
این عکس را پاییز ۱۳۹۷ گرفتم. یکی دو سالی از فارغالتحصیلی من از دانشگاه ارومیه میگذشت و فرصتی دست داده بود تا بعد از سالها بشود مسافرتی بروم. بلیط هواپیما میلیونی نبود و برای سومین بار میخواستم سفر هوایی داشته باشم. قبل از شروع سفر به یکی از همکلاسیهای اصفهانی سابقم در ارومیه، پیام دادم و مطمئن شدم که در اصفهان حضور دارد تا در آن چند روز ولو برای چند ساعتی با هم مراودهای داشته باشیم.
هنگام بلندشدن هواپیما، آنجا که دلت کمی میریزد و احساس قلقلک عجیبی درونت حس میکنی به من پیامی داد که فلانی من نیستم و برایم کار پیش آمده. همانجا فهمیدم که ۳ - ۴ روز قرار است تنهایی در اصفهان بمانم. هتلی که گرفته بودم حدودا صد قدم با میدان نقش جهان فاصله داشت. هواپیما که نشست با اولین تاکسی مخصوص فرودگاه که مدلبالا هم بود مستقیم به هتل رفتم و بعد از تحویل اتاق، شام را در رستوران هتل که از قضا تولدی کسی را هم داشتند آنجا برگزار میکردند، خوردم. چلو گردن.
یکی از روزهای این مسافرت منزویانه که در زل آفتاب پاییز اصفهان در میدان نقش جهان رو به کاخ عالی قاپو نشسته بودم، دختری با تعدادی کتاب آمد. این حس تنهایی امروز آن روزها آنقدر ریشه نداده بود اما طیالارضهای نشخوارگونه اختصاصی خودم همان سالها هم کم و بیش وجود داشت. دختر نزدیک شد و ظاهر من را برانداز کرد.
اگر منصفانه نگاه کنیم طعمهای خوبی بهنظر میرسیدم. احتمالا بیشتر روزها آنجا بود و فرق مسافر با بومی اصفهان را میشناخت. شروع کرد به تبلیغات درباره کتابهایش و اینکه منفعت فروش کتابها به کجا سرریز میشود و ... . اگرچه امروز هم اگر در همان موقعیت قرار بگیرم، دوباره همان کار را میکنم اما هدف کمی متفاوت است. برگشتم و هر جلد کتابی که داشت را جداگانه بررسی کردم.
کتابی به نام پر و کتاب دیگری به نام ۳ سال از آنتوان چخوف را خریدم. اگرچه که هیچکدام را نخواندم و او را هم فردای آن روز دیگر ندیدم ولی از اینکه طعمه شده بودم و به قلاب تن داده بودم خیلی احساس خوشایندی نداشتم. خیلی هم اصفهان را نگشتم. صد بار دور نقش جهان گشتم و یک بار هم خیابان چهارباغ عباسی را گز کردم. جایی را هم پیدا کردم که بریونی معروفی داشت.

اینکه همیشه فکر میکنم چیزی چسبیده به فرهنگ، کتاب، شغل، کلمات و... اثر متفاوتی روی مواجهه من با تنهایی میگذارد را دوست ندارم. اینها یکی از یکی کسلکنندهتر شدهاند. نه برای من. برای بقیه. دختری که طعمهای برای فرو کردن کتاب به او در صد متری عالی قاپو انتخاب میکند همانقدر من را از تنهایی نجات نمیدهد که فلانی از محل کارم که مدتی است احساس میکنم به علاقه پیدا کردم و خودش نمیداند و من هم قرار نیست چیزی بگویم!
این طعمهشدنها طی سالها به اشکال مختلفی که گاهی باور کردنش سختتر از چیزهای دیگر است، مانند آن بیماری گریاسکیل که جورا مورمنت در گیم آو ترونز گرفته بود، بخش به بخش دل من را که دنبال عشق بود را دارد تبدیل به سنگ میکند. اگرچه که یاد همان فلانی از محل کارم، مرهم میشود اما آیا این بیماری به بقیه من هم سرایت میکند؟ احتمالا همینطور خواهد شد اما خواهیم دید چه میشود.