بعد از آنکه از تنم عبور کردم
تو در وادی ناشناختهای ظهور کردی.
آنجا که وطن به مثابه تن،
سلول به سلول مرا به نبرد وامیداشت،
تو صلحی بودی
پس از قرنها جنگ.
از اینکه دوستت داشتم،
از اینکه میان اردیبهشت برف میبارید،
از اینکه تیر میخوردم و زنده میماندم،
از اینکه بیدهان تو را میبوسیدم،
از هیچ و بدفرجامی،
به اعماق تو رسیدم.
تو خلق میشدی و
من در تصور تو،
بارها رمانهایی بیسرانجام میسرودم.
چند شب قبل از سی و دو سالگی،
از بام خیالاتم پریدم.
امید دارم،
نجاتم دهی.
آرزو دارم نجاتم دهی.