ویرگول
ورودثبت نام
سارن
سارننوشتن بخشی از وجود من است...
سارن
سارن
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

متن داستانی کوتاه

چهلم مادر تموم شد.

من با مادرم زندگی میکردم

تمام این چهل روز خونه شلوغ بود

خواهر و برادر هایم همگی به اینجا اومده بودن

مادرم عمر با افتخاری داشت

همیشه از خودش میزد و به بچه ها میداد

همیشه بهترین ها برای من و خواهر برادرهایم بود

همیشه خوشمزه ترین غذا ها بر سر سفره ما بود

با فوت پدرم افسردگی به سراغش امد

ناراحت بود اما هیچگاه ندیدم که ناشکری زندگی اش را بکند

سال ها با یاد و خاطره های عباس جانش زندگی میکرد

پدرم را خوب به خاطر دارم

مردی نمونه و عاشق

اکثرا عصبی بود اما قلب مهربونی داشت

هرکاری برای بدست اوردن دل مادرم انجام میداد

اگر میوه میخرید اول میگفت اینا برای همسر جانه

اگر سفره پهن میکردیم صبر میکرد تا همسر جانش بیاد و بعد برنج رو میکشید

اولین لیوان دوغ سفره برای مادر ریخته میشد

اولین سلام صبح برای مادر بود

کارای کوچیکی بودن

اما عشق همین کار های کوچیکه

با هم زندگی شیرینی داشتن

با وجود همه بحث ها همیشه احترام همدیگه رو نگه‌میداشتن

دلم زندگی مشابه عباس و مریم رو میخواد

دلم خانه ای رو میخواد که کسی در آن منتظر من باشد همان گونه که مادرم انتظار پدرم رو میکشید

دلم زندگی ای میخواد که شیرینی اش مثل شیرینی گل هندوانه ای باشد که پدرم به مادرم میداد

الان خونه خیلی ساکته

دلم مادرم رو میخواد

دلم پدرم رو میخواد

دلم سفره گل گلی ناهار رو میخواد

دلم خانواده میخواد

نقطه امن میخواد

عشق میخواد

دلم زندگی میخواد

دلم زندگی میخواد

دلم زندگی میخواد

زندگیداستاندل نوشتهداستان کوتاه
۱۲
۲
سارن
سارن
نوشتن بخشی از وجود من است...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید