شما پفیوزهای گردنکلفت که چیزی از زندگی نمیدانید. دلتان به هر گند و کثافتی که فالسنیوز و صداوسیمای شیطانی به خوردتان میدهد خوش است. ما معمولیها، ما انسانهایی که دنبال یک زندگی معمولی با عزت و شرف بودیم، ضرر کردیم. ما جوهره کمیاب زندگی از جانمان قطره قطره مکیده شد.
چگونه وقتی فلان دختر ۲۰ ساله - هر چه بود و نبود - بعد از مرگ و از دست دادن جانش - در زمین اعتراضاتی که شما خاکبرسرها جنگیاش کردید - تا صبح در آغوش مادرش گرمای بدنش را برای اولین و آخرین بار از دست داد، زندگی دیگر چه معنایی داشته باشد؟ معنا در حضور این جو سمزده رو به انحطاط اصلا معنایی ندارد.
ما یک زندگی معمولی میخواستیم. همه چیزمان معمولی باشد. اما ظلم که در پس معمولیبودن که شکل نمیگیرد. ظلم و ظالم برای چاپیدن و مکیدن زندگی ما نیاز به خون و خونریزی دارد. نیاز به نامعمولیترین زندگی ممکن دارد. ریشه زندگی ما زده شده، مگر حمله ترامپ و آمدن فلان شاهزاده دیگر معنایی در منِ توخالیِ خشمگین بازتولید میشود؟
فلان بیشرف ضدوطن در یکی از همین فالسنیوزهای بیسروته فریادی انتهای گلوی شیطانیاش انداخته که وامصیبتا تلگرام و اینستاگرام را برای همیشه ببندید و به جای آنها به پیامرسانهای ایرانی بها دهید! خاکبرسر تو و تمام آن مجلس خرابشده! تلگرام و اینستاگرام میدان مین شده است. از سر و ریختش خون میبارد. توی پفیوز و سایر بیوطنها که همین را میخواستید. طوری شکر میخورند انگار تا قبل از این به این شبکههای اجتماعی ما بدون هزارجور فیلتر دسترسی داشتیم!
من خشمگینم. وقتی میخندم عذاب وجدان میگیرم.
هر کسی مرد هموطن من بود. آن سرکوبگری که ایدئولوژی احمقانه در مغزش انداختی و به خاطر تو مرد هموطن من بود. این همه جوانان رعنای ۲۰ و ۳۰ ساله که برای یک زندگی معمولی علیه ذات شر شعار میدادند و به قتل رساندیشان هم هموطن من بودند. اگر هم چند تروریست آن وسط جولان میدادند که خاکبرسر خودت و دستگاه امنیتیات که از هر کاری عاجز هستند!
ناراحت نیستم. فرصت برای گریه هست. فقط خشمگینم که ایران و ایرانی - با همه عقیدهها - (هر چند که با خیلی از عقاید ذاتا مخالف و دشمن هستم) در چنگال احمقان گیر کرده. در این بستر حتی با مداخله خارجی یک توتالیتری دیگر یا یک دیکتاتوری دیگر ظهور میکند. تا آدم ایرانی ذات شرور را نشناسد و آگاهی تاریخی پیدا نکند، این دور باطل ادامه دارد. ملتی که طی ۱۰۰ سال اخیر در آستانه چهارمین انقلاب (مشروطه، پهلوی، ۵۷ و الان) است یک جای کارش میلنگد.
من آدم انسانها نیستم. من ذات شرور را میشناسم. همین.
با تفکر سیستم کنونی، سقوط حتمیست. اصلا حتی منظورم چیزی شبیه به براندازی و تغییر حکومت هم نیست. اینجا ایران از وجه تاریخ معاصر حذف میشود. تر و خشک با هم میسوزند و آن اقلیتی که دلشان را به اخبار فالسنیوزها و صداوسیمای ابلیسی خوش کردهاند که هم زمانی متوجه میشوند که کار از کارشان گذشته.
همچنان امیدی ندارم اما باز هم ناامید نیستم. همین درد و خشمی که زیر پوست جوانانی که هنوز در این کشور زندهاند و جنگیدهاند میخزد، شاید منجر به بازتولید آگاهی جمعی در جان همه ایرانیان شود. من به انسان وابسته نیستم، اندیشه عملیاش است که من را به او نزدیک یا از او دور میکند. این انسان ممکن است یک فیلسوف مستقل، جامعهشناس مستقل و یا یک اپوزیسیون مستقل باشد.
با اینکه استفاده از خشونت برای اعتراض در برابر سیستمی که بذر آن را قبلا در جان ایرانی کاشته است (اینجا قبلا دربارهاش کامل صحبت کردم) تقریبا اجتنابناپذیر شده اما اگر بعد از اعتراض و رسیدن به یک زندگی آزاد همه مرده باشیم چی؟ ما هستیم و میجنگیم که زندگی کنیم. سیستم موجود است که از یک طرف شهید معامله میکند و از طرف دیگر تیتر اخبار داخلی و خارجیاش اعدام است.
ما به عنوان انسانهایی که نیاز به حفظ ایران داریم، باید ضمن بررسی و کنترل خشونت - که متاسفانه یا خوشبختانه گریزناپذیر است - به علوم انسانی اهمیت بیشتری بدهیم. اگرچه که چیزی که تقریبا برای همه عیان شده است اصلاحناپذیر بودن سیستم موجود است. در عین حال این را هم میشود در نظر گرفت که آیا اینفلوئنسر، بلاگر، متفکر یا جامعهشناس تاثیرگذار و مستقل را در این چند سال دیدهاید که بدون نیاز به وایرالشدن یک گفتوگوی جمعی را بین ایرانیها (نه حکومتیها و تراستیها و فالسنیوزیها و صداوسیماییها) ایجاد کرده باشد و حاضر به هزینهدادن شده باشد؟
در این بین شاید تنها حامد بیدی (موسس کارزار) را به یاد بیاورم که ایستاده و هنوز در حال جنگ است و امروز خواندم که از او شکایت و سیمکارتهایش را مسدود کردهاند. شاید تا حدودی دکتر مصطفی مهرآیین را هم که بعد از آزادی از زندان دیگر حضوری در هیچجایی ندارد را هم بتوان یکی از همین انسانها در نظر گرفت. وقتی تک صدایی این افراد وایرال میشود، سیستم لایتغیر و اصلاحناپذیر و توپخانه فالسنیوزهای پروندهساز نفس او را میکشند. اما با هزار نفر مثل او چه؟
در نهایت رسیدن به یک زندگی معمولی، در سیستم کنونی تقریبا ناممکن است. بهبود شرایط از نظر من فارغ از اینکه چه کسی در راس باشد - پهلوی یا اسلامگراها - گفتوگو و تولید آگاهی جمعی از طریق علوم انسانی از نظر من تنها راه موجود است. ممکن است اتفاقات غیرمترقبه اقتصادی (که منجر به بهترشدن شرایط مردم شود) در هر شکلی از حکومت تا چند سال این وضعیت آگاهی را به زیر فرش جارو کند اما دیر یا زود دوباره خودش را نشان میدهد.
هر چیزی که در انتها باید رقم بخورد این است من و شما «زندگی» کنیم. ایران، ایرانی میخواهد. هر کسی در این مدت مرد، این همه جسدی که لای پلاستیکهای سیاه هر سمتی از فلان سوله در فلان شهر رها شدهاند و به خانوادههای بختبرگشته میگویند بگردید و خودتان جسدتان را پیدا کنید، ایرانی بودند.
با شنیدن اسم مرگ هر کدام، زندگی برای فردی دیگر در ذهنش پایان میگیرد و خشم جایش فوران میکند.
برای زندگی میجنگم.
