ویرگول
ورودثبت نام
سارا محمودزاده
سارا محمودزادهدوست دارم بنویسم ... احساساتم رو به شکل نوشته بروز بدم. اما به طرز عجیبی در مقابل کلاس رفتن برای بهبود این مهارت مقاومت میکنم :))
سارا محمودزاده
سارا محمودزاده
خواندن ۲ دقیقه·۹ روز پیش

روایتی کوتاه از دختری در اتوبوس

اون روز انقدر کلافه کار بودم که دوست داشتم فقط برسم خونه... می‌خواستم هدفون رو بذارم توی گوشم و محو شم توی دنیای ذهنی خودم.

وارد ایستگاه اتوبوس شدم و گوشه‌ای نشستم... دخترک با موهای مواج وارد شد و لبخندی زد. برای اینکه بی‌احترامی نکرده باشم، لبخندش رو پس دادم. خیلی آروم موهای مسی‌رنگش رو پشت گوشش داد و گفت: «ببخشید، شما این محله رو می‌شناسید؟»

آروم سر تکان دادم و گفتم: «آره، اینجا پیچ‌شمرون حساب میشه.»

گفت: «حقیقتش بلد نیستم، این تقریباً دومین باریه که میام... امروزم اومدم آخه پارتنرم جواب تلفنم رو نمی‌داد.»

گفت که دیده پارتنرش داره بهش خیانت میکنه... خیلی براش ناراحت شدم، ولی یک‌جای حرفش انگار سطل آب یخ رو ریختن روی سرم. همین‌طوری شروع کرد به حرف زدن، انگار دلش یکی رو می‌خواست که اون لحظه فقط بهش گوش بده؛ اما توی حرفاش، مشخصاتی که از پسره داد، همکار من بود... در حقیقت یه نیمچه دوستمم بود.

نمی‌دونستم چی بگم. من حتی نمی‌دونستم پارتنر داره... فکر می‌کردم این دختر جدیدی که می‌بینمش، داره پارتنرش میشه. احساساتم با هم قاطی شد.

دخترک می‌گفت هیچی بینمون عوض نشده بود، همه‌چیز همون شکلی بود... بهم گفته بود تنها میره سفر. همین هفته پیش فقط یک‌کم فاصله گرفتن، اما پسره گفته خیلی وقته سرد شده و دیگه دلش رابطه‌رو نمی‌خواسته.

دخترک بغضش رو قورت می‌داد و مژه‌هاش رو آروم می‌بست که اشکش نریزه. گفت: «برام نامه عاشقانه نوشت... می‌گفت دلش تنگ شده. آخه چجوری در عرض یه هفته انقدر عوض شد؟ این دختر جدیده می‌دونسته من هستم و بازم اومده؟»

بغض زیادش باعث شد منم راه گلوم بسته شه. دخترک من رو برد توی آکواریوم غصه‌هاش... انقدر اون لحظه تنها بود که چاره‌ای جز بودن کنارش نداشتم. پسر یه چیزی رو توی مغز خودش مدت‌ها پیش تموم کرده بود و بدون اینکه به دختر بگه، مراحل سوگ رو پیش گرفته بود.

به نظرم حق هیچ‌کس نیست این رفتار... هرچقدرم که رابطه، رابطه بدی باشه، اما خیانت، دور شدن و این‌طوری کسی رو دور زدن، به دور از انسانیته...

به عنوان یه زن دلم لرزید براش... اما با خودم گفتم یعنی چقدر این طرز تفکر این پسر، توی کارش و روابط دوستانه‌ش هست؟ آیا این نوع طرز تفکر رو با خودش به شکل‌های متفاوتی جا‌به‌جا می‌کنه؟

جواب سوالم رو هنوز نگرفتم، اما دیگه به راحتی نمی‌تونم مثل قبل به همکارم نگاه کنم. انگار انسانیت توش نیست...

دخترک! امیدوارم هرجا هستی، این غم به‌زودی ازت بگذره.

طرز تفکردخترداستانجستار روایی
۰
۰
سارا محمودزاده
سارا محمودزاده
دوست دارم بنویسم ... احساساتم رو به شکل نوشته بروز بدم. اما به طرز عجیبی در مقابل کلاس رفتن برای بهبود این مهارت مقاومت میکنم :))
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید