از اکت عاشقانهای که پارتنرش برایش انجام داده بود نوشت که No Words, Just Action. برای یک نویسنده که در بیشتر دوران زندگیاش کلمات تنها دارایی او بوده، تماشای زوال کلمات در نگاه آدمها سختتر از هر چیز دیگریست. ولی نمیتوان کتمان کرد که همانقدر که کلمهها بیشتر از گلولهها آدم کشتهاند، کلمهها بیشتر از همه کارها جان آدمی را هم نجات دادهاند.
چند سال قبل دختری از دانشگاه قبلی به من پیام داد که فلان و بیسار که با دوستپسرم به این مشکلات خوردم، از آنجا که انزوا و تنهایی پیوسته، من را به عنوان یک تراپیست عمومی به بقیه شناسانده است، به او در حدی که دانش و آگاهیام اجازه میداد مشاوره دادم که خلاصهاش میشد که رابطه را تمام کن و به طرف برنگرد. او به طرف برگشت و دیگر نفهمیدم چه شد ولی همه پستهای صفحه پابلیکش در اینستاگرام را مدتی بعد پاک کرد.
حرفم اینجاست که کلمهها نجاتبخش هم هستند. سال پیش در ۳۱ سالگی؛ حفره او را بلعیده است در دهان حفره بودم که داشت من را میبلعید. بزاق دهانش خمیر و خمیرترم میکرد و وقتی من را بلعید، طولی نکشیده بود که در اعماق آن نشسته بودم. این سالی که گذشت نسبت به همه سالهای قبلتر از آن بیشتر نوشتم. این تاریکی مفرط آرامش خاصی هم به دنبال دارد. و کلماتی که در اینجا خلق میشوند، نجاتبخشتر از قبلیهایی هستند که در نور زاده میشدند.
به طور کلی اما آدمها هستند تا از نور شما تغذیه کنند. اگر خیلی داستان را معنوی هم نکنیم، این نور در بیشتر موارد همان پول یا خدماتی است که میتوانید به آنها ارائه کنید. آنکه از حضور معنوی شما استفاده میکند معمولا یا در خفا، در سایه و پشت پرده بهرهای از شما میبرد و در ظاهر چیزی نمیگوید. اگر هم آشکارا حضور داشته باشد، جوری رفتار میکند که بدانید چیزی به جز یک کاتالیزور موقتی برایش نیستید، حالش که خوب شد میگذارد و میرود.
در سالی که گذشت بهواسطه کار و اوضاعی که در ایران بود، بیشتر روزها دورکاری انجام میدادم. این وضعیت اگرچه راحتی خاصی دارد اما پژواک افکاری که در سکوت تنهایی و راحتی دائما در ذهن آدمی رفتوآمد میکند، بدن را به نشخوار فکری عجیب و غریبی مبتلا میکند که بهبود پیداکردن از آن به این راحتیها هم ممکن نیست. ناخواسته با آدمهایی ارتباط برقرار میکنی که نباید، و چیزهایی میخری که نباید، حرفهایی میزنی و چیزهایی مینویسی که نباید.
همه اینها تازه در اعماق یک حفره رخ میدهد. حرفهای که کار خودش را کرده است. سال پیش نوشتم که:
سی سالگی بحران بود، سرازیری بود و پر از چاه و چاله. چیزی که امروز تجربهاش میکنم نه جوانیست و نه پیری، نه بهشت است و نه دوزخ. این روزها تجرد خوابآلود بیرمق و لمسی را تجربه میکنم که چیزی در آن نیست. بلعیده شده توسط حفره، وهمانگیز، ناکارآمد و وحشتساز.
این کلمات لزوما که هیچ، اصلا جذابیت ساختاری ندارند. یعنی حتی اگر کسی هم آنها را بخواند، فکری که درباره کسی که آن را نوشته است میکند که فلانی احتمالا افسرده است و کل اتاقش را زباله و آت و آشغالهای چیپس و پفک گرفته. حتی آن آدم خوبش که اگر تصور کند که اینگونه نیست، باز هم من را میان انبوهی از کتابها میبیند که بهظاهر خیلی خستهکننده هستند.
