ویرگول
ورودثبت نام
#ساحل
#ساحلهمین که چمدانت را برمیداری همه میپرسند میخواهی کجا بروی؟ اماوقتی یک عمر تنهایی هیچکس ازتو نمیپرسد کجایی!، انگار همین چمدان لعنتی تمام ترس مردم از سفر است هیچکس از تنهایی تو نمی ترسد!
#ساحل
#ساحل
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

شبی با خاطرت دل را جلا دادم

شبی با خاطرت دل را جلا دادم

✍🏼بلوز آبی، نفتی زیبایش

را درآورد موهایش را که شانه کرد

آمد روی تخت کنارم نشست...

گفتم نمی خوابی؟آرام نگاهم کرد

چیزی نگفت،، در چشمان مهربانش

غمی نهفته بود،

گفتم چیزی شده ؟

بازم نگاهم کرد و چیزی نگفت

دلم لرزید نگاهش نگاه همیشگی نبود.

گفتم با من حرف نمی زنی قربونت برم

قهری، دست بردم و لای موها ش

رو بهم زدم، لبخند تلخی زد و

همانطور که نشسته بود

نگاهش رو از من دزدید و به آینه

روبروی تخت خیره شد.

بلند شدم و چراغ بالای تخت را

روشن کردم، و خزیدم. کنج آغوشش

چشماش رو بست و آرام چیزی را

نجوا میکرد ولی نفهمیدم چی میخوند

نفهمیدم چرا از چشمانش اشک سرازیر شد

بر روی گونه هایش

قطره های اشک جمع شده

و منتظر پلک زدنش بودند..

نگران شدم، خیره به او پرسیدم چیزی شده؟

چرا گریه می کنی؟

باز هم هیچی نگفت و فقط نگاهش بود

که کلافه ام میکرد

توپیدم بهش که آخر لامصب دارم دق می کنم،

یک حرفی بزن بفهمم چی شده

از روی کمد کنار تخت،یه دفتری اشاره کرد،

گفتم وقت خوابیدن هم دست

از نوشتن بر نمی داری؟،

خیره شدم به رّد نگاهش به آن دفتر

انگار خودکار به دست گرفته بود و

داشت می نوشت،

با خودم گفتم چی داره می نویسه؟

گاهی قطره اشکی با لغزش قلمش روی

دفتر می چکید و جوهر خودکار پخش

می شد روی دفتر،،

خسته شدم صداش زدم

انگار قصد خوابیدن نداری برو داخل

هال میخوام بخوابم

نگاه غمگینش رو از روی کاغذ دزدید

و به خودش نگاه کرد، تو آینه چقدر

جذاب تر شده بود دلم غـُنچ رفت براش

بغلش کردم دورشد از من حتی یک لحظه

هم،نه به حرفم گوش داد،و نه نگاهم کرد

دست دراز کردم تا صورتش را لمس کنم

اومدم دست بکشم رو گونه هاش

اشکهاش روپاک کنم ولی....نبود

کسی نبود، باز هم توهم و خیال

باز هـم رویا دیده بودم

هیچکس نبود....

سپیده زده بود تو آسمان و من خیره شدم

به جایی که نشسته بود

کجا رفت،،؟

در آینه خودم را دیدم با موهای ژولیده و چهره ی عبوس و خواب آلوده

دنبال قرص سردرد میگشتم که چشمم افتاد به کمد کنار تخت، درست جایی که

اشاره کرده بود یک دفتر بود و خودکاری بین صفحات ش،

از جایم بلند شدم رفتم سمت کمد

دفتر رو برداشتم، همان دفتری بود که

گاهی می نوشت،

صفحه ای که خودکار بینش جامانده بود را باز کردم که

نوشته بود....

‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍

سالها در طلب عشق تو فریاد زدم

رفتم و یاد تو را کنج دلم دار زدم

حاصلم شد غمِ دلواپسی و دردِ فراق

من که یک عُمر دم از دلبریِ یار زدم

هرچه کردم که بمانم به کنار تو نشد

رفتم اما همه شب نام تو را جار زدم

داستانکویرگولشاعرانهشعر سپیدنامه ای به تو که نمیخوانی
۱۱
۰
#ساحل
#ساحل
همین که چمدانت را برمیداری همه میپرسند میخواهی کجا بروی؟ اماوقتی یک عمر تنهایی هیچکس ازتو نمیپرسد کجایی!، انگار همین چمدان لعنتی تمام ترس مردم از سفر است هیچکس از تنهایی تو نمی ترسد!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید