آره، من از زندگی ضربههای زیادی خوردهام.
مراحل زیادی را پشت سر گذاشتهام و کمکم فهمیدهام که تهش، هرچه باشد، خودم میمانم و خودم.
آدمها میآیند و میروند؛ حتی گاهی خانواده، حتی نزدیکترینها.
اما چیزی که همیشه با من میماند، خودم هستم: روحم، جسمم، و ردِ همهی مراقبتها یا زخمهایی که به آنها دادهام.
فکر میکنم اگر هنوز اطرافت شلوغ است و آدمها دور و برت هستند، شاید هنوز به تهِ چیزی نرسیدهای.
و شاید دقیقاً برای همین است که باید یاد بگیرم بیشتر از هر کسی، به خودم مهربانی کنم.
به بقیه هم مهربانی میکنم، اما به خودم بیشتر.
چون اگر روزی برسد که کسی نماند، دلم نمیخواهد خودم هم از من دلخور باشد.
نمیخواهم وقتی به خودم برمیگردم، با من قهر کرده باشد و بگوید:
«حالا که همه رفتند، یادت افتاده؟»
میخواهم یاد بگیرم به جای اینکه دلم را برای هر کسی و هر چیزی بدهم، بیشتر حواسم به خودم باشد.
چون اگر همهی امیدم را در یک آدم خلاصه کنم، و او ـ هر دلیلی که داشته باشد، درست یا غلط ـ برود، من میمانم و یک دل شکسته.
و شاید نهفقط یک دل شکسته؛ شاید یک آدم خسته که از خودش هم عقب افتاده.
اما اگر تمرکزم را بگذارم روی هدفهای قشنگتر، روی رشد، روی علم و دانش، روی چیزهایی که ماندگارترند،
حتی اگر همهچیز تغییر کند، آنها چیزی از من نمیگیرند.
حتی اگر زمین بخورم، هنوز میشود بلند شد و از نو شروع کرد.
برای همین دارم یاد میگیرم بیشتر برای خودم وقت بگذارم،
بیشتر خودم را دوست داشته باشم،
و بیشتر به خودم مهربانی کنم.
آره…
دارم یاد میگیرم بیشتر به خودم مهربونی کنم،
خودم را بیشتر دوست داشته باشم،
و این، شاید سادهترین شکلِ مهربانی باشد:
مهربانی با خود :)
مهربانی با خود :)