ویرگول
ورودثبت نام
Sarv
Sarvسَرو، عاشق نوشتنه... نوشتن برای کسایی که کلمات‌رو زندگی می‌کنن و از خوندن لذت میبرن.
Sarv
Sarv
خواندن ۲ دقیقه·۵ روز پیش

چند داستانک

در واحد سیزده

همین چند دقیقه پیش بود که اتفاقی که نباید بیفتد افتاد.

رفت؛ برای همیشه. جوری رفت که انگار هیچ‌وقت نبوده است.

از دور تماشا می‌کردم.

 در همسایگی آنها زندگی کردن من را تبدیل به نظاره‌گر خوبی کرده بود.

هر وقت نبودم یا دیر به مشاجره‌هایشان می‌رسیدم، خودشان من را صدا می‌زدند. حتی گاهی که همه چیز آرام بود این من بودم که نگرانشان می‌شدم؛ با خودم می‌گفتم نکند بلایی سر همدیگر آورده باشند.

در هر صورت چیزی نمانده بود من چمدانم را از دست‌شان ببندم و فرار کنم. انگار که من قاضی‌القضات بودم و می‌توانستم جلوی شکراب شدن رابطه‌شان را بگیرم.

تنها گناه من این بود که آنها واحد ۱۲ بودند و من واحد 13.

بلاخره یکی از آن دو کم آورد.

حالا چند دقیقه‌ای است که پشت در واحد سیزده ایستاده‌ام و به سکوت راهرو گوش می‌دهم.

سکوتی که برای اولین بار من را نه نگران که خوشحال کرده است.

کتک و کتاب

همه کتکم میزنند!

 از کتاب‌ها چیزهایی فهمیده‌ام که انگار بزرگترها دوست ندارند من چیزی از آنها بدانم!

 کتک میخورم! اما باز سر از کتابخانه پدرم در می‌آورم.

 دارم به این فکر می‌کنم که جایی دور از چشم همه برای خواندن کتاب‌ها پیدا کنم.

فقط قبل از آن، دوست دارم بدانم پدرم در میان آن همه کتاب، چیزی هم درباره بیشتر دانستن خوانده است یا نه.

برگشتن به آخرین بار

پانزده روز است که دانشگاه نرفته‌ام.

تلی از جزوه‌ها و کتاب‌ها روبرویم قرار دارند تا یک‌به‌یک سرنوشتشان را به سطل زباله بسپارم.

تلفن زنگ می‌خورد.

بیست بار زنگ می‌خورد...

سی بار زنگ می‌خورد...

پانزده روز است که مدام زنگ می‌خورد.

اولین جزوه را که برمی‌دارم، نگاهم به گوشه بالای صفحه اول می‌افتد. بیتی از مولانا با خطی خوش آنجا نوشته شده است:

«نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد

نشانی ده اگر یابیم و آن اقبال ما باشد»

به فکر فرو می‌روم.

چرا هیچ‌وقت این را ندیده بودم؟!

هرچه فکر می‌کنم، یادم نمی‌آید آخرین بار جزوه‌ام دست کدام‌یک از همکلاسی‌ها بوده است.

جزوه را می‌بندم.

به جای سطل زباله، آن را داخل کوله می‌گذارم.

و بعد از پانزده روز، تلفن را جواب می‌دهم.
چند لحظه سکوت می‌کنم…
بعد فقط می‌گویم:

«میام دانشگاه.»

داستانکقصه
۰
۰
Sarv
Sarv
سَرو، عاشق نوشتنه... نوشتن برای کسایی که کلمات‌رو زندگی می‌کنن و از خوندن لذت میبرن.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید