یک - با اینکه چیزی برای نوشتن ندارم اما گاه و بیگاه تب جدیدترین نوشتههای ویرگول را باز میکنم. از حجم مزخرفات تجاری و بیزینسی که روزانه میبینم که منتشر میشود سردرد میگیرم. یکی چرتوپرتهایش را از هوش مصنوعی احتمالا رایگانی که داشته کپی پیست کرده و دیگری متنی هزاران خطی از یک مانیفست متوهمانه که معلوم نیست از کدام سند ازقبلنوشته کپی شده را به اشتراک میگذارد. وقتی ماهها جان یک پلتفرم با محدودیتهای ابلهانه گرفته میشود، به اینجا میرسیم که شور نصفه و نیمهای که در آن جریان داشت را عدهای ربات کپیپیستکن میگیرند.
دو - هر چقدر بیشتر میخوانم و به جای نوشتن و گفتن، بیشتر مشاهده میکنم، بیشتر میفهمم که خیلی چیز زیادی نمیدانم. همین ندانستنها باعث میشود که بیشتر دنبال این باشم که چیزی بخوانم و چیزی یاد بگیرم. هرزگاهی میبینم آدمها در بیست و چند سالگیشان مطالبی بلندبالا با پاراگرافهای قطور همراه با همه اعراب کلمات پیرامون چیزهایی مثل فلسفه، عشق و... نوشتهاند که برق از سر من میپراند. البته نه از کیفیت خوب یا بد آن مطلب، بلکه به این خاطر آدم ایرانی فکر میکند چون در سختی زاده شده و بزرگ شده و همه چیز برایش سخت بوده حتی یک زندگی عادی، همه این شرایط و فشارها او را داناتر و آگاهتر کرده است. انسانها بهخصوص انسان ایرانی که در ایدئالترین حالت حتی یک شهروند درجه یک هم محسوب نمیشود، کربن نیست که با فشار زیاد الماس شود. البته اینکه کسی بتواند در این شورهزار خودش را سبز نگه دارد، آفرین دارد. اما اگر اینگونه بود که این سرزمین این همه خالی از آگاهی و علم نمیشد. برای من دانستن بیشتر همیشه مساوی با کمتر گفتن و کمتر نوشتن بوده است.
سه - پذیرفتن تجرد قطعی در جهانی که تقریبا هیچ چیز قابل پیشبینی نیست کار عاقلانهای محسوب نمیشود. یعنی خود عبارت تجرد قطعی، عبارت اشتباهی میشود. اینکه این تجرد از سر یک اتفاق یا سلسلهای از اتفاقها در روزی در جایی ناگهان قطعیت خودش را از دست بدهد، خیلی دور از ذهن نیست. اما من حداقل آن را این روزها قاب کردهام و افتادهوار آن را پذیرفتهام. اگرچه بسیاری از زنجیرهای این قطعیت لزوما در دست من نبوده و نیست اما بریدن این زنجیرها که اصلا دست من نیست! چون تقریبا همه چیز به پول ختم میشود. در این سالها هر چقدر سعی کردم با این کلیشه درون و بیرون خودم بجنگم که نه! پول همه چیز نیست! موفق نشدم. هر بار انکارش کردم، گندش از جای دیگری بالا آمد.
چهار - از سایت فروشگاهیام که چند روزی میشود رسما فعال شده است، ۴ سفارش جدید گرفتهام. اگر تجربهاش را داشته باشید احتمالا میدانید که سایتها وقتی به فروش میافتند شبیه به بچه آدم میشوند. دلت میخواهد دائما حواست به آن باشد، ارتقایش بدهی و برایش بهترین امکانات را فراهم کنی. هدفم را برای تیر و مرداد ۱۰۰ سفارش در ماه انتخاب کردم.

پنج - از دی ماه خونبار سال قبل که تقریبا درآمدی نداشتم، بیشتر پولی که به سختی درآوردم را خرج خریدن کتاب کردم. کتابهایی که بیشتر حول توسعه فردی و روانشناسی بود. پدرم که هیچوقت من و شغل و تخصصم را به رسمیت نشناخته یک روز میان اندرزهای بیفایده همیشگیاش گفت اگر درآمدت زیاد شد به جای هپلیهپو خریدن، برو وام مسکن بگیر و... . پدر من در عمرش یک جلد کتاب دستش نگرفته، بیشتر رفتارهایش آزاردهنده است و کتابها را هپلیهپو (چیزی بیاهمیت) میداند. میدانم که خودم خیلی جاها و روزها تنبلی کردم اما اگر پدری داشتم که من را به اندازه میشناخت و موجودیت من را به رسمیت میشناخت، امروز حالم خیلی بهتر بود. این بزرگترین حسرت من میان هزاران حسرت دیگر است. در راویکست (با عنوان پدرم فرانکنشتاین است) مطلبی در این باره نوشتم. وقتی همه کمبودهای وجودیات را میخواهی به واسطه کتابها درمان و جبران کنی - کمبودهایی که والدین نابخردت مسببش بودهاند - اما خود مسببین آن را هپلیهپو میخوانند، زندگی دیگر شبیه همان زندگی نخنمایی که قبل از آن جریان داشت هم نمیشود.

شش - اشغال فکری یا همان نشخوار فکریام این روزها کمتر از قبل شده است. دورهای در مکتبخونه به نام «آموزش رهایی از افکار مزاحم» از خشایار نعماویزاده (کارشناس ارشد روانشناسی) را دیدم و آن را با جانم درک کردم. اگرچه هنوز میانه راه قرار دارم اما سعی کردهام که این نشخوار بیفایده را کم و کمتر کنم.
هفت - البته همه این نشخوار فکری هم آزاردهنده نبود. وقتی مهتاب را تصور میکنم، مهتاب که از پوستهاش یعنی آلما در عین نزدیکی حتی دورتر بهنظر میرسد، غم و خوشحالی را همزمان در من پدید میآورد. اما از نظر منطقی این فکرها فایدهای ندارند و همین است که باعث شده بتوانم آنها را کمتر کنم. مهتاب، نمیداند من به این شکل وجود دارم. از مهتاب در بلاگ شخصیام سالینوس دات آی آر بیشتر نوشتم.
هشت - سال ۱۳۹۱ از تنها دختر کلاسمان جزوه ریاضی ۱ را گرفتم که کپی کنم و برایش برگردانم. پاییز ارومیه سردتر از آنچیزی است که تصور میکنید. و دانشگاه ارومیه در ساعات تاریکی ۵ و ۶ غروب تاریکتر از خیلی جاهای دیگه است. ذهن سالار ۱۸ ساله اگرچه با گرفتن آن جزوه، کم و بیش چیزهای دیگری را هم دنبال میکرد اما قصدم خیلی چیزی بیشتر از آن جزوه نبود. فردا که در خوابگاه با دوستانم روبرو شدم، همگی میگفتند شایعه شده است که فلانی از تو باردار شده است! اینکه چه کسی در آن ساعت از روز ما را دیده بود بماند، اینکه چگونه همه چیز اینقدر دهان به دهان بیخ پیدا کرده بود برایم هنوز عجیب است! آن درس را ۶.۷۵ شدم و برای اولین بار طعم افتادن را چشیدم.
نه - ویدئو و عکسهای زیادی از کافهها و رستورانهای قشنگ و دلباز در تهران را در اینستاگرام ذخیره کردهام. ذخیره میکنم تا اگر روزی کسی پیدا شد، چند گزینه داشته باشم که او را به آنجا دعوت کنم. اینکه در شهر خودت از مسافرترین آدمها مسافرتر باشی، واقعا ناامیدکننده است.

ده - جا برای نالهکردن و شکایت بسیار است. در ایران البته کم و بیش همیشه همینطور بوده است. اما حداقل در یکی دو سال اخیر سعی کردم میزان ناله را به حداقل برسانم و بیشتر تلاش کنم تا بحرانها و سدها و موانع را کمتر کنم. اگرچه برای هر کسی که از شرایط ناله میکند احترام قائلم اما معمولا چیزی را حل نمیکند و آدم را با کسانی آشنا میکنند که همه چیزشان از جمله رفتارشان با تو از سر دلسوزی میشود. با این حال این ادامهدادن و تلاشکردن لزوما به حل مسئله و موفقیت نمیرسد. اما از بیحرکت ماندن در جریان عمومی زندگی، ارزشمندتر است.
یازده - صفحهای در اینستاگرام هست به نام Hamneshinz جایی که رویدادهایی را برای آدمها برگزار میکند تا بتوانی با غریبهها و آدمهای رندوم بازی کنی، آشنا شوی و گپ بزنی. یکبار چیزی شبیه به همین را به شکل تور یک روزه به آبشار رندان تجربه کردم. هنوز آثار آن پس از چند سال در من باقی مانده! ۱۷ - ۱۸ نفر آدم (دختر و پسر) برونگرای شلوغ که عاشق رقص و شوخیهای دستی بودند در کنار منی که به زعم خودم قرار بود تور یک روزهای را در جوار یک منبع آرامش طبیعی در سکون و سکوت بگذارنم، به شلم شوربایی ۱۴ - ۱۵ ساعته، شلوغ، گرم با رقص و حرفها و بازیهایی گذشت که برای من معنای خیلی خاصی نداشت. شاید تقصیر خودم هم بود که دید درستی نسبت به این تورها نداشتم. با این حال آدمهای جالب و دوستداشتنیای بودند. جاهایی مثل همنشینز خروج از مرز امن زندگی را مساوی با این میدانند که یک انسان درونگرا که از قضا اصلا ضداجتماع و منزوی نیست را داخل استخر دو متری برونگرایی و داد و بیدادهای عدهای انسانی که رفتار متفاوتی دارند بیندازند. اگرچه کارشان قابل تحسین است اما اینکه چگونه آدمها را کنار هم میگذارند و اجازه تجربه طبیعی را میدهند و چه مرزهایی را رعایت میکنند موضوعاتی است که من خیلی از آن خبر ندارم. اگر جراتم را جمع کردم و توانستم در یک یا چند رویداد این همنشینز شرکت کنم، بعدا بیشتر مینویسم.

دوازده - شاید اولین باری است که تقریبا دلم برای چیزی در گذشته تنگ نشده است. نگاهم بیشتر از قبل روی خودم، الان و اکنونی است زندگی میکنم. حتی خیلی آینده را هم جدی نمیگیرم. نه اینکه به کلیشه در لحظه زندگی کردن دائما چنگ بزنم اما سعی میکنم کمتر از آن خارج شوم. یکی از سایدافکتهای کاهش نشخوار فکری همین بوده که تقریبا گذشته را رها کردهام.
سیزده - آن هپلیهپوها که بالاتر به آن اشاره کردم، آن کتابها، مهمترین سرگرمی این روزهای من هستند. کنسولهای بازیام را ماههاست روشن نکردم و کم کم به یک سالگی مسافرتنرفتن هم دارم میرسم. اینکه ناگهان مرداد - چله تابستان - به یزد بروم تا زیر آفتابش بسوزم و زندگی کنم، خیلی دور از نظر نیست :)
چهارده - به طور کلی خیلی آدم امیدواری نیستم. اما از ناامیدی هم کمتر مینویسم و میگویم. و این روزها یک ماه بعد از تولد سی و دو سالگی، به آینده نگاه بهتری دارم. همچنان همان روزنه روشن در انتهای تونل اما محسوستر و قابل لمستر.
پانزده - یکی دو هندوانه بیشتر از ظرفیتم برداشتهام. از شغل گرفته تا درس و علائق شخصی. اینکه مجبور میشوم یک یا چند از این هندوانهها را زمین بگذارم را نمیدانم اما سعی دارم همه آنها را حتی با همه دردی که در استخوانهایم حس میکنم نگه دارم و زمین نگذارم.
شانزده - آیدی تلگرام من را داشته باشید. iamsalar@ به خیلی از همین مزخرفات و دیگر چیزها را میتوانیم آنجا پر و بال بیشتری دهیم. شاید خودم باید همنشینز اختصاصی خودم را راه بیندازم :)

هفده - بیست و چند روز از آخرین باری که دوباره خداحافظی کردم میگذرد. گفتم با بوی نارنگی برمیگردم اما با برنامه خاموشی و قطعی آب برگشتم. بوی عرق و لباسهای نشسته و تسکهایی که ددلاینشان عقب افتاده بیشتر میآید تا بوی نارنگی اما زندگی در هر صورت در جریان است. کاری از دست ما برنمیآید.
باور کن تو را دوست دارم،
صدای مرا نقاشی کن.
دلتنگ توام،
اندوه مرا نقاشی کن.
به تو میاندیشم،
در غم دیگران،
پندار مرا نقاشی کن.
گفتی در خلأیی که هوا نیست،
نه من تو را میخوانم
نه تو مرا میشنوی.
برایم چراغی بیاور،
بینور چگونه نقاشی کنم…
(محمد ابراهیم جعفری)
ساچ / ۵ تیر ۱۴۰۵