
بخش اول را از اینجا مطالعه کنید.
مایک به سرعت وسایلش را داخل کوله پشتی می گذارد و تا جایی که می تواند سعی می کند خودش را به زمین میخکوب کند تا کمتر تکان بخورد. او با تمام توان و به سختی خودش را در طوفان ثابت نگه می دارد.

بعد از اینکه طوفان تمام می شود، او جسد تامی را می بیند که باد او را نزدیک پای او آورده، با ناراحتی سعی می کند باتری جدیدی از جیب او بردارد که متوجه می شود کوله پشتی کمی آنطرف تر پرت شده است!

شرایط مایک مرا یاد زمان هایی می اندازد که سعی کردم برای مشکلی راه چاره ای پیدا کنم اما بعد متوجه می شدم اتفاق دیگری افتاده و چیزی که قرار بوده مساله مرا حل کند دیگر نتیجه ای برایم ندارد چون موضوع تبدیل به مشکل جدیدی شده است و دوباره باید فکر می کردم و برای مساله جدید چاره تازه ای پیدا می کردم.
کمی بعد ذخیره آب آشامیدنی مایک به پایان می رسد و او می گوید: « این آخرین جایی است که تو ایستاده ای و با شلیک کردن چند تیر در بیابان فریاد می زند: کمک، کمک.»

مایک می خواهد به زندگی خود پایان دهد اما نمی تواند و در همان لحظه مردی صحرانشین را می بیند که با حرکت هایی زیگزاگی به سمت او می آید. مایک با دست و پاچگی برای او تعریف می کند که آب ندارد و رادیو در کوله پشتی است. اما مرد صحرانشین با بی تفاوتی خاصی به او می گوید باید قدم بعدی را خودت برداری!
مایک فریاد می زند«:دوستش تامی با همین قدم ها روی مین رفت و او نمی تواند قدم بردارد چون ممکن است مین عمل کند.»
مرد صحرانشین دوباره می گوید:« تو باید قدم بعدیتو برداری.»

دقت کرده اید گاهی آنقدر به مشکلی که برایتان پیش آمده چسبیده اید که نمی توانید چیزی غیر از آن و تنها راهی که به ذهن تان می رسد را ببینید؟ مثلا اگر برای همان مشکل دوستی به شما پیشنهاد یا راهنمایی بدهد که با آنچه شما در آن موقع فکر می کردید فرق داشته باشد به شدت عصبانی می شوید و دوست تان را به نفهمیدن قضیه متهم می کنید.
1- اطلاعات خیلی کم یا خیلی زیاد
اطلاعات کافی درباره گزینه های پیش رویمان نداریم و داده های ناقص و ناکافی به نتیجهگیری اشتباه منجر میشوند.
اطلاعات بیش از حد داریم. وقتی داده ها زیاد باشند نه تنها نمی توانیم تصمیم بگیریم بلکه بیشتر دچار سردرگمی و تناقض می شویم.
🔴مایک نمی داند کجاست و فقط می داند باید باتری رادیو را عوض کند.
2- محدودیت زمانی
تصمیمات بد و اشتباه ریشه در استرس دارند. استرس فقط می خواهد با شتاب ما را از مخمصه نجات دهد. وقتی محدودیت زمانی داریم استرس سر و کله اش پیدا می شود و تصمیم گیری را مختل می کند.
🔴مایک می داند نمی تواند 52 ساعتی که گروهبان گفته دوام بیاورد پس دچار استرس می شود.
3- اصرار به حفظ موقعیت موجود
تصمیم با تغییر همراه است. خیلیوقت ها به تغییر روی خوش نشان نمیدهیم چون ماندن در شرایط موجود ساده تر از انجام دادن یک کار جدید است.
🔴مایک مطمئن است نمی تواند پایش را تکان دهد پس ترجیح می دهد شرایط فعلی را همان طور که هست حفظ کند.
4- خطاهای شناختی (سوگیری)
سوگیری تایید: وقتی دربارۀ موضوعی فقط به اطلاعاتی توجه میکنیم که نظر ما را تأیید میکنند و آن دادههایی را که با باور ما مغایرت دارند نادیده میگیریم یا کم اهمیت جلوه میدهیم.
سوگیری اثر لنگر: از فریبکاریهای ذهن است که میگوید اطلاعات اولیه، درستترین اطلاعات موجود است. وقتی در دادههای اولیه گیر میکنیم و همهچیز را از همان زاویه می بینیم.
سوگیری اثرهاله ای: معمولا باعث دردسر میشود، چون به نظرها و ایده های خاصی به دلایلی که برای خودمان مهم است اهمیت بیشتری می دهیم.
به نظر شما مایک کدام خطای شناختی را مرتکب شده است؟
کمی بعد دختر کوچکی قمقمه پرآبی برای مایک می آورد و هرچه مایک خواهش می کند او هم مثل پدرش توجهی به کوله پشتی نمی کند. مایک مستاصل شده و درک نمی کند چرا آنها حرفش را نمی فهمند.

شب اول فرا می رسد، مایک آتشی روشن می کند و به آخرین پیام همسرش گوش می دهد و اشک می ریزد. او صدای گرگ ها را می شنود و چند تیر بی هدف شلیک می کند.

مین اول در خیال مایک : او در کودکی از پدرش سیلی می خورد و از ترس واکنشی نشان نمی دهد.
مرد صحرانشین دوباره می آید و سوال هایی عمیق از مایک می پرسد:
- چرا رفتی رو مین؟
- داشتیم می رفتیم سمت روستا
- چرا روستا؟
- چون تو صحرا گم شدیم
- چرا گم شدی؟
- چون ماموریت داشتیم
- چه ماموریتی؟
- چون تو جنگ هستیم
- چرا تو توی جنگ هستی؟
- چون سربازم
- چرا سربازی؟
- چون دلیلی برای موندن نداشتم
- چرا دلیلی نداری؟
- سکوت
مرد صحرانشین رادیو را به مایک می دهد اما رادیو کار نمی کند. او از مایک می خواهد که مردی آزاد باشد، ادامه دهد و تسلیم نشود.

به نظر شما مرد صحرانشین زندگی هر کدام از ما چه کسی می تواند باشد، کمی فکر کنید و در زندگی تان آن فرد را پیدا کنید.
مایک دائماً در حال سناریوسازی است و بدترین حالت ممکن را تصور میکند؛ اما نکته اینجاست که این سناریوها نهتنها او را نجات نمی دهند، بلکه او را بهسمت فروپاشی ذهنی سوق میدهند. چرخهای که در بسیاری از اختلالات اضطرابی دیده میشود: ذهنی که قصد دارد فرد را نجات دهد اما در نهایت او را بیشتر گرفتار میکند.

روز بعد آغاز می شود و مایک آرام آرام به دلیل بی خوابی و شرایط ناگوار دچار توهم می شود.
مین دوم در خیال مایک: کجا بودی وقتی او مریض بود و به تو احتیاج داشت؟ خفه شو!
مایک در خیالش تامی را می بیند که برای استفاده از رادیو کمکش می کند، شب دوم آغاز می شود.
گاهی اصرار بر توقف روی مساله ای نتیجه نامناسبی به همراه دارد. حتی اگر ذهن تان اینگونه وانمود می کند که هیچ راهی وجود ندارد و شما را مجبور می کند به خود بقبولانید که انتخاب دیگری وجود ندارد باید بدانیم که حتما از زوایه دیگر می توان به همان مساله نگاه کرد.
باید با واقعیت به گونه ای که تا به حال به آن نگاه نکرده اید مواجه شوید، کاری که مایک هنوز در آن موفق نیست.

مین سوم در خیال مایک : او رفتار پدرش و سپس رفتار خشن خودش با جِنی همسرش را می بیند.
مایک تلاش می کند که مانور شومن را اجرا کند، چون گرگ ها به او نزدیک شده بودند.
او در تاریکی با مشکلات درونی اش تقلا می کند.
صبح روز سوم مایک متوجه می شود باز هم گروه نجات نمی تواند به سمت او حرکت کند.

او موفق می شود با جِنی حرف بزند و از او بابت رفتارش معذرت خواهی کند و اینکه باید به حرف او گوش می داد و به این منطقه نمی آمد. مایک می گوید: نمی دانم چرا دست به هر چیزی زدم خراب شد، برای همین به اینجا آمدم.
این جواب آخرین سوالی بود که مرد صحرانشین از او پرسید، خاطرتان هست یا نه؟
حواستان باشد بعضی اوقات ما برای فرار از پیشامدی که به دست خودمان ایجاد کردیم شرایط بدتری را رقم می زنیم.
شما چه نظری دارید؟
فرار کردن هیچ گاه پاسخ درستی نبوده است باید ماند و آرام آرام تغییر ایجاد کرد، حتی اگر سخت و طاقت فرسا باشد. باید روزی پایمان را از روی مین های ذهنی برداریم.

مایک تعادلش را از دست می دهد اما ناگهان مرد صحرانشین او را نگه می دارد. او تعریف می کند چگونه یک پایش و همچنین دختر کوچکش را به خاطر مین از دست داده است. (مایک در توهم خود آن دخترکوچک را دیده بود.) او از سرنوشت می گوید که چطور برایش در بیمارستان رقم خورده بود، همسرش را اولین بار آنجا می بیند، جایی که فکر می کرد دیگر زندگی اش تمام شده است.
مایک به حالتی نیمه هوشیار فرو می رود، فلشبکهایی از پدر سختگیر و خشن، رابطه پر از دعوای او با جِنی و مسائلی که مایک همیشه از آنها فرار کرده را واضح تر از قبل می بینیم. او بخاطر می آورد اولین مین را پدرش برای او کاشته بود. پدری بیمسئولیت که او و مادرش را دلیل بدبختی هایش می دانست و همیشه با رفتاری پرخاشگرانه آنها را آزار می داده است.

مینِ رابطه عاطفی با همسرش،
مینِ دعوا و نزاع با دوستان و همکارانش،
مینِ درگیری در کافه با غریبه ها و … تا می رسد به اولین مین.
معمولا ترجیح می دهیم همان جایی که هستیم بمانیم زیرا انتخاب کردن ما را در برابر پیامدهای احتمالی قرار می دهد.

اما حقیقت این است که کاری نکردن هم یک انتخاب است؛ انتخابی که در نهایت ما را به نتیجه ای نمی رساند. آزادی واقعی(همان که مرد صحرانشین بارها تکرار می کرد) تنها زمانی ممکن است که فرد بتواند با ترسهایش روبهرو شود و مسئولیت زندگی اش را بپذیرد.

مایک مانند خیلی از ما ترجیح می داد در برابر تمام مسائل زندگیش بیحرکت بماند. چرا؟

چون حرکت یعنی مواجهه با ناخودآگاه، چیزی که او از آن میترسید. مفهوم درماندگی آموخته شده که مارتین سلیگمن روانشناس آمریکایی آن را مطرح کرده می گوید:
اگر فرد بارها و بارها در شرایط سخت قرار بگیرد و شکست بخورد، در نهایت باور میکند که هیچ کنترلی بر زندگی اش ندارد.

یکی از مهمترین لحظات فیلم جایی است که مایک تصمیم میگیرد به جای فرار از گذشته، با آن روبهرو شود جایی که فرد سرکوبهای خود را به سطح آگاهی میآورد و آن ها را میپذیرد. مایک یک قدم به جلو بر می دارد و صدای انفجاری نمی آید، زیر پایش قوطی فلزی پر از سرباز اسباب بازی بود.


مکث آگاهانه، چیزی است که ما در این زیستن شتابزده، به شدت به آن نیاز داریم.
واکنش های سریع و اتوماتیک به شرایط و اتفاقات؛ واکنشی ناآگاهانه از سوی فعالیت تله ها، عقده ها و سایه های شخصیتی است. ما به رویدادهای امروزِ زندگیمان همان واکنشی را نشان می دهیم که در گذشته داشته ایم، به زبانی ساده تر: ما به ناشناخته های امروز بر اساس شناخته های دیروز عکس العمل نشان می دهیم.
مکث کردن در هنگام واکنش ها می تواند افقی از انتخاب های جدید را برایتان نمایان کند. امتحان کنید.
در اوج یکی از واکنش هایتان اندکی مکث کنید و از خودتان بپرسید:
آیا این یک مین است؟
آیا این مین به گذشته من تعلق دارد؟
آیا این من هستم که واکنش نشان می دهم یا گذشته من است که فرمان می دهد؟
آیا انتخاب دیگری دارم یا این تنها انتخاب است؟

اجازه دهید مسائل زندگی تان ته نشین شود و وقتی هیجان ها و بحران ها خوابید با تفکر و تجربه های جدید به سراغ آنها بروید. بحران ها بعد از طی دوران نهفتگی به فلسفه شخصی منحصر به فرد شما تبدیل می شوند.
فلسفه زندگی حاصل درک، خرد درونی و به کار بستن آن در تصمیم گیری ها و عملکردهای روزمره زندگی شماست.
پیشنهاد کتاب برای مطالعه:
مراقبت از روح نوشته تامس مور