از آن از روزی ۴ - ۵ ساعت به روزی ۱۰ دقیقه رسیده بود. همه محتوای اینستاگرام بد نیست و این من بودم که خیلی در استفاده از آن تعادل نداشتم. این روزها که اینترنت قطره چکانی و با هزار زحمت و تغییر هزارباره فیلترشکن وصل است، تقریبا به همان وضعیت اعتیادگونه برگشتم.

تایم‌لاین اینستاگرام من، نه الان و حتی قبل از قطع اینترنت هم بیشتر شامل محتوای خارجی‌ها می‌شد. زوج‌ها، مدل‌ها، سیاست‌مدارها، دخترها، موزیسین‌ها، پیچ‌های اجتماعی / خبری و بعضا فوتبالیست‌ها و باشگاه‌های فوتبال. تماشای این‌ها از دریچه کوچک اینستاگرام تنها بخشی از این جهان است که اجازه می‌دهد یک زندگی معمولی را فراموش نکنم. اینکه یک زندگی معمولی چگونه است و آدم‌ها در یک زندگی معمولی چه کارهایی انجام می‌دهند.

مثلا دوآ لیپا را از حدود ۱۱ سال قبل دنبال می‌کنم. زمانی که کم کم داشت موزیک‌هایش هیت (Hit) می‌شد. در آن زمان با یک پسر بی‌نام و نشان که سرآشپزی در یک رستوران بود، دوست بود. از آن زمان تا امروز بیشتر از ۶ - ۷ بار دوست‌پسر عوض کرده و درست شبیه به یک کتاب تاریخ همه عکس‌هایی که از رابطه‌های مختلفش دیدم را به خاطر سپرده‌ام. آن دوست پسر اولش آیزاک همان آدم قبلی است و دیگر ندیدم با دختری عکسی در اینستاگرام پست کند و همچنان به آشپزی مشغول است.

این تاریخچه زمانی حدودا ۱۰ ساله در کنار بی‌شمار افرادی که معروف هم نیستند و در این سال‌ها دنبالشان کرده‌ام، همان دارویی هستند که آرزوی من برای داشتن یک زندگی معمولی را در لبه تبدیل به یک حسرت همیشگی حفظ کرده‌اند. فلان دختری که از اسکیت‌ساختن (Skit: کمدی‌های کوتاه) به یک مدل موفق تبدیل شد. فلان موزیسینی که بند سافت راک موفقش رو منحل کرد و یه بند جدید ساخت ولی دیگه موفق نشد و... جایی در همین روزها خواندم که این وضعیتی که ما در آن گرفتار شده‌ایم، اولین چیزی که از دست ما ۲۰ - ۳۰ ساله‌ها می‌دزدد، عشق است. نه اینکه تازه فهمیده یا شنیده باشم، بارها درباره‌اش نوشتم. در پس این نیافتگی عشق، تنهایی جان‌کاهی است که برای من یکی این روزها حداقل کمتر قابل تحمل است.

می‌دانید دلم هم می‌سوزد. این همه تجربه‌ای که نداشتم و این همه ترومای شخصی و دسته جمعی که تجربه کردیم، یک زندگی لنگ در هوا ساخته است. در این تعلیق بدفرم و دراز مدت، ذهن آدمی منجمد می‌شود و همه چیز معنای خودش را از دست می‌دهد. معلق‌بودن نمی‌گذارد معمولی‌بودن را تجربه کنم.

نمی‌دانم اما احتمالا مشکل از من باشد. ذهن خیال‌پرداز من - که ممکن است به خاطر نویسنده‌بودنم باشد - همچنان در نامشخص‌ترین مکان‌ها و زمان‌ها یک زندگی معمولی برایم توصیف و تعریف می‌کند. همه این تصاویر ذهنی که واقعی به نظر می‌رسند و سرشار از یک زندگی معمولی هستند، شعله کم‌سوی امیدواری را در دل یک بوران سهمگین به شکل تعجب‌برانگیزی در من روشن نگه می‌دارد.

من هنوز می‌بینم که با او از راه‌آهن تا تجریش را پیاده قدم می‌زنم.

نمی‌فهمم.

من هنوز در کشاکش همین روزهای تاریک، می‌بینم که میان خشت‌های یزد،‌ گرمای دستش، زندگی‌ام را به خورشید زندگی نزدیک‌تر می‌کند. در خانه لاری‌ها نور ردشده از شیشه‌های رنگی روی صورتش، همه خاکستری‌های زندگی را می‌شوید. روبری امیرچخماق صدبار عکس می‌گیریم و کنار مسجد جامع یادش می‌آورم که چقدر دوستش دارم.

خودم هم نمی‌فهمم چرا هنوز امید دارم.

می‌بینم غروب زمستانی را که در بازار رشت، برای خانه‌مان ماهی شور، اشپل و واویشکا می‌خریم. از رسته پشتی رشته خشکار می‌گیریم و کمی جلوتر هم پنیر سیاهمزگی. مدتی جلوی شهرداری می‌نشینیم. اینجا همانجاست که زمزمه‌کنان تلاش می‌کنم به او بفهمانم که من از قدیم،‌ از خیلی قدیم‌تر دوستش داشتم. از بهمن فلان‌سالی که داشتم می‌مردم ولی تصویر مبهمی از او من را زنده نگه داشته بود.

مرد که گریه نمی‌کند.

نمی‌‌دانم که از امیدواری کی ناامید می‌شوم. نمی‌دانم دق‌کردن فقط برای مادرهاست یا مردها هم دق می‌کنند. اگر مردی دق کند یعنی به اندازه کافی قوی نبوده است؟ نمی‌دانم. شاید ما ایرانی‌ها زیادی نازک نارنجی هستیم و عشق برای ما ساخته نشده. نمی‌دانم.

چرا هنوز امید دارم؟ خودم هم نمی‌فهمم

ساچ / نیمه بهمن ۱۴۰۴

بازار رشت - ۱۴۰۱
بازار رشت - ۱۴۰۱
زندگیامیدعشقرابطهایران
۷
۳
سالار چایچی
سالار چایچی
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید