" - چند دقیقه اینجا بنشین و به من تکیه بده
- کارم از تکیه گذشته،
دلم میخواهد توی بغلت بمیرم..."

دوستی داشتم که غم را خوب میشناخت. خیلی سال پیش بود. یادم هست آن سالها هم اندوه سنگینی داشتیم؛ البته نه به سنگینی این روزها، اما برای غمِ آن موقع هم ارزش قائلم.
غمِ سالهای خوشی بود. یعنی درست در سالهای شیطنتِ همسنوسالهایمان، ما احساسات کاملاً متفاوتی را تجربه میکردیم. برای بعضیها چارهای جز سرخوشی نبود و ما با چیزهای بزرگی میجنگیدیم؛ چیزهایی که شاید ارزشش را داشت.
بههرحال، این دوستِ ما که غم را خوب میشناخت و در مهرورزی هم بیمثل و مانند بود، ردیف آخر کلاس مینشست، غرق جهان خودش بود و اصلاً اهل جلب توجه و سروصدا نبود، یکبار کاملاً اتفاقی سر راه مسیر زندگی ما قرار گرفت.
اتفاقی درخور توجه! چون معلم تصمیم گرفت منِ ردیفاولی را بیندازد تهِ چاه تا بفهمم شایسته مقام و منزلت ردیف اول نیستم. البته محاسباتش اشتباه از آب درآمد و آن تنبیه تبدیل به آرزو شد.
من و این دوست جدید زیاد حرف نمیزدیم. یادم هست اصلاً تلاشی نمیکردیم از تهوتوی زندگی هم سردربیاوریم. چهبسا اگر یک روز یکی از ما قاتل از آب درمیآمد، آن یکی اصلاً خبر نداشت.
یادم نیست چه شد که یک لایه از پیاز زندگیمان برای هم باز شد. با شک و چشمان گرد شده به هم زل زده بودیم و هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم. پس من تصمیم گرفتم سرم را روی شانهاش بگذارم.
باور کنید تا سالها مثل و مانندی برای آن لحظه نداشتم. در آن لحظه تمام فکرهای بدم مثل مایعی روان روی شانهاش جاری شده بود. سبک بودم و رها. قایق کاغذی روی موجهای آرام دریا.
تا سالها فکر میکردم اگر فقط یک دقیقه دیگر بتوانم آن تکیه را تجربه کنم، دوباره زندهام. اما امان از حالا. حالا فکر میکنم «تکیه» برای زمانه ما کافی نیست.
این نوشته ناتمام میماند. پایانبندی خوبی برایش ندارم و ناقص رهایش میکنم.
طفلی کلمههای بیتکیه… میگذارم همینطور هاجوواج به هم نگاه کنند. از اول هم قرار نبود اینجا باشند. این روزها هیچ حرفی را جز اعتراض قبول ندارم.
پس یک بار دیگر توجهتان را جلب میکنم به کلمههایی از یک نویسنده واقعی:
"چند دقیقه اینجا بنشین و به من تکیه بده
کارم از تکیه گذشته
دلم میخواهد توی بغلت بمیرم..."