ویرگول
ورودثبت نام
سالار چایچی
سالار چایچیدر بلاگ شخصی‌ام منتظرتون هستم. https://salinus.ir
سالار چایچی
سالار چایچی
خواندن ۶ دقیقه·۱۳ روز پیش

هواپونوپونو، زرد آمونیاکی و شکست

چند روزی‌ست فن کیس کامپیوترم به‌صدا افتاده است. همه چیز این زندگی دارد به سر و صدا می‌افتد. شبی نیست که این کتابخانه از هزارجایش صدا درنیاید. جنی، روحی چیزی داخل ام‌دی‌اف‌های این کتابخانه گیر کرده است. خیلی دستم به نوشتن از تو هم نمی‌رود. می‌خواستم این صداها را هم گردن تو بیندازم. که نیستی. طبق معمول نیستی. سی سال بیشتر شده که نیستی. اگر بگم خسته‌ و درمانده شدم که تکرار مکررات است. این بار می‌خواهم کمی از رویاها بگویم. رویاهایی که هرگز صادقه نمی‌شوند. مثل کله کچل من که قرار نیست هیچوقت تار مویی به خودش ببیند، در عمر کوتاه و در نظر عده‌ای دیگر بلند ما، این رویاها هم همیشه در حد همان رویا باقی می‌مانند. اگر اتفاق بیفتند، زندگی که می‌گویند سخت و پر از تنهایی‌ست، لزوما اتفاق نمی‌افتد.

برای سال‌ها قبل از اینکه خوابم ببرد، دوستت دارمی زیر لب زمزمه می‌کردم. بله. درست شبیه مجنون‌های کارت قرمزی. البته در بخش‌های دیگر زندگی هم کم و بیش این جنون وجود داشت. مثل کسی که در دورترین نقطه تهران بود، محل کارش زیر پونز نقشه انتهای افسریه بود و ساعت‌ها هر روز در راه می‌ماند. صاحب‌کارش حقوق کافی نمی‌داد. این دوستت‌دارم گفتن ادامه داشت بی‌آنکه دلیل یا منشئش را بدانم. تا اینکه کتاب مزخرفی به نام هواپونوپونو را خواندم. آن هم در نه خانه یا جای دیگر. در اتوبوس BRT یا متروی متعفن تهران با آدم‌های همیشه عبوسی که انسانیتشان کاملا ته‌کشیده و احتمال زیاد با هم دشمنی خونی دارند.

این کتاب کاملا زرد بود. نه زرد لیمویی یا موزی، بلکه زرد آمونیاکی با همان بو و اسانس. کل هدف این کتاب که مثلا از آموزه‌های عرفانی فلان جای دنیا نشئت می‌گرفت این بود که شما باید روزانه دائما ۴ جمله را تکرار کنید: متاسفم، مرا ببخش، متشکرم و دوستت دارم. اتوبوس‌های BRT از ماشین لباسشویی ما هم بیشتر می‌لرزد. عملا هیچ سیستم تعلیقی ندارد و همه چاله‌های علم و صنعت تا افسریه را با تمام سلول‌هاست حس می‌کنی. در این وضعیت این کتاب را می‌خواندم. آخرین ردیف صندلی‌ها، گوشه، چسبیده به پنجره. همان‌جایی که قرار نیست جایت را به پیرمردی که با پررویی تمام انتظار دارد صندلی‌ات را به او بدهی.

این هواپونوپونو اگرچه کاملا احمقانه است و یکی دو سال بعد کتاب را دور انداختم اما لزوما گفتن این چهار جمله خیلی هم بد نبود. جملات بدی نیستند. من که هیچوقت تکرار نکردم. اما انگار کمی هم در ذات ما ایرانی‌ها حداقل از قدیم جای دارد. هر کاری که می‌خواهیم بکنیم ببخشید را حتما در بین یا قبل و بعدش بارها می‌گوییم. بقیه را نمی‌دانم. اما دوستت دارم برای من جمله همیشه زیبایی بود. شب‌ها وقتی خرناس بقیه اعضای خانواده، خانه را پر کرده و صدای تنها ساعت سالم خانه هم از دور شنیده می‌شود، این دوستت دارم را جوری که انعکاس آن در جانم بپیچد همیشه تکرار می‌کردم.

البته کاملا بدون صاحب. چند سالی که گذشت و چشم و گوش من چشم‌وگوش‌بسته کمی باز شد، فهمیدم دوستت دارم جمله‌ای‌ست که اولا نباید خیلی زود به زبان بیاوری و دوما به هر کسی هم نباید بگویی. بدتر شد وقتی فهمیدم کلا بروز احساسات از سمت مرد، در چشمان زن‌ها، مردانگی مرد را از بین می‌برد. یعنی منی که از ۱۷ - ۱۸ سال پیش دائما در حال نوشتن و دوستت دارم گفتن (حداقل در نوشته‌ها) هستم، باید همه را جمع کنم و بگذارم انباری.

