
آدم امن زندگی
آهنگ : مرو با دیگری ،رحیم یگانه
با من خیال کن...
تیکتاک ساعت به صدا درمیآید...
تمام بندبند وجودم غم رو احساس میکنه...
احتمالاً بزرگسالی یعنی مجبور میشی یهکاری رو انجام بدی که مغزت میگه درسته... ولی قلبت نه!
ساعت داره از ۹ میگذره و منتظر تماست میمونم.
بغض داره خفهم میکنه... تو ذهنم میگم اصلاً چرا گفتم که میرم بیرون... اینقدر حالم بده، چی قراره بگم...
سوار ماشین میشم.
+کجا بریم؟
-یهجایی که آدم نباشه!
منو میبره خارج شهر... نور ماه کامله.
هوا کمکم از گرما خارج میشه و خنکی به خودش میگیره.
با بغض شروع میکنم براش تعریف کردن.
بهش میگم چقدر بهم سخت گذشته.
میگم دارم خفه میشم.
تمامی ضعفهام الان جلوی چشممه
و غم، راهش رو حتی به تصمیماتم هم باز کرده.
یهجوری باهام حرف میزنه... تمامی آتیش درونم رو یههو سرد میکنه.
خفگی رو دیگه توی گلوم احساس نمیکنم.
چشمام کمکم باز میشه و بهجای صدای نازک ناراحتم،
کمکم صدام هم باز میشه.
میفهمم که چقدر داره روم تاثیر میذاره
و چقدررر داره میفهمتم!
با هم مرور میکنیم تمام سالهایی که اینقدر امن بودیم برای هم؛ که اون راننده بود و من روی صندلی شاگرد.
از غصههاش میگفت... بهش گوش میدادم.
من از غصههام میگفتم و اون گوش میداد.
هیچوقت فکر نمیکردم ماحصل اون رفتوآمدها این امنیت رو توی وجودم ایجاد کنه که بخوام اینقدر یههو آروم شم.
اگر میتونستم و خجالت نمیکشیدم،
دوست داشتم بهش بگم همین بغل جاده بزن کنار.
میدونم خیلی تاریکه،
میدونم خیلیام خطرناکه،
ولی دوست دارم بغلت کنم.
دوست دارم بگم برام ارزشمندی
و بغلت کنم...
اگر بخوام از تصور هوا و موقعیت بهت بگم،
باید بگم وسط گرمای تابستون، خنکی و رطوبت درختها رو روی پوستم احساس میکردم.
ماه کامل توی آسمون، در درخشانترین حالت ممکنش بود و ترکیب سیاهی کوه و روشنی آسمون باعث میشد چشمام برق بزنه.
دلم خواست بگم این چیزی که الان هست برام امن و عجیبه... برام جالبه میتونم اینقدر خودم باشم :)))
توی این دنیایی که داری تلاش میکنی تا خودت رو بفهمی، دردهات رو بفهمی... این که کسی بهت آرامش بده... یعنی ۱۰-هیچ جلویی.
در آخر یک جمله تو ذهنم حک شد:
«من بهعنوان دوستت ازت توقع دارم وقتی حالت بده بیای پیشم و بهم بگی.
بهم بگو چیزهای توی ذهنت رو... خودت باهاشون تصمیم نگیر.»
چون این توقع توئه... من بهش فکر میکنم :))
در نهایت با باد خنکی که لای موهام بود و آرامش، به مسیر ادامه دادیم!