با این وجود من خیلی از نوشتن درباره چیزهایی که احساس میکنم هراسی ندارم. این چیزی که الان وجود دارد تا همین چند سال قبل هیولا بود اما الان حیوان خانگی من است. این غول تنهایی دیگر آن موجود سیاه ترسناک نیست. من با او در یک صلح دائمی زندگی میکنم؛ اگرچه که در دربارهاش همیشه مینویسم.
من آدم مستقلی هستم که کنترل خوبی روی احساسات و عواطفم دارم. اگرچه از ایهام و ابهام و کنایه و استعارههای ترسناکی مانند بلعیدهشدن توسط حفره و یک دختر نامرئی به نام آلما هم مینویسم اما این به معنای نیاز به دلسوزی کودکانه از دیگران نیست. اواخر مهر ۱۳۹۶ یکی پیام داد که فلانی که یک سال در رابطه با تو بوده، صرفا دلش برای تو میسوخت و علاقهای به تو نداشت. در آن سن طبیعی بود که آشفته و عصبانی شوم اما امروز پختگی سالها تجربهکردن را به همراه دارم و بعد از آن اجازه ندادم کسی برای من دلسوزی کند.
فارغ از همه اینها، در کنار حتمیترشدن این تجرد قطعی که نفسش را هر سال بیشتر از قبل روی گردنم حس میکنم، ۳۲ سالگی خیلی با ۳۱ سالگی تفاوتی ندارد. همه رنجها تکراریست. نمیدانم تا به حال برایتان پیش آمده یا نه، گوشهای از دست، پا یا بدنتان که زخم میشود، بعد از مدتی شروع میکنید به کندن خون لختهشده در سطح پوست. بعضی از زخمها هستند که تا سالها میکَنیمشان، جایش پینه میزند، پینه را هم میکنیم، گاهی اوقات خون میآید، گاهی اوقات درشت و برجسته میشود و طوری که همیشه هست. اما از جایی به بعد ناگهان فراموشش میکنیم و خودش ناپدید میشود.
این سن هم همین است. من از یافتن عشق نه تقریبا بلکه کاملا عبور کردم. مانند همان زخم است دیگر. همچنان دربارهاش با سوز و گذار مینویسم و آلما در کمتر نوشتهای از من حضور ندارد. اما این پینه را هم روزی ناگزیر رها میکنم، با اینکه گاهی جایش درد دارد، خون میچکد و خواب از چشمانم میدزد. ولی مثل همان زخم روزی روی آن را آن وقت که در غرق در روزمرگیهای دیگر شدم، چند لایه پوست جدید میگیرند و تمام.
همه رنجها واقعا هم تکراریست. در سی سالگی شکست عشقی، تنهایی، جنگ، قرنطینه، از دست دادن عزیز، از دست دادن حیوان خانگی، ضجه برای دخترم که قرار نیست هیچوقت به دنیا بیاید، شکست شغلی و خیلی از مصیبتهای دیگر را دیدم. کنار این مصیبتها از این به بعد فقط ضریب میخورد.
به همین خاطر است که در انتهای این حفره، کنج دنجی برای خودم ساختم. نه دست و پا میزنم، نه خیلی امیدواری عجیب و غریبی دارم. میدانم که همه اینها این تنهایی را به درازا میکشاند اما خیلی اهمیتی ندارد. به قول آن یارو در فلان فیلم که میگفت: «اون کارخونه هم منم! باغ طالقون هم منم! خونه ولنجک هم منم! من اینام!»
من هم همین کلماتم هستم. با این تفاوت که شاید لمس و حس آن از پشت مانیتور و صفحه گوشی خیلی ساده نباشد. اگرچه عمیق است و در اوج تاریکی، میتواند نور داشته باشد، اما از پس صفحههای الکترونیکی نه قابل درک است و نه زیبا. در بلاگ خودم کسی ۱۰۰ هزار تومان دونیت کرده بود و پیامی گذاشته بود که:
نوشته هات با وجود تیره بودن نور داره واسم، با وجود خستگیت بازم ادامه بده 🦢🫂
من برای همین یک نفر هم که شده مینویسم. یاس زیبا. من برای تو هم که شده از انتهای این حفره مینویسم. آن امیدواری عجیب و غریبی که گفتم ندارم در این خلاصه میشود که بالاخره کسی میآید و همه این سالها را میشورد و میبرد!
من هنوز منتظرم که توتها برسند.
ساچ / ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