اگرچه جریانی که در جهان راه افتاد و مردان را به بروز احساسات بیشتر سوق می‌داد اما در نهایت بدبوی‌ها - Bad Boys - برنده اکثر بازی‌ها می‌شوند. بدبوی‌ها بی‌احساس، ریاکار در بروز احساسات، اهل بی‌محلی شدید و عموما دختربازند. بیشتر در طول زندگی‌شان سک*س می‌کنند و خوشتیپ‌تر هم هستند. اینکه آیا عمیقا هم در زندگی خوشحال و راضی هستند را نمی‌دانم. احتمالا باشند. وگرنه مثل دیوانه‌ها هواپونوپونو-وار شب‌ها در اتاقی مرطوب که بوی کاغذ کتاب‌ها همه جا را گرفته، زیر لب به آدمی که سال‌های سال است وجود ندارد دوستت دارم می‌گفتند.

برای من حداقل این موضوع حل شده است و خیلی اهمیتی ندارد. چون من حداقل دیگر جان انجام خیلی از کارهای فیزیکی که در پاراگراف قبلی به آن اشاره کردم را ندارم! اصلا بدبودی‌بودن از همان ابتدا در خون من نبود. همانجا که در مهمانی‌های خانوادگی مجبورم می‌کردند کارنامه‌ام که تمام نمراتش ۲۰ بود و تا دیپلم هم کم و بیش ۲۰ ماند را بیاورم و به مادر و پدر بزرگ و خاله و عمو و بقیه نشان دهم. بدبوی‌ها تک‌ماده‌کن‌های شهریورند. همان‌ها که جمع کسرها را ترم هفتم دانشگاه یاد می‌گیرند، بعد از اینکه ۱۲ - ۱۳ بار دوست‌دختر عوض کردند.

همه این‌ها را گفتم که بگویم اساس زندگی من و من‌هایی معمولی - کاملا معمولی - مثل من، در گیر و دار مجموعه‌ای از شکست‌ها رقم می‌خورد. در جلد اول مجموعه کتاب‌های ستایش باخت از نشر اطراف که عنوان باخت به بدن دارد، از شکست‌هایی که انسان‌ها از دست و پا چلفتی‌بودن می‌خورند گفته است. البته نه به معنای کودن بودن، بلکه به معنای چیزی که بدن آن چیزی که بقیه می‌خواهند را ندارد و شکست می‌خورد اما افکار متعالی‌ای که می‌توانند پشت این بدن شکست‌خورده متبلور شوند، همه این شکست را به نوعی جبران می‌کنند.

وقتی یکی از بدبوی‌ها یک روزی در یکی از روزهای سوم دبیرستان آمد کنارم روی نیمکت نشست و شروع کرد به اشک ریختن. گفتم چت شده است؟ جواب داد که با دوست‌دخترم خوابیده‌ام و الان می‌ترسم حامله شده باشد. شرح ماوقع داد و گفت به‌نظرت ممکن است؟ انگار من دکترم یا هر روز دارم این کار را انجام می‌دهم. یادم نیست چه چیزی گفتم اما ظاهرا حامله نشده بود. یکی از کوتاه‌ترین آدم‌های مدرسه بود و خواهرش را هم همه مدرسه می‌شناختند.

خوش‌بینانه‌ترین موقعیت برای من این است که دختری هم‌لیگ خودم پیدا کنم. اما مشکل بزرگ اینجاست که این دختر اگر مثل من باشد که در هیچ‌جا نیست. نه اینکه وجود نداشته باشد، اینکه حضورش با حضور من همزمان شود تقریبا غیرممکن است. من سالی یک یا دو بار در تهران بیرون می‌روم. مگر اینکه یزد یا رشت پای من را به رستوران و کافه‌های بیشتری باز کنند اما در تهران من از مسافرترین آدم‌ها هم مسافرترم. بله می‌دانم، این چیزها تقدیر است و فلان و بیسار و خودش می‌آید و فلان و فلان و فلان...

به نقطه‌ای هم رسیدم که همه این ماجراها دیگر به تنهایی بیشتری منجر نمی‌شود. یا به ناراحتی بیشتر. اینجا قله همه این‌هاست. خیلی منتظر کسی هم نیستم. یعنی انتظاردانم پر شده است. حتی از اینکه بگویم این نیز می‌گذرد هم پر شده‌ام. همه چیز در خرتناق خودش قرار دارد و این روزها، من را کتاب‌‌خواندن‌تر از همیشه کرده است. کتاب باعث می‌شود این چیزی که نمی‌دانم چیست - ذهن،‌ عقل، تصور، آگاهی و... - که از هر چیزی از آن دختری که نیامده پر شده است را منبسط می‌کند، به آن زمین‌های بیشتری می‌دهد و اجازه می‌دهد سرزمین‌های دست‌نیافتنی همه این سال‌ها و احوالات را کشف کنم.

حتی خسته هم نیستم. خوبم. ادامه می‌دهم حتی برای رسیدن به شکست‌های بیشتر.

شکستکتابزندگیرابطهعشق
۰
۰
سالار چایچی
سالار چایچی
در بلاگ شخصی‌ام منتظرتون هستم. https://salinus.ir
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید