درونم حفرهای ایجاد شده است. از آن حفرههایی که چیزی دیگر نمیتواند پرش کند. این حفره نه از جنس ناامیدی است و نه میل به خودکشی و نه حتی میل به زندگی و جریان. این حفره خالیِ خالیِ خالیست. خالی از هر چیزی که در این دنیا تا به حال وجود داشته است. انگار سیاهچالهای کشفنشده است که هر سال بزرگتر و بزرگتر میشود.
جوانتر که بودم که این حفره که یک روزنه بیش نبود - از آن روزنههای پیدا و ناپیدایی که همه دارند - گاهی با عشق پر میشد. یاری حتی خیالی، در گوشه قلبم یا گوشه ذهنم داشتم که میآمد و همه آن روزنه را پر میکرد. با او قدم میزدم، عشقبازی میکردم و زندگی را میگذراندم و بارها پیر میشدم. دیگر یادم نمیآید آخرین بار کی بود که این عشق دیگر آنقدر بزرگ نبود که بتواند این حفره را پر کند.
و عشق در تاریکی من گم شد.
حتی تصوری از آینده که در آن روزی را بدون این حفره بزرگ میگذارنم، میتوانست خود حفره را پر کند. آن آینده اتفاق متفاوتی نداشت. فقط من بودم، جهانی که تلاطم داشت ولی نمیتوانست من را تکان دهد. من که نمیخواستم اینگونه به دنیا بیایم، اینگونه زندگی کنم و هر سال منتظر این باشم که کی قرار است این حفره این بار خود من را ببلعد؟
منِ سی و یک ساله دیگر نمیدانم چه چیزی درست است. زندگی در این دنیا انتخاب من نبود. رفتنم از این دنیا هم دیگر دست من نیست. تکه چوبی رها در خروشانترین رودها هستم که نه از مبدا خودم آگاهم، نه میدانم مقصدم کجاست. نه خستگی مسیر، نه اینکه زندگی همین مسیر است، نه نامعلومی مبدا، هیچکدام بانی این حفره نبودند. شاید مکان و زمانی اشتباهی، اتفاقی به دنیا آمدم. زندگی برای اینکه سنگی از روی سنگ دیگر تکان نخورد.
پسر واحد بغلی که مُرد، برای جَسَدش آشناهایی که احتمالا او را سالها بوده ندیده بودند، کرور کرور اشک ریختند. تن 100 کیلویی مرده را آوردند طبقه سومی که پلههایی تیز دارد، داخل خانه چرخاندند و لا الله الی الله گویان، بردند قبرستان و دفنش کردند. حالا عمه و دایی دارن زیر شکمشان را میخارانند و اینکه پسر واحد بغلی ما را روزی میشناختند را تقریبا فراموش کردهاند. زندگی همینقدر ناچیز است.
ناچیز مثل همین حفرهای که من با آن زندگی میکنم. خوابم را میخورد، عیش نصفه و نیمهای که به آن تظاهر میکنم را میخورد، ذره ذره روح من را میمکد و قرار نبوده کسی اهمیتی بدهد. آیا اگر کسی اهمیتی میداد، چیزی تغییر میکرد؟ مثلا میشد روزی از خواب بیدار شوم و ببینم این حفره خالی مکنده، جانم را با خودش نمیبرد؟
سی سالگی بحران بود، سرازیری بود و پر از چاه و چاله. چیزی که امروز تجربهاش میکنم نه جوانیست و نه پیری، نه بهشت است و نه دوزخ. این روزها تجرد خوابآلود بیرمق و لمسی را تجربه میکنم که چیزی در آن نیست. بلعیده شده توسط حفره، وهمانگیز، ناکارآمد و وحشتساز.
مثل همین متن که قرار است بین این همه هیاهوی دیگر گم شود، من را نیز روزی این حفره میبلعد. بدون آن که کسی متوجه شود:
صبح روزی نه چندان دور، مادرم از خواب بیدار میشود. به اتاقم میآید. میبیند که رخت خوابم نیست ولی من را به یاد نمیآورد. کامپیوترم را خاک گرفته، کیبوردم کدر شده و روی کتابهایم عنکبوتها جولان میدهند ولی من را به یاد نمیآورد. بیآنکه بوده باشم از یاد همه رفتم. کسی چیزی نمیپرسد. دیگر قرار نیست اگر فلان مشکل را با گوشیشان داشتند، سراغ من بیایند تا درست شبیه سوپرمن، مشکلشان را حل کنم. چون دیگر نیستم. انگار از اول نبودم. من بلعیده شدم.
ظهر است، مادرم فکر نهار است. بیآنکه مرا یادش باشد، فسنجان ترشی درست میکند. ولی من نیستم که از اتاق بیرون بیایم و از مستی خودم به خاطر بوی فسنجان برایش بگویم. من از یاد رفتهام. غروب پنجشنبهها که از همیشه خوشحالتر بودهام از راه میرسد. کسی قرار نیست غذا از بیرون سفارش دهد، چون همه آن چیزی که من بودم انگار وجود نداشته است.
ساعت پنج بعد از ظهر، زنگ در ساکت است. کسی قرار نیست در بزند. زنگ سکوت کرده است. من از سر کار برنگشتم چون من را حفره بلعیده است. کیفم کنار میز، زیر صندلی، با زیپهای نیمه بازش، یک ظرف غذا را حمل میکند. کیف یادش نیست که با من به سر کار میرفت. دسته کیف، بدون چین و چروک است. من در حفره حل شدهام.
یک استکان چای اضافه سر میز است. همه آن را میبینند. چیزی نمیگویند. یادشان رفته روی صندلی چهارم میز آشپزخانه چه کسی مینشست. چای سرد میشود. سرد تر از حفره. یک شکلات تلخ اضافی روی میز باقی مانده، کسی به آن دست نمیزند. نمیدانند چرا. انگار منتظر کسی هستند که از آن اتاق بیاید. ولی به زبان نمیآورند. اینجا کسی بوده که دیگر نیست. او را حفره بلعیده است.
شب که میشود یک دست رخت خواب، یک شارژر، دو کنسول بازی و یک صندلی اضافه میآید. تمامش همینجاست. در اتاق من. کنار پنچره. کنار تخت. یک مسواک سبز اضافی در لیوان داخل یخچال است. مسواک چه کسی سبز بود؟ کسی نمیداند. کسی یادش نمیآید اینها برای چه کسی بوده است. ولی مسواک سبز آنجاست. من از ذهن همه پاک شدم. از این پهلو به آن پهلو میشوند که خوابشان ببرد. نگاهشان میکنم. همه چیز همان است. سو سوی چراغی از اتاق من به بیرون منعکس میشود. ولی من را حفره بلعیده است.
گوشیاش را به دستش میگیرد. امشب یک چت اضافیست. من از یاد او رفتهام. شجریان را پلی میکند، کسی عاشق شجریان بود، کسی عاشق شجریان است، میخواهد برای کسی بفرستد. ولی من را حفره بلعیده است. از این پهلو به آن پهلو میداند که دلش برای کسی تنگ شده است. برای یاری خیالی، برای یاری که نیست. من را حفره بلعیده است.
صبح همه چیز زیباست ولی انگاری کسی این وسط نیست.
انگار کسی را حفره بلعیده است.
ساچ / 22 اردیبهشت 1404
