مدتها بود که دوست داشتم وارد فضای ویرگول بشم. ویرگول هم مثل خیلی از فضاهای دیگه، پیدا کردن محتوای بکر و اونهایی که دقیقاً باب سلیقه آدم باشه توش کمه.
هرچند هنوز کار درست با ویرگول رو نمیدونم؛ نمیدونم میشه درباره هر چیزی نوشت یا نه؟ نمیدونم میتونم یه روز یه داستان کوتاه بنویسم یا یه روز در مورد چالشهای شغلیم؟ فعلاً اومدم اینجا بنویسم، چون پر از ایده بودم، پر از احساسات بودم، پر از چالش و صدالبته پر از خشم و افسوس و ناامیدی.
الان ۲۹ بهمن ۱۴۰۴، توی موجی از ناامیدیها دارم دست و پا میزنم. بهنظر میاد انقدر توی بدبختی فرو رفتیم که شاید با یه پلن ۱۰ ساله، اون هم در شرایطی که همهچیز درست پیش بره، ما بتونیم تازه یه زندگی معمولی داشته باشیم.
من آدم مهاجرت نیستم، اما این روزها فکر میکنم که باید رفت. امید به درست شدن چیزی یا تلاش برای اینکه پیشرفت کنیم هم ندارم... ما داریم مدام خودمون رو ارتقا میدیم و سر کار میریم ولی راستش این چاله بدبختی عمیقتر میشه. زورِ دویدن ما نمیرسه.
نمیدونم باید زبان بخونم، یا ورزش کنم که میزان استرسم کم شه یا یکم حال بدنم بهتر شه. بین اینها باید روزی ۹ ساعت هم کار کنم که با مجموع رفتوآمد و تاخیر و اینها میشه ۱۱-۱۲ ساعت. ۸ ساعت هم بخوابم میشه حدود ۲۰ ساعت! یه ساعت هم حاضر شم و یه ساعت هم به بطالت... میشه نهایتاً ۲ ساعت مفید که تو این دو ساعت دارم فکر میکنم که باید دوستی رو هی ببینم که داره مهاجرت میکنه، یا دستجمعی بریم بیرون، یا با خانواده یا با پارتنر وقت بگذرونیم.
تازه دغدغه فیلم و سریال دیدن هم این وسط اضافه کن + اینکه باید تلاش کنی زنده بمونی، کسی نگیرتت، جنگ شد بیسکویت خریده باشی، تحلیل سیاسی کرده باشی، منطق و فلسفه بفهمی، خشمت رو کنترل کنی، تازه درست هم غذا بخوری... و حتی کلی کار دیگه که فکر میکنم شدنِ قطعیشون توی ۲۴ ساعت امکانپذیره، ولی من انقدر روانم خستهست که با بخشی از این کارها خستگی زیادی بهم وارد میشه.
نمیدونم چجوری باید درستش کنم. من باید ادامه بدم اما همیشه خستهم. همیشه سردرد دارم. همیشه میخوام بخوابم. خواب تنها نقطه امن من شده توی زندگی...