ویرگول
ورودثبت نام
محمدجواد
محمدجواد
محمدجواد
محمدجواد
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

یک داستان کوتاه تلخ

قباد یک راننده تریلی ساده بود. از همان ها که روزهای زیادی از عمرشان، زیر آفتاب تابستان و باران و برف پاییز و زمستان، داخل اتاقک تریلی‌شان می گذرد. از آن راننده های سیبیل کلفت که با شلوار کردی گشاد خود پشت فرمان احساس پادشاهی می کنند و همه را ریز می بینند.

قباد با تریلی خود که چهار سال پیش با کلی قرض و وام خریده بود و هنوز هم داشت قسط‌هایش را می داد، بیشتر جاده‌های ترانزیتی ایران و حتی عراق و آذربایجان را زیر چرخ گذاشته بود.

همه دلخوشی قباد از زندگی، آوین چهار ساله‌اش بود. عکس آوین را چاپ کرده بود و چسبانده بود روی داشبورد تریلی و هر وقت که دلتنگ می شد کافی بود چشم بگرداند تا دخترکش را ببیند و لحظه‌ای را تصور کند که وقتی پس از ده پانزده روز رانندگی به خانه برگشته، دخترش در آغوش بزرگش می پرد و دستان ظریف و کوچکش را دور گردن قباد حلقه می کند. اصلاً تنها چیزی که باعث می‌شد قباد رانندگی های ده پانزده روزه را تحمل کند، اشتیاق آن لحظه بود که ضربان قلب دخترکش را روی سینه اش احساس می کرد.

أما آن روز

آن روز بعد از ظهر قباد رفته بود از سوپر مارکت سر کوچه خرید کند. وقتی از مغازه خارج شد، وسط کوچه ناگهان حس کرد کوچه دارد دور سرش می چرخد. سرپا تلو تلو میخورد. به زمین نشست تا سرگیجه اش رفع شود؛ اما این سرگیجه نبود. صدای شکستن دیوار ها و ستون های ساختمان های همسایه هایش به گوش میرسید.

۱۲ ثانیه لرزش کافی بود. همه جا را گرد و غبار گرفته بود و صدای جیغ و فریاد به گوش میرسید. دیوارهایی که قرار بود سرپناه مردم شهر باشند یا در همان چند ثانیه خراب شده بودند یا هنوز در حال سقوط بر روی سر ساکنانشان بودند.

۲-۳ دقیقه طول کشید تا قباد به خود بیاید. خانه خودش... نفهمید چطور خود را به خانه رساند. یعنی جایی که تا چند دقیقه پیش خانه بود. تماماً ویران شده بود و چیزی از خانه نمانده بود. یاد همسرش افتاد. باید هرچه سریعتر نجاتش می داد. ناگهان به خاطر آورد همسرش را یک سال پیش در اثر سرطان از دست داده.

آوین تنها دارایی زندگی‌اش، یادش آمد داخل خانه بود. نقشه‌ی خانه را در ذهنش مجسم کرد. آوین تا ۲۰ دقیقه پیش داشت داخل اتاق انتهایی خانه با عروسک‌هایش بازی می‌کرد.

خود را رساند به ویرانه‌‌ی اتاق. با دست‌هایش شروع کرد به کنار زدن تکه‌های آجر و سیمان. سر انگشتان ضخیمش خون افتاده بودند، اما بغضی که حالا تبدیل به هق هق و فریاد شده بود، به خاطر سوزش دستانش نبود. همه‌ی زندگی‌اش زیر این پاره آجرها بود.

آجرها را کنار که زد، رسید به تابلو فرش. تابلو فرش را هم کنار کشید و یک دفعه یک دست کوچک خون‌آلود پدیدار شد...

داستانداستان کوتاهادبیات
۰
۰
محمدجواد
محمدجواد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید