از قدیم و دورانی که برو بیایی در فیسبوک داشتم، عادت مضحکی همیشه خرخرهام را میگرفته. هم آن موقع و هم حالا که در سراشیبی تند عبور از جوانی نصف و نیمهام هستم هم میدانم که دیدی که پشت این رفتارم هست تماما از یک تنهایی مفرطی نشئت میگیرد که شاید حالا عمرش از یک دهه هم دارد عبور میکند و دیگر عادی شده. آن زمان در فیسبوک ابزار برای ابراز این عادت به قشنگی فراهم بود. مثلا کسی را تگ میکردی یا استاتوس آن لحظهات را دقیقا با ذکر اینکه کجا هستی و چه کاری داری انجام میدهی با بقیه به اشتراک میگذاشتی.
اگرچه که همان موقع هم برای کسی اهمیتی نداشت. الان که این تنهایی عمیقتر شده و تعداد دوستان فیزیکی و مجازی هم چند ده برابر کمتر شده که دیگر اصلا اهمیتی ندارد. بماند که کشور و تاریخی که در آن زنده هستیم که مزید بر علت شده و آدمها دیگر فرصتی برای اینکه به این رفتار من پاسخ که هیچ، حتی فکری هم کنند، ندارند.
آن زمان با اعتمادبهنفس تمام استاتوسی پست میکردم که دارم مثلا فلانشهر را ترک میکنم یا برای مدتی قرار است نباشم. با اینکه لزوما نمیدانم این استاتوس من در آن افراد چه فعل و انفعال احساسی ایجاد میکرد اما خروجیاش شبیه این بود که «خب حالا ما چیکار کنیم؟» اگرچه خیلی هم بیراه نبود. بخشی از این رفتار در آن زمان از اغراق انتظارات ذهنی من بود. طوری که تصور میکردم که اگر مثلا بگویم دارم میروم یا مدتی نیستم، کسی باید نگران نشود و بپرسد چرا؟
اما حالا با اینکه همان رفتار هم کم و بیش هست اما مبداش و هدفش کاملا متفاوت شده. من قدیمترها هم در همین ویرگول ماهی یک یا دو بار یا حتی در یک فصل سه یا چهار بار بیشتر چیزی نمینوشتم. سال بلوای ۱۴۰۴ که بر سر ما نازل شد باعث شد که کمی بیشتر بنویسم. با اینکه خیلی دلم به نوشتن هم نمیرود اما سیل نوشتههایم از خرداد تا همین امروز بیشتر و بیشتر شد.
این نوشتنها آدمهایی را سرازیر روان من میکنند که هم محترماند و هم بعضا آشنا. در یک بیابان خالی از سکنه که آدمها اسمش را تنهایی میگذارند اگر یک گیاهی بروید، مسئول مراقبت از آن با کیست؟ امروزه روز من خودم را هم بارها فراموش میکنم و اگر بدانم گیاهی هم هست که باید از آن مراقبت کنم، همه چیز بیشتر از این ویران میشود.
آدمها که میخوانند و نظری هم هرزگاهی مینویسند، در تنهایی من به همین گیاهها تبدیل میشوند. بعضیشان هوا را تلطیف میکنند و بعضی دیگر هم شبیه به گلی که یادآور عشقی دستنیافتنی است در میان این دشت سر بلند میکنند. مقابله و یا حتی همراهی با این رویشهای ناگهانی که احتمالا فقط در ذهن من شکل گرفته و خیلی برای آن فرد مقابل واقعیت ندارد، همه چیز را ناممکنتر میکنند و تنهایی را به گسترههای نامعلومتری میکشاند که حتی ذهن متخیل نویسندهای مثل من هم توان تصور و پردازشش را ندارد.
برمیگردم به همان کمتر نوشتن و بیشتر خواندن. آدمها در این سناریوی ذهنی من، من را زود فراموش میکنند. البته این بدی آدمها نیست و روزگار همیشه همینطور بوده است. این وقفه در حضور این فراموشی را سرعت میبخشد. اگرچه که همه آن قصهها و غصههای دراز و بیپایانی که از آرزوی قدمزدن از راهآهن تا تجریش یا حلشدن در خشتهای یزد همچنان بر جان من نقش بسته اما واقعیت منهای آنچیزی که من تصور میکنم، خالیتر از همیشه است.
تمام اینها هم کنار این است که در ویرگول خیلی هم به آزادی بیان اهمیت نمیدهند. دیدیم که همین مدت هم تعداد زیادی از مطالب را پاک کردند. تقصیر ویرگول هم نیست. همگی ذیل سرکوبیم و در تنگنای کلمات، قدرت نوشتن از من یکی که سلب میشود. وگرنه هم خطاب به خود ویرگول و هم به طرفداران الدنگ و پفیوز و خونخوار جریان سرکوب و قتل که گلهای از آنها را در دانشگاههای مختلف دیدم میگویم که بازی ادامه دارد.
در دنیای شمل ملیجکهای وابسته پابسته، مشخص است که عشق جایی ندارد اما در پس این دریای خون شما، همان ساحل روشن زندگیست. هم مرگ و هم زنده ماندن من پایکوبی بر ایدئولوژی شماست.
زندگی باقی میماند.
عید، قبل و مابعدش را حتما با یاد از دسترفتگان دی جشن بگیرید.
اینها از سرزندگی ما بیشتر از همه وحشت میکنند.
فعلا بهدرود
ساچ / آخرین پست ۱۴۰۴ / ۶ اسفند